پارت
پارت ۱۵
قلب سیاه
رفتن تو اتاق کوک که......با دیدن صحنه یخ زدن به هم نگاه کردن، بابا کوک رابطه ا/ت و کوک رو می دونست و خوشحال بود ولی مامان ا/ت هنوز نمی دونست و باعث عصبانیتش شد...لباسای پایین تخت،لخت تو بغل هم خوابیدن...رفتن پایین و منتظر موندن که هردوشون بیدار بشن.....
دو ساعت بعد....صبحونشونو تموم کردن و ا/ت داشت می رفت که مامانش گفت...
م.ا/ت: ا/ت...جونگ کوک بهت دست زده؟ صداش عصبی بود و ا/ت و کوک از سوال یه دفعه ای تعجب کرده بودن و مامان ا/ت این بار بلند تر پرسید.
م.ا/ت: بهت گفتم جونگ کوک اون پوسی رو دست زده؟؟؟!!!!!
ا/ت هیچ جوابی نمی داد و سرشو انداخته بود پایین.
م.ا/ت: ا/ت...کوک پس لمست کرده....تو ۱۷ سالته تو نباید رابطه داشته باشی..اون...اون (به کوک اشاره می کنه) اون برادر ناتنیته... (پوف کلافگی می کشه) اون پوسیتو لمس کرده و تک تک جاهای بدنتو کیس مارک گذاشته...
تا اینکه کوک میاد و دست ا/ت رو می گیره کوک:مامان من عاشق ا/ت و با تک تک وجودم می پرستمش و دوسش دارم...پس لطفا بذارید مال من باشه....
پدر کوک با لبخند مادر ا/ت رو می بوسه پ.ک: بذار عاشق هم باشن...به نظرم خیلی به هم میان مادر ا/ت سر تکون میده و قبول می کنه و اشک خوشحالی از گوشه چشمش می ریزه و ا/ت مامانشو محکم بغل می کنه و گریه می کنه..
ا/ت: مررسی مامان....خیلی ممنون.
م.ا/ت: ششش..اروم باش.
شب میرن تو رستوران و جشن می گیرن....
دوماه بعد.....سر کلاس ادبیات کره ای نشسته بودم ولی حالم زیاد خوب نبود همش سردرد و حالت تهوع داشتم و چند باری هم رفته بودم بالا اورده بودم و بدنم خیلی خسته بود....برگشتم خونه...
ا/ت: سلام...من چیزی نمی خورم میرم بخوابم..
ا/ت رفت تو اتاقش و رو تخت دراز کشید و مامان و بابا و کوک با تعجب به هم نگاه می کردن....چند ساعت بعد و شب میشه و کوک میره به ا/ت سر بزنه که نور دستشوییی رو می بینه که ا/ت تو توالت داره بالا میاره و با نگرانی میره سمتش...
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
قلب سیاه
رفتن تو اتاق کوک که......با دیدن صحنه یخ زدن به هم نگاه کردن، بابا کوک رابطه ا/ت و کوک رو می دونست و خوشحال بود ولی مامان ا/ت هنوز نمی دونست و باعث عصبانیتش شد...لباسای پایین تخت،لخت تو بغل هم خوابیدن...رفتن پایین و منتظر موندن که هردوشون بیدار بشن.....
دو ساعت بعد....صبحونشونو تموم کردن و ا/ت داشت می رفت که مامانش گفت...
م.ا/ت: ا/ت...جونگ کوک بهت دست زده؟ صداش عصبی بود و ا/ت و کوک از سوال یه دفعه ای تعجب کرده بودن و مامان ا/ت این بار بلند تر پرسید.
م.ا/ت: بهت گفتم جونگ کوک اون پوسی رو دست زده؟؟؟!!!!!
ا/ت هیچ جوابی نمی داد و سرشو انداخته بود پایین.
م.ا/ت: ا/ت...کوک پس لمست کرده....تو ۱۷ سالته تو نباید رابطه داشته باشی..اون...اون (به کوک اشاره می کنه) اون برادر ناتنیته... (پوف کلافگی می کشه) اون پوسیتو لمس کرده و تک تک جاهای بدنتو کیس مارک گذاشته...
تا اینکه کوک میاد و دست ا/ت رو می گیره کوک:مامان من عاشق ا/ت و با تک تک وجودم می پرستمش و دوسش دارم...پس لطفا بذارید مال من باشه....
پدر کوک با لبخند مادر ا/ت رو می بوسه پ.ک: بذار عاشق هم باشن...به نظرم خیلی به هم میان مادر ا/ت سر تکون میده و قبول می کنه و اشک خوشحالی از گوشه چشمش می ریزه و ا/ت مامانشو محکم بغل می کنه و گریه می کنه..
ا/ت: مررسی مامان....خیلی ممنون.
م.ا/ت: ششش..اروم باش.
شب میرن تو رستوران و جشن می گیرن....
دوماه بعد.....سر کلاس ادبیات کره ای نشسته بودم ولی حالم زیاد خوب نبود همش سردرد و حالت تهوع داشتم و چند باری هم رفته بودم بالا اورده بودم و بدنم خیلی خسته بود....برگشتم خونه...
ا/ت: سلام...من چیزی نمی خورم میرم بخوابم..
ا/ت رفت تو اتاقش و رو تخت دراز کشید و مامان و بابا و کوک با تعجب به هم نگاه می کردن....چند ساعت بعد و شب میشه و کوک میره به ا/ت سر بزنه که نور دستشوییی رو می بینه که ا/ت تو توالت داره بالا میاره و با نگرانی میره سمتش...
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
- ۱۵.۱k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط