#pain
#pain
#P¹⁰³
#Season²
جونگکوک برمیگرده به سمتش.
_ و اگر نخوام که بمونم و بدونم، اون موقع چی میشه؟
+ به زور نگه میدارمت!
با داد تقریبا بلندی گفت.
+ همه ی حرفاتو گفتی پس باید وایسی و حرفای منم گوش کنی. فکر کردی فقط تو توی این یک سال دوری عذاب کشیدی؟ رابطه ی من و تو دو طرف داره، پس انتظار نداشته باش که فقط گوشی برای شنیدن درد تو باشم. منم عذاب کشیدم اما هیچ چاره ای نداشتم.... من بین دو راهی بودم که باهات بمونم و بذارم آسیب ببینی یا خودم بشکنمت و از آسیبی که ممکن بود تو رو نابود کنه و از اون جونگکوکی که تا اسمش میاد قلبم میتپه به کسی که عشق رو فراموش کرده تبدیل بشی... جونگکوکا، من.....
_ ادامه نده. بهونه آوردن بسه. من دیگه بازیچه ی تو نمیشم.
به سمت در میره و قبل از اینکه از در بیرون بره متوقف میشه.
+ پدرت باعثش شد.
برمیگرده و نگاهش میکنه.
_ پدرم؟ انتظار داری باور کنم؟ اون راجب ما نمیدونست...
+ دقیقا چون نمیدونست این کار رو کردم تا نفهمه.
فلش بک...
یک سال قبل، شب بارونی که تهیونگ با پدرش توی پارک ملاقات داشت....
روی زانوهاش داشت به عکس خودش و جونگکوک نگاه میکرد و بدون اختیار اشک میریخت. همون عکس هایی که از لحظات رابطه اش با جونگکوک بود. اینکه با هم دست در دست میرفتن. اون روزی که زیر بارون زیر یک چتر بودن. عکسشون گه دارن وارد خونه ی مادربزرگ تهیونگ میشن.
+توی این فکرم به پدرش خبر بدم پسرش چقدر گرایش کثیفی داره دقیقا مثل تو. اما باید برای حفظ وجه ی خودم بگم پسر اون مقصره و تو رو مجبور به رابطه کرده، اما خب میدونی اونجوری تو و اون پسره هرزه تر از خودت خیلی خوشبحالتون میشه البته بیشتر منظورم تویی، باید بیشتر بهش فکر کنم ببینم چجوری هم تو قهوه ای بشی هم اون معشوقه پنهانیت. محض اطلاعت بگم که اگر پدرش بفهمه خیلی برای اون پسره ی هرزه بد میشه البته حقشه.
تهیونگ با ترس و لرزان سرشو بالا میاره و یه ناپدریش نگاه میکنه و بینیش رو بالا میکشه.
_ چه..... چه اتفاقی ممکنه... برای جونگکوک بیفته؟... میکشتش؟....
ناپدریش میخنده.
+ کشتنش گزینه ی خوبی هست اما تا جایی که من میدونم اون مرد آبروش براش خیلی مهمه و هر کاری برای حفظ وجه اش میکنه و اگر بفهمه پسرش با هرزه ای مثل تو معاشقه داره کاری میکنه پسرش عشق به تو و حتی تو رو فراموش کنه... بخوام ساده بگم بهت حافظه اش رو پاک میکنه... چیز خورش میکنه میفهمی که چی میگم منظورم اینه بهش دارو میده، تزریقات ممنوعه تا اون عشق، خاطرات و تو رو به فراموشی بسپاره... من هم میتونم اینکار رو بکنم اما من نمیخوام حتی پیش اون مردک وجه ام خراب بشه به هر حال تو توی یک خونه با من زندگی میکنی و برای من خیلی خوب نیست پس برنامه ی دیگه ای برات دارم.
تهیونگ با شوک به زمین خیره میشه. قلبش داره از جا کنده میشه که این خطر جونگکوک رو تهدید میکنه. برای لحظه ای تصویر لبخند جونگکوک جلوی چشماش میاد و باعث میشه قلبش درد کنه و نفس کشیدنش رو فراموش کنه. نفس نفس میزنه و سخت تنفس میکنه. با دستش به سینه اش چنگ میزنه.
پایان فلش بک.
جونگکوک با ناباوری به حرفای تهیونگ گوش میکنه. تعادلش رو از دست میده و قبل از اینکه بیفته زمین، تهیونگ میگیرتش و با هم روی زمین میشینن.
_ چطور ممکنه؟.... درسته که پدرم ممکنه آدم سختگیری باشه اما... اما اینکار رو باهام نمیکنه... نه.... من تنها پسرشم.... دروغه... بهونه اس... بگو که دروغ میگی.... بگو همه اش رو از خودت در اوردی... ثابت کن حرفت رو...
این هم پارت جدید تقدیم بهتون.
بوس بهتون😝
#P¹⁰³
#Season²
جونگکوک برمیگرده به سمتش.
_ و اگر نخوام که بمونم و بدونم، اون موقع چی میشه؟
+ به زور نگه میدارمت!
با داد تقریبا بلندی گفت.
+ همه ی حرفاتو گفتی پس باید وایسی و حرفای منم گوش کنی. فکر کردی فقط تو توی این یک سال دوری عذاب کشیدی؟ رابطه ی من و تو دو طرف داره، پس انتظار نداشته باش که فقط گوشی برای شنیدن درد تو باشم. منم عذاب کشیدم اما هیچ چاره ای نداشتم.... من بین دو راهی بودم که باهات بمونم و بذارم آسیب ببینی یا خودم بشکنمت و از آسیبی که ممکن بود تو رو نابود کنه و از اون جونگکوکی که تا اسمش میاد قلبم میتپه به کسی که عشق رو فراموش کرده تبدیل بشی... جونگکوکا، من.....
_ ادامه نده. بهونه آوردن بسه. من دیگه بازیچه ی تو نمیشم.
به سمت در میره و قبل از اینکه از در بیرون بره متوقف میشه.
+ پدرت باعثش شد.
برمیگرده و نگاهش میکنه.
_ پدرم؟ انتظار داری باور کنم؟ اون راجب ما نمیدونست...
+ دقیقا چون نمیدونست این کار رو کردم تا نفهمه.
فلش بک...
یک سال قبل، شب بارونی که تهیونگ با پدرش توی پارک ملاقات داشت....
روی زانوهاش داشت به عکس خودش و جونگکوک نگاه میکرد و بدون اختیار اشک میریخت. همون عکس هایی که از لحظات رابطه اش با جونگکوک بود. اینکه با هم دست در دست میرفتن. اون روزی که زیر بارون زیر یک چتر بودن. عکسشون گه دارن وارد خونه ی مادربزرگ تهیونگ میشن.
+توی این فکرم به پدرش خبر بدم پسرش چقدر گرایش کثیفی داره دقیقا مثل تو. اما باید برای حفظ وجه ی خودم بگم پسر اون مقصره و تو رو مجبور به رابطه کرده، اما خب میدونی اونجوری تو و اون پسره هرزه تر از خودت خیلی خوشبحالتون میشه البته بیشتر منظورم تویی، باید بیشتر بهش فکر کنم ببینم چجوری هم تو قهوه ای بشی هم اون معشوقه پنهانیت. محض اطلاعت بگم که اگر پدرش بفهمه خیلی برای اون پسره ی هرزه بد میشه البته حقشه.
تهیونگ با ترس و لرزان سرشو بالا میاره و یه ناپدریش نگاه میکنه و بینیش رو بالا میکشه.
_ چه..... چه اتفاقی ممکنه... برای جونگکوک بیفته؟... میکشتش؟....
ناپدریش میخنده.
+ کشتنش گزینه ی خوبی هست اما تا جایی که من میدونم اون مرد آبروش براش خیلی مهمه و هر کاری برای حفظ وجه اش میکنه و اگر بفهمه پسرش با هرزه ای مثل تو معاشقه داره کاری میکنه پسرش عشق به تو و حتی تو رو فراموش کنه... بخوام ساده بگم بهت حافظه اش رو پاک میکنه... چیز خورش میکنه میفهمی که چی میگم منظورم اینه بهش دارو میده، تزریقات ممنوعه تا اون عشق، خاطرات و تو رو به فراموشی بسپاره... من هم میتونم اینکار رو بکنم اما من نمیخوام حتی پیش اون مردک وجه ام خراب بشه به هر حال تو توی یک خونه با من زندگی میکنی و برای من خیلی خوب نیست پس برنامه ی دیگه ای برات دارم.
تهیونگ با شوک به زمین خیره میشه. قلبش داره از جا کنده میشه که این خطر جونگکوک رو تهدید میکنه. برای لحظه ای تصویر لبخند جونگکوک جلوی چشماش میاد و باعث میشه قلبش درد کنه و نفس کشیدنش رو فراموش کنه. نفس نفس میزنه و سخت تنفس میکنه. با دستش به سینه اش چنگ میزنه.
پایان فلش بک.
جونگکوک با ناباوری به حرفای تهیونگ گوش میکنه. تعادلش رو از دست میده و قبل از اینکه بیفته زمین، تهیونگ میگیرتش و با هم روی زمین میشینن.
_ چطور ممکنه؟.... درسته که پدرم ممکنه آدم سختگیری باشه اما... اما اینکار رو باهام نمیکنه... نه.... من تنها پسرشم.... دروغه... بهونه اس... بگو که دروغ میگی.... بگو همه اش رو از خودت در اوردی... ثابت کن حرفت رو...
این هم پارت جدید تقدیم بهتون.
بوس بهتون😝
- ۲۶۹
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط