Otagh baghli
Otagh baghli
Part⁶¹
«از زبانِ راوی »
تهیونگ تک خنده ای کرد و گفت :..
تهیونگ : تازه سورپرایز اصلی تو راهه (نیشخند )
جونگکوک اخمی کرد و با جدیت لب زد :..
جونگکوک: چه سورپرایزی؟
د بگو دیگه
تهیونگ : میگم بابا یکم صبر کن ..
تهیونگ دست کرد تو جیبش و عکسِ سه در چهارِ دختری حدود ۱۶/۱۷ ساله رو در آورد و جلوی جونگکوک گرفت ..
چشمای جونگکوک اندازه ی نلبعکی شده بود ..
مگه میشه ؟..
اون عکس دقیقاا شبیهِ خواهر خونده اش ، کسی که صبح و روز و شب باهاش دعوا میکرد و چشمِ دیدنش رو نداشت ، دقیقا همون بود ..
«ویو جونگکوک »
چ.چطوری آخه !؟..
اصن مگه میشه ؟ ممکنه ؟
اون خیلی شبیهش بود ..
خیلی شبیهِ ا/ت بود .
خیلی!
هنوز نتونسته بودم هضمش کنم ..
آخه چطوری !؟
یعنی واقعا ا/ت همون کسی بود که پدرش پدرم رو کشته بود ؟!
و من هم در عوضش مادر پدرش رو کشته بودم ؟
چطوری مگه !
هوففف !!
صدای تهیونگ منو از افکارم در آورد :..
تهیونگ : درسته !
همون چیزی که بهش فکر میکنی دقیقاا درسته ..
ا/ت همون دختره ..
همون دختری که میخواستی ازش انتقام بگیری
همونی که ...
جونگکوک : باش فهمیدم ادامه نده (با صدای تقریبا بلند و کلافه )
«از زبان راوی »
جونگکوک هنوز نتونسته بود این قضیه رو درک کنه ..
سرش رو بین دوتا دستاش نگه داشته بود !
سکوت اتاق از همیشه سنگین تر بود و صدای نفس های پی در پیِ جونگکوک اون رو میشکست ..
...
پنج دقیقه ای گذشته بود ..
هیچکدوم حرفی نمیزدن ..
چی میگفتن؟
اصلا حرفی هم داشتن ؟!
که یهو تهیونگ این سکوت رو شکست :..
..
شرط : ۱۱۰ لایک ، ۳۰ بازنشر
Part⁶¹
«از زبانِ راوی »
تهیونگ تک خنده ای کرد و گفت :..
تهیونگ : تازه سورپرایز اصلی تو راهه (نیشخند )
جونگکوک اخمی کرد و با جدیت لب زد :..
جونگکوک: چه سورپرایزی؟
د بگو دیگه
تهیونگ : میگم بابا یکم صبر کن ..
تهیونگ دست کرد تو جیبش و عکسِ سه در چهارِ دختری حدود ۱۶/۱۷ ساله رو در آورد و جلوی جونگکوک گرفت ..
چشمای جونگکوک اندازه ی نلبعکی شده بود ..
مگه میشه ؟..
اون عکس دقیقاا شبیهِ خواهر خونده اش ، کسی که صبح و روز و شب باهاش دعوا میکرد و چشمِ دیدنش رو نداشت ، دقیقا همون بود ..
«ویو جونگکوک »
چ.چطوری آخه !؟..
اصن مگه میشه ؟ ممکنه ؟
اون خیلی شبیهش بود ..
خیلی شبیهِ ا/ت بود .
خیلی!
هنوز نتونسته بودم هضمش کنم ..
آخه چطوری !؟
یعنی واقعا ا/ت همون کسی بود که پدرش پدرم رو کشته بود ؟!
و من هم در عوضش مادر پدرش رو کشته بودم ؟
چطوری مگه !
هوففف !!
صدای تهیونگ منو از افکارم در آورد :..
تهیونگ : درسته !
همون چیزی که بهش فکر میکنی دقیقاا درسته ..
ا/ت همون دختره ..
همون دختری که میخواستی ازش انتقام بگیری
همونی که ...
جونگکوک : باش فهمیدم ادامه نده (با صدای تقریبا بلند و کلافه )
«از زبان راوی »
جونگکوک هنوز نتونسته بود این قضیه رو درک کنه ..
سرش رو بین دوتا دستاش نگه داشته بود !
سکوت اتاق از همیشه سنگین تر بود و صدای نفس های پی در پیِ جونگکوک اون رو میشکست ..
...
پنج دقیقه ای گذشته بود ..
هیچکدوم حرفی نمیزدن ..
چی میگفتن؟
اصلا حرفی هم داشتن ؟!
که یهو تهیونگ این سکوت رو شکست :..
..
شرط : ۱۱۰ لایک ، ۳۰ بازنشر
- ۷.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط