پارت
پارت ۱۶
قلب سیاه
با نگرانی میره سمتش....
کوک:ا/ت حالت خوبه؟؟ *با صدای خیلی نگران و با دستش پشتشو اروم می ماله* کوک:می خوای بریم دکتر؟؟
ا/ت:نه فقط خستم....
تا اینکه کوک یه چیزی یادش میاد. کوک:ا/ت اخرین بار کی پریود شدی؟
تعجب کردم.. ا/ت: چرا می پرسی؟ نگو که.....
کوک:ممکنه... *کوک تست بیبی چک رو از قفسه می گیره سمت ا/ت و ا/ت با نگرانی می گیره و نگاه می کنه* کوک:شششش...همه چی اوکیه فقط یه تست و انجامش بده...من میرم بیرون منتظر می مونم... *قبل رفتن کوک پیشونی ا/ت رو می بوسه*
۱۰ دیقه بعد....تست رو انجام دادم و تست از دستم افتاد و نمی دونستم قراره چی بشه که در همین حال کوک وارد شد و بیبی چک رو دید...با دیدن دوخط صورتی لبخند پررنگی زد و ا/ت رو محکم بغل کرد...
کوک: ما قراره خانواده کوچیک خودمونو تشکیل بدیم..
تمام اجزای صورت ا/ت رو می بوسه ولی...ولی ا/ت خوشحال نیست چون اون فقط ۱۷ سالشه و هنوز مدرسه میره و کلی برنامه برای ایندش داره و نمیدونه اگه بچه رو نگه داره می تونه اون زندگی که تصورش می کنه داشته باشه یا نه...
یک هفته می گذره...توی این یه هفته ا/ت زیاد حرف نمی زنه و بیشتر تو فکر میره و ذهنش درگیره و نمی دونه چیکار کنه و کوک و اعضای خانواده متوجه این قضیه شدن....
با خستگی زیاد مثل همیشه از مدرسه برمی گردم و می خوام بهشون بگم که بچه رو می خوام سقط کنم.
ا/ت: سلام...
کوک و مامان و بابا با لبخند جواب میدن...ا/ت میره پیششون رو کاناپه می شینه
بابا:چیزی شده ا/ت؟ همیشه وقتی ساکتی یعنی یه چیزی می خوای بگی...بگو دخترم چی شده.
ا/ت: راستش.....من..من نمی تونم بچه رو نگه دارم...هنوز سنم کمه..بی تجربم..و می ترسم که نتونم...کوک متاسفم ولی من می خوام بچه رو سقط کنم..
تا اینکه کوک......
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
قلب سیاه
با نگرانی میره سمتش....
کوک:ا/ت حالت خوبه؟؟ *با صدای خیلی نگران و با دستش پشتشو اروم می ماله* کوک:می خوای بریم دکتر؟؟
ا/ت:نه فقط خستم....
تا اینکه کوک یه چیزی یادش میاد. کوک:ا/ت اخرین بار کی پریود شدی؟
تعجب کردم.. ا/ت: چرا می پرسی؟ نگو که.....
کوک:ممکنه... *کوک تست بیبی چک رو از قفسه می گیره سمت ا/ت و ا/ت با نگرانی می گیره و نگاه می کنه* کوک:شششش...همه چی اوکیه فقط یه تست و انجامش بده...من میرم بیرون منتظر می مونم... *قبل رفتن کوک پیشونی ا/ت رو می بوسه*
۱۰ دیقه بعد....تست رو انجام دادم و تست از دستم افتاد و نمی دونستم قراره چی بشه که در همین حال کوک وارد شد و بیبی چک رو دید...با دیدن دوخط صورتی لبخند پررنگی زد و ا/ت رو محکم بغل کرد...
کوک: ما قراره خانواده کوچیک خودمونو تشکیل بدیم..
تمام اجزای صورت ا/ت رو می بوسه ولی...ولی ا/ت خوشحال نیست چون اون فقط ۱۷ سالشه و هنوز مدرسه میره و کلی برنامه برای ایندش داره و نمیدونه اگه بچه رو نگه داره می تونه اون زندگی که تصورش می کنه داشته باشه یا نه...
یک هفته می گذره...توی این یه هفته ا/ت زیاد حرف نمی زنه و بیشتر تو فکر میره و ذهنش درگیره و نمی دونه چیکار کنه و کوک و اعضای خانواده متوجه این قضیه شدن....
با خستگی زیاد مثل همیشه از مدرسه برمی گردم و می خوام بهشون بگم که بچه رو می خوام سقط کنم.
ا/ت: سلام...
کوک و مامان و بابا با لبخند جواب میدن...ا/ت میره پیششون رو کاناپه می شینه
بابا:چیزی شده ا/ت؟ همیشه وقتی ساکتی یعنی یه چیزی می خوای بگی...بگو دخترم چی شده.
ا/ت: راستش.....من..من نمی تونم بچه رو نگه دارم...هنوز سنم کمه..بی تجربم..و می ترسم که نتونم...کوک متاسفم ولی من می خوام بچه رو سقط کنم..
تا اینکه کوک......
#سناریو #فیکشن #سناریو_جونگ_کوک
- ۱۶.۹k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط