#ارباب_من
#ارباب_من
Part: 8
اجوما: فکر نمیکردم یه روزی ببینم تهیونگ عاشق بشه به هر حال خیلی خوشحالم که بلاخره یکی تونسته دلتو بدست بیاره پسرم نگران نباش اگه عشقت نسبت بهش واقعی باشه هر طور شده آخرش مال تو میشه
ته: باشه اجوما من دیگه میرم لطفاً مواظب کوک باش به کسی نگو این موضوع رو
اجوما: باشه پسرم
تهیونگ رفت و اجوما بعد ۳۰ دقیقه صبحانه درست کرد و برد تو اتاق تهیونگ برای کوک
اجوما: جونگکوک جونگکوکک پسرم بلند شو
کوک: با صدای اجوما بیدار شدم و دیدم برام صبحانه اورده
اجوما: پسرم بیا صبحانتو بخور
کوک: ممنونم
کوک رفت دست و صورتشو شست و اومد مشغول خوردن شد
ویو: فردا صبح
ته: پدر عملیات با موفقیت انجام شد
پدر ته: آفرین پسرم آفرین بهت
ته: پدر لطفا در مورد ازدواج منو جولیا تجدید نظر کنید من نمیخوام باهاش ازدواج کنم من از اون بدم میاد
پدر ته: تهیونگگگگگ دیگه داری زیادی حرف میزنی مگه دست خودته پسرم من پدرتم و من میگم باهاش ازدواج میکنی
ته: پدر فکر کنم اونقدی بزرگ شدم که واسه زندگیم تصمیم بگیرم نه
پدر ته: بیشتر کارهام بستگی به عموت داره اگه با جولیا ازدواج نکنی مجبور میشم بزور انجامش بدم
ته: یعنی الان بنظرتون دارین بزور انجامش نمیدین پدر
پدر ته: فعلا بهت تا حالا سخت نگرفتم تهیونگ
ته: پدر چه بگید چه نگید من عاشق یکی دیگم یکی دیگه رو دوست دارم اگرم ازدواج کنم مطمئن باشید اون خوشبخت نمیشه ( با گریه میره اتاقش)
ته: هه همه جا به عنوان مافیای خطر ناک منو میشناسن همه فکر خیلی ترسناکم ولی از پشت پرده خبر ندارن که اون مافیای خطرناک حتی اجازه نداره کنار عشقش بمونه این خیلی عجیبه نه خبر ندارن که این همه فشار روحی و سخت گیری پدرم باعث شده انقد بی احساس باشم حالا که کوک باعث شده حس کنم دارم زندگی میکنم قراره دوباره بر گردم به جهنم قبلی خبر ندارن پدرم بخاطر این از برادرم خوشش نمیاد چون اون بر خلاف میلشه پدرم فقط به منفعت خودش فکر میکنه آخه این انصافه
کوک: داشتم از جلوی اتاق تهیونگ رد میشدم که صدای گریه تهیونگ میومد رفتم داخل و رفتم کنارش روی تخت نشستم
کوک: چی شده ارباب چرا گریه میکنید از مرد مثل شما بعیده گریه کنید ( با دستای کوچولوش اشک تهیونگ رو پاک میکنه)
ته: جونگکوک ( بغلش میکنه)
کوک: بله ارباب چیشده حالتون خوبه
ته: نه جونگکوک خوب نیستم دارن مجبورم میکنن با کسی ازدواج کنم که اصن ازش خوشم نمیاد
کوک: چییییی ش... شما ازدواج میکنین
ته: اره دارن مجبورم میکنن ولی من یکی دیگه رو دوست دارم
کوک: خ.. خب اون کیه ( بغض🥺)
ته: ( از بغلش جدا میشه و تو چشم کوک زل میزنه)
ته: اون خیلی زیباس خیلی خوشگله هر بار که به چشماش نگاه میکنم حس میکنم دارم زندگی میکنم
کوک: خب شما چرا به پدرتون نمیگید که یکی دیگه رو دوست دارید
ته: اگه بگم ممکنه اونی که دوسش دارم آسیب ببینه و این خیلی بیشتر عذابم میده
کوک: خب شما میتونید با اونی که دوسش دارید فرار کنید و برید یه جایی خیلی خیلی دور
ته: جدی میتونم ببرمش یه جای خیلی دور
کوک: اره
ته: خب اگه اون باهام نیومد چی
کوک: حتما میاد
ته: خب پس همین کارو میکنم
کوک: حالا دیگه ناراحت نباشین ( لپ تهیونگ رو میبوسه)
کوک: نمیدونم چرا وقتی گفت ازدواج میکنه یهو ناراحت شدم وقتی بوسیدمش قلبم داشت تند تند میزد اصن من چم شده من همیشه لپ دوستام رو میبوسم ولی هیچ وقت همچین نشدم اصن ولش
کوک: ارباب حالتون خوبه
ته: ( ماتش برده) ه... ها کوک
کوک: چیزی شده
ته: هیچی هیچی تو میتونی بری
کوک: باشه ولی دیگه گریه نکنید
ته: باشه کوکی
جونگکوک رفت بیرون و رفت پایین
اجوما: کوک
کوک: بله
اجوما: برو به تهیونگ بگو بیاد پدرش کارش داره
کوک: چشم
ته: اون منو بوسید اه خدا اگه یه دقیقه دیگه بیرونش نمیکردم از خودم مطمئن نبودم که بتونم جلوم رو بگیرم
کوک: میتونم بیام تو ارباب
ته: ه... ها بیا دوباره برگشتی
کوک: ارباب پدرتون باهاتون کار داره
ته: باشه
کوک: من دیگه میرم
پایان پارت هشت
#ادتهکوک
Part: 8
اجوما: فکر نمیکردم یه روزی ببینم تهیونگ عاشق بشه به هر حال خیلی خوشحالم که بلاخره یکی تونسته دلتو بدست بیاره پسرم نگران نباش اگه عشقت نسبت بهش واقعی باشه هر طور شده آخرش مال تو میشه
ته: باشه اجوما من دیگه میرم لطفاً مواظب کوک باش به کسی نگو این موضوع رو
اجوما: باشه پسرم
تهیونگ رفت و اجوما بعد ۳۰ دقیقه صبحانه درست کرد و برد تو اتاق تهیونگ برای کوک
اجوما: جونگکوک جونگکوکک پسرم بلند شو
کوک: با صدای اجوما بیدار شدم و دیدم برام صبحانه اورده
اجوما: پسرم بیا صبحانتو بخور
کوک: ممنونم
کوک رفت دست و صورتشو شست و اومد مشغول خوردن شد
ویو: فردا صبح
ته: پدر عملیات با موفقیت انجام شد
پدر ته: آفرین پسرم آفرین بهت
ته: پدر لطفا در مورد ازدواج منو جولیا تجدید نظر کنید من نمیخوام باهاش ازدواج کنم من از اون بدم میاد
پدر ته: تهیونگگگگگ دیگه داری زیادی حرف میزنی مگه دست خودته پسرم من پدرتم و من میگم باهاش ازدواج میکنی
ته: پدر فکر کنم اونقدی بزرگ شدم که واسه زندگیم تصمیم بگیرم نه
پدر ته: بیشتر کارهام بستگی به عموت داره اگه با جولیا ازدواج نکنی مجبور میشم بزور انجامش بدم
ته: یعنی الان بنظرتون دارین بزور انجامش نمیدین پدر
پدر ته: فعلا بهت تا حالا سخت نگرفتم تهیونگ
ته: پدر چه بگید چه نگید من عاشق یکی دیگم یکی دیگه رو دوست دارم اگرم ازدواج کنم مطمئن باشید اون خوشبخت نمیشه ( با گریه میره اتاقش)
ته: هه همه جا به عنوان مافیای خطر ناک منو میشناسن همه فکر خیلی ترسناکم ولی از پشت پرده خبر ندارن که اون مافیای خطرناک حتی اجازه نداره کنار عشقش بمونه این خیلی عجیبه نه خبر ندارن که این همه فشار روحی و سخت گیری پدرم باعث شده انقد بی احساس باشم حالا که کوک باعث شده حس کنم دارم زندگی میکنم قراره دوباره بر گردم به جهنم قبلی خبر ندارن پدرم بخاطر این از برادرم خوشش نمیاد چون اون بر خلاف میلشه پدرم فقط به منفعت خودش فکر میکنه آخه این انصافه
کوک: داشتم از جلوی اتاق تهیونگ رد میشدم که صدای گریه تهیونگ میومد رفتم داخل و رفتم کنارش روی تخت نشستم
کوک: چی شده ارباب چرا گریه میکنید از مرد مثل شما بعیده گریه کنید ( با دستای کوچولوش اشک تهیونگ رو پاک میکنه)
ته: جونگکوک ( بغلش میکنه)
کوک: بله ارباب چیشده حالتون خوبه
ته: نه جونگکوک خوب نیستم دارن مجبورم میکنن با کسی ازدواج کنم که اصن ازش خوشم نمیاد
کوک: چییییی ش... شما ازدواج میکنین
ته: اره دارن مجبورم میکنن ولی من یکی دیگه رو دوست دارم
کوک: خ.. خب اون کیه ( بغض🥺)
ته: ( از بغلش جدا میشه و تو چشم کوک زل میزنه)
ته: اون خیلی زیباس خیلی خوشگله هر بار که به چشماش نگاه میکنم حس میکنم دارم زندگی میکنم
کوک: خب شما چرا به پدرتون نمیگید که یکی دیگه رو دوست دارید
ته: اگه بگم ممکنه اونی که دوسش دارم آسیب ببینه و این خیلی بیشتر عذابم میده
کوک: خب شما میتونید با اونی که دوسش دارید فرار کنید و برید یه جایی خیلی خیلی دور
ته: جدی میتونم ببرمش یه جای خیلی دور
کوک: اره
ته: خب اگه اون باهام نیومد چی
کوک: حتما میاد
ته: خب پس همین کارو میکنم
کوک: حالا دیگه ناراحت نباشین ( لپ تهیونگ رو میبوسه)
کوک: نمیدونم چرا وقتی گفت ازدواج میکنه یهو ناراحت شدم وقتی بوسیدمش قلبم داشت تند تند میزد اصن من چم شده من همیشه لپ دوستام رو میبوسم ولی هیچ وقت همچین نشدم اصن ولش
کوک: ارباب حالتون خوبه
ته: ( ماتش برده) ه... ها کوک
کوک: چیزی شده
ته: هیچی هیچی تو میتونی بری
کوک: باشه ولی دیگه گریه نکنید
ته: باشه کوکی
جونگکوک رفت بیرون و رفت پایین
اجوما: کوک
کوک: بله
اجوما: برو به تهیونگ بگو بیاد پدرش کارش داره
کوک: چشم
ته: اون منو بوسید اه خدا اگه یه دقیقه دیگه بیرونش نمیکردم از خودم مطمئن نبودم که بتونم جلوم رو بگیرم
کوک: میتونم بیام تو ارباب
ته: ه... ها بیا دوباره برگشتی
کوک: ارباب پدرتون باهاتون کار داره
ته: باشه
کوک: من دیگه میرم
پایان پارت هشت
#ادتهکوک
- ۳۰۳
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط