Part
Part: 3
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
بله؟
فرد ناشناس:
بیا پایین......
دم در!
من:
ببخشید شما؟
فرد ناشناس با صدای بم رو مخش گفت:
اول بیا پایین، خودم رو معرفی میکنم!!!
من:
من نمی دونم کی هستی خب، ولی من اعتمادی نمی تونم به حرف شما داشته باشم آقای محترم لطفا مزاحم نشید........
و در جا قطعش کردم. اول کمی مکث کردم و یه جورایی ریشه ی ترس تو دلم داشت جونه میزد........
پس از گذشت حدود چند ثانیه به حالت اولم برگشتم و تصمیم گرفتم اون لحظه رو از یاد ببرم!.
به مطالعه کتابم ادامه دادم تا زمانی که مادرم با چهره ای جدی وارد اتاق شد.
گفت:
حواست هست داری چه غلطی میکنی؟!
من با تعجب گفتم:
مگه چیشده؟!
گفت:
امروز یه مرد شیک و سیاه پوش با یه گردان هیکلی مثل خودش دم خونه ایستاده بودن. زمانی که داشتم میومدم خونه، نزدیکای خونه اونارو دیدم و نزدیک بود سکته کنم. رفتم و با احتیاط ازشون پرسیدم که چخبره، اون مرده که فکر کنم رئیس اون گردان لعنتی بودن با جدیت شدیدی که تاحالا ندیدم گفت:
یا دخترت یا زندگیت رو به گور میبرم!
من:
مامان چی داری میگی؟
گفت:
حواست به خودت باشه من اجازه نمیدم نه اون تورو بگیره نه این خاندان کهن رو!
حواستم باشه یا زندگیت یا پسر بازی!
من:
مامانم من حتی اونو..........
داشتم این رو بیان میکردم ولی دیر شده بود چون مادرم اتاق رو ترک کرد........
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
بله؟
فرد ناشناس:
بیا پایین......
دم در!
من:
ببخشید شما؟
فرد ناشناس با صدای بم رو مخش گفت:
اول بیا پایین، خودم رو معرفی میکنم!!!
من:
من نمی دونم کی هستی خب، ولی من اعتمادی نمی تونم به حرف شما داشته باشم آقای محترم لطفا مزاحم نشید........
و در جا قطعش کردم. اول کمی مکث کردم و یه جورایی ریشه ی ترس تو دلم داشت جونه میزد........
پس از گذشت حدود چند ثانیه به حالت اولم برگشتم و تصمیم گرفتم اون لحظه رو از یاد ببرم!.
به مطالعه کتابم ادامه دادم تا زمانی که مادرم با چهره ای جدی وارد اتاق شد.
گفت:
حواست هست داری چه غلطی میکنی؟!
من با تعجب گفتم:
مگه چیشده؟!
گفت:
امروز یه مرد شیک و سیاه پوش با یه گردان هیکلی مثل خودش دم خونه ایستاده بودن. زمانی که داشتم میومدم خونه، نزدیکای خونه اونارو دیدم و نزدیک بود سکته کنم. رفتم و با احتیاط ازشون پرسیدم که چخبره، اون مرده که فکر کنم رئیس اون گردان لعنتی بودن با جدیت شدیدی که تاحالا ندیدم گفت:
یا دخترت یا زندگیت رو به گور میبرم!
من:
مامان چی داری میگی؟
گفت:
حواست به خودت باشه من اجازه نمیدم نه اون تورو بگیره نه این خاندان کهن رو!
حواستم باشه یا زندگیت یا پسر بازی!
من:
مامانم من حتی اونو..........
داشتم این رو بیان میکردم ولی دیر شده بود چون مادرم اتاق رو ترک کرد........
- ۵۲
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط