سناریوی شماره ۷ }
سناریوی شماره ۷ }
|| پارت سی ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
میدوریا (با چشمان گشاد شده از تعجب و کمی مقاومت):
نه! نه کاچان، لازم نیست! من... من میتونم خودم...
*/باکوگو حتی به حرفش گوش نمیدهد. بهراحتی و با احتیاط (اما با قاطعیت) میدوریا را از روی صندلی بلند میکند و خودش به جایش مینشیند. سپس، دست راستِ زخمیِ میدوریا را با لمسی غیرمنتظره ملایم و دقیق به سمت خودش میکشد. میدوریا در سکوتِ شوکزده میایستد، به دستش که حالا در دستان بزرگ و زمختِ باکوگو - که با تمرکز و ظرافت عجیبی حرکت میکنند - خیره شده./*
*/باکوگو با چابکی یک پزشک باتجربه کار را شروع میکند:/*
1. *ابتدا باند خونی قدیمی را با قیچی مخصوص (بدون آسیب به پوست) بهراحتی میبرد و دور میاندازد.*
2. *زخم را با محلول ضدعفونی به نرمی پاک میکند - میدوریا انتظار درد شدید داشت، اما حرکت آنقدر سریع و ماهرانه بود که فقط یک سوزش خفیف حس کرد.*
3. *گاز استریل تازه را دقیقاً روی زخم قرار میدهد.*
4. *باند نو را شروع به پیچیدن دور مچ، کف دست و بین انگشتان میکند. حرکاتش سریع، محکم (برای حمایت) اما کاملاً حسابشده است تا فشار اضافی نیاورد. انگشتانش با اعتمادبهنفس دور عضو میچرخند، هر لایه مرتب و محکم روی لایهی قبل.*
*/میدوریا ساکت و مبهوت تماشا میکند. هرگز فکرش را نمیکرد باکوگو بتواند کاری را با این دقت، ظرافت و ملاحظه انجام دهد. نگاهش بین دستانِ در حال حرکت باکوگو و چهرهی متمرکز و اخمکردهاش که در فاصلهای بسیار نزدیکتر از همیشه دیده میشود، در نوسان است. سکوت اتاق فقط با صدای پارچهی باند پر میشود. میدوریا احساس غریبی میکند: امنیت، قدردانی و حیرت. جرئت میکند حرف بزند:/*
میدوریا (با صدایی بسیار آرام، تقریباً نجواگونه):
...میگم کاچان... اممم... اینو... از کجا بلدی؟ اینقدر دقیق...
*/باکوگو حتی سرش را بلند نمیکند. نگاهش ثابت روی کارش است. اما در پاسخ، انگشتانش عمداً و ناگهان باند را کمی محکمتر میکشند تا گره بزند!/*
میدوریا (با جیغ کوچکی از درد و غافلگیری):
آخخخ! باشه باشه باشه! حرف نمیزنم! قول میدم! فقط... فقط ولش کن!
*/باکوگو غرّش کوتاهی میکند، اما فشار را برمیگرداند به حالت قبلی. به آرامی کار پیچیدن باند را تمام میکند و انتهای آن را با چسب پزشکی محکم میکند. بانداژی تمیز، حمایتکننده و حرفهای جایگزین آن وضعیت اسفناک شده. دست میدوریا حالا بهطور محسوسی درد کمتری دارد و حمایت شده است. باکوگو دستش را رها میکند و به پشت صندلی تکیه میدهد، نگاهش را برای اولینبار مستقیماً به چشمان میدوریا میدوزد. سکوتی سنگین و پرتنش چند ثانیه طول میکشد. ناگهان، باکوگو سکوت را میشکند با سوالی که مثل صاعقه میدوریا را غافلگیر میکند:/*
|| پارت سی ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
میدوریا (با چشمان گشاد شده از تعجب و کمی مقاومت):
نه! نه کاچان، لازم نیست! من... من میتونم خودم...
*/باکوگو حتی به حرفش گوش نمیدهد. بهراحتی و با احتیاط (اما با قاطعیت) میدوریا را از روی صندلی بلند میکند و خودش به جایش مینشیند. سپس، دست راستِ زخمیِ میدوریا را با لمسی غیرمنتظره ملایم و دقیق به سمت خودش میکشد. میدوریا در سکوتِ شوکزده میایستد، به دستش که حالا در دستان بزرگ و زمختِ باکوگو - که با تمرکز و ظرافت عجیبی حرکت میکنند - خیره شده./*
*/باکوگو با چابکی یک پزشک باتجربه کار را شروع میکند:/*
1. *ابتدا باند خونی قدیمی را با قیچی مخصوص (بدون آسیب به پوست) بهراحتی میبرد و دور میاندازد.*
2. *زخم را با محلول ضدعفونی به نرمی پاک میکند - میدوریا انتظار درد شدید داشت، اما حرکت آنقدر سریع و ماهرانه بود که فقط یک سوزش خفیف حس کرد.*
3. *گاز استریل تازه را دقیقاً روی زخم قرار میدهد.*
4. *باند نو را شروع به پیچیدن دور مچ، کف دست و بین انگشتان میکند. حرکاتش سریع، محکم (برای حمایت) اما کاملاً حسابشده است تا فشار اضافی نیاورد. انگشتانش با اعتمادبهنفس دور عضو میچرخند، هر لایه مرتب و محکم روی لایهی قبل.*
*/میدوریا ساکت و مبهوت تماشا میکند. هرگز فکرش را نمیکرد باکوگو بتواند کاری را با این دقت، ظرافت و ملاحظه انجام دهد. نگاهش بین دستانِ در حال حرکت باکوگو و چهرهی متمرکز و اخمکردهاش که در فاصلهای بسیار نزدیکتر از همیشه دیده میشود، در نوسان است. سکوت اتاق فقط با صدای پارچهی باند پر میشود. میدوریا احساس غریبی میکند: امنیت، قدردانی و حیرت. جرئت میکند حرف بزند:/*
میدوریا (با صدایی بسیار آرام، تقریباً نجواگونه):
...میگم کاچان... اممم... اینو... از کجا بلدی؟ اینقدر دقیق...
*/باکوگو حتی سرش را بلند نمیکند. نگاهش ثابت روی کارش است. اما در پاسخ، انگشتانش عمداً و ناگهان باند را کمی محکمتر میکشند تا گره بزند!/*
میدوریا (با جیغ کوچکی از درد و غافلگیری):
آخخخ! باشه باشه باشه! حرف نمیزنم! قول میدم! فقط... فقط ولش کن!
*/باکوگو غرّش کوتاهی میکند، اما فشار را برمیگرداند به حالت قبلی. به آرامی کار پیچیدن باند را تمام میکند و انتهای آن را با چسب پزشکی محکم میکند. بانداژی تمیز، حمایتکننده و حرفهای جایگزین آن وضعیت اسفناک شده. دست میدوریا حالا بهطور محسوسی درد کمتری دارد و حمایت شده است. باکوگو دستش را رها میکند و به پشت صندلی تکیه میدهد، نگاهش را برای اولینبار مستقیماً به چشمان میدوریا میدوزد. سکوتی سنگین و پرتنش چند ثانیه طول میکشد. ناگهان، باکوگو سکوت را میشکند با سوالی که مثل صاعقه میدوریا را غافلگیر میکند:/*
- ۱۶.۳k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط