{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم آرام بیا، چون دل من ویران است

گفتم آرام بیا، چون دل من ویران است
اندکی صبر، نگاهم به شما حیران است

اعتمادم ز همه سلب شده، می فهمی ؟
ز سر عشق قدیمی ، دل من نالان است

زخمی از تیشه احساس، مرا کرد تهی
منِ من ریخت واین اشک مرا تاوان است

ترس دارم که دگر بار شوم احساسی
تو بیایی و ببینم که هوس، مهمان است

می شود حال مرا درک کنی حس جدید
تا بفهمم زچه رو عشق ز من پنهان است

گفته ام ،باز ولی من به همه می گویم
هرچه آمدبه سرم زان دل بی وجدان است... .
دیدگاه ها (۱)

ﭼــﻪ ﺑــﺪ ﺣـﺎﻟﯿــﻪ !ﻭﻗﺘــی ﻧﺘـﻮﻧــی ﺑـﻪ ﮐﺴــی ﺑﻔﻬﻤـﻮﻧــــیﭼـ...

یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیمیک آه کشیدیم و رسیدیم به معرا...

قرار نیست که همه دنیا شاعر بشوند یا نویسنده ! گاهی لازم است ...

نمی آیی ؟!هیچ اشکالی ندارد...لااقل بگو خودت کجایی که من بیای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط