تو چه کردی، که دلم را، به تنم لرزاندی
تو چه کردی، که دلم را، به تنم لرزاندی
یک شـَبـه آمـدی،، وُ در دلم عُمری مانـدی
درنگاهـت چه فـروغی،نهان بود،که از پرتو ِآن
عـشق،بـر دخـمه ی تاریکِ دلم،، افـشاندی
این چه حسّی ست،،که من،،بَهـر ِتـو،،در دل دارم
آن چه احـساس خوشی بود، که سویم راندی
تـوچه کردی که با جـرعه ای از جام ِ لـبت
چشمه ی مِـهر، به صحرای دلم،، جوشاندی
تـو نبودی من از عـشق، چه میـدانستم؟
تو چه خوب آمدی،، وُ خوب به من فهماندی!
یک شـَبـه آمـدی،، وُ در دلم عُمری مانـدی
درنگاهـت چه فـروغی،نهان بود،که از پرتو ِآن
عـشق،بـر دخـمه ی تاریکِ دلم،، افـشاندی
این چه حسّی ست،،که من،،بَهـر ِتـو،،در دل دارم
آن چه احـساس خوشی بود، که سویم راندی
تـوچه کردی که با جـرعه ای از جام ِ لـبت
چشمه ی مِـهر، به صحرای دلم،، جوشاندی
تـو نبودی من از عـشق، چه میـدانستم؟
تو چه خوب آمدی،، وُ خوب به من فهماندی!
- ۷۷۱
- ۰۷ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط