{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ایزانا گفت که اینطور

ایزانا گفت که اینطور
چیفویو گفت من برم از دکتر بپرسم چند روز دیگه مرخص میشی
مایکی گفت تاکه تو همیشه فقط بخش هایی از اتفاق های آینده رو میگی چرا کامل کل اتفاق هارو تعریف نمیکنی
تاکه یه خنده ریز کرد و گفت پس فهمیدید انگار نمیشه چیزی رو از شما مخفی کرد
دلتون می خواد بدونید تو آینده چطور آدمی هستید و چه اتفاق هایی میوفته
توی بیشتر آینده ها همه می‌میرند
و آخر سر مایکی تو خودکشی میکنی
مایکی گفت پس من همه کشتم
تاکه گفت آره ولی به خواست خودت نه
ایزانا گفت منظورت چیه
تاکه گفت بخاطر نفرینت همون حس سیاهی درونت که حسش میکنی
مایکی گفت چی
تاکه گفت نگران نباش من نفرین رو به خودم انتقال دادم برای همین از همه شما دوری میکردم
ایزانا گفت که اینطور
مایکی گفت چطوری به خودت انتقالش دادی
تاکه جوابی نداد شروع کرد به گریه کردن
مایکی گفت اگه می خوای نگو
تاکه گفت بعدا بهتون میگم
یه هفته میگذره تاکه مرخص میشه
دکتر به ایزانا و مایکی گفته که خونه اونا بمونه و مراقبش باشند
و حواسشون به تاکه باشه که به خودش فشار نیاره
تاکه و ایزانا و مایکی دارن میرن سمت خونه سانو ها بعد ۱۰ دقیقه رسیدن
اما گفت سلام تاکه میچی
تاکه سلام اما
ایزانا گفت اینا هم دیگه رو از کجا می‌شناسن
مایکی گفت اما دوست دختر سابق تاکه میچیه
ایزانا گفت که اینطور
دیدگاه ها (۲)

سناریو چیفویو ×باجیاسم سناریو گربه دوست داشتنی منامروز باید ...

گوشی مایکی زنگ خوردمایکی الوچیفویو گفت مایکی شما کدوم بیمارس...

مایکی گفت منظورت چیه تاکه تاکه آهی کشید و گفتاون هم مثل من م...

بعد راه افتادن تو راه تاکه ماسکش رو گذاشت و گفت:به یه شرط با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط