{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#ارباب_من

#ارباب_من

Part: 9

کوک: من دیگه میرم

ته: وایسا منم میام

تهیونگ و جونگکوک رفتن تقریبا رسیدن به پله آخری که جونگکوک پاش لیز خورد و کم موند بیوفته که تهیونگ سریع از کمر باریک پسرش گرفت و به خودش چسبوند و انقد بهم نزدیک شده بودن که نفس های همدیگه رو حس میکردند

ته: کوکی حواست کجاست نمیگی بیوفتی و داغون بشی ( نگران)

کوک: ب.. بخشید ارباب حواسم نبود(🥺)

ته: اشکال نداره فقط نگران خودتم کوکی من میرم اتاق پدرم برو برام یه قهوه درست کن از صبح هیچی نخوردم ( بچا الان ساعت ۹ هستش چون تهیونگ همیشه عادت داره ساعت ۶ قهوه بخوره امروز چون ماموریت بوده نتونسته بخوره)

کوک: چ ....چشم

تهیونگ رفت اتاق پدرش

ته: باز چی میخواید

پدر ته: پسرم تصمیم گرفتم امشب به مناسبت موفق شدنمون و عروسی تو یه جشن خیلی بزرگ بر گزار کنیم و همه ی مافیا هارو دعوت کنیم

ته: باشه ( میره بیرون)

ته: جونگکوک ( بلند)

کوک: بله ارباب

ته: بیا اینجا

کوک: چشم ( میاد پیشش)

ته: جونگکوک پدرم امشب یه مهمونی خیلی بزرگ بر گزار می‌کنه و همه ی مافیا ها دعوتن یک هرکی بهت نوشیدنی پیشنهاد کرد نمی‌خوری دو با کسی نمی رقصی و با هیچ کس حرف نمیزنی

کوک: چ.. چشم ارباب

ته: حالا برو آماده شو

کوک: باشه

ویو: شب ساعت ۷

کوک: از صبح خیلی کار انجام دادم مهمونا دارن یکی یکی میان الآنم دارم اماده میشم بعداز ۳۰ دقیقه آماده شدم و رفتم پایین تقریبا همه اومده بودن و اون دختره نامزد تهیونگ لوس بد قواره نمی‌دونم چرا انقد ازش بدم میاد تهیونگ داشت به همه خوش آمد گویی میگفت

ته: داشتم به مهمونا خوش آمد گویی میگفتم که یه دفه چشمم خورد به کوک وای چقد خوشگل شده اون خیلی زیباست ( رفت سمتش)

ته: کوکی

کوک: بله ارباب

ته: خیلی خوشگل شدی

کوک: ممنونم ارباب شمام خوشتیپ شدین

ته: الان تقریبا از شروع مهمونی یک ساعت می‌گذشت و همه خیلی به جونگکوک نگاه میکردن و این منو خیلی عصبانی میکرد ( بچا کوک یه تاپ مشکی که تقریبا بدنش معلوم بود پوشیده بود بخاطر همین)

ته: جونگکوک

کوک: بله ارباب

ته: برو لباستو عوض کن

کوک: چرا مشکلی داره

ته: نه فقط همه دارن نگات میکنن اگه لباس مناسب نداشتی از تو کمد من بردار تا بریم برات بخرم

کوک: چشم ( رفت سمت پله ها )

جونگکوک رفت بعد از ۱۰ دقیقه اومد و یک شلوار لی آبی بگ با یک تیشرت سفید لَش پوشیده بود

ته: حتی تو اینم انقد خوشگله خدا فک کنم یکم براش گُندس چقد کیوت شده

نکته: لباسا برا تهیونگه

کوک: ارباب الان خوبه

ته: اره دیگه از اون لباسا نپوشی که همه نگاهت کنن

کوک: باشه

پدر ته: خب خب دوستان همه میدونید که قراره هفته بعد پسرم تهیونگ و جولیا دختر برادرم به عقد هم در بیان و ما این مهمونی رو به مناسبت همین و موفق شدنمون توی ماموریت گرفتیم و الان خوش بگذرونید برقصید نوشیدنی بخورید شما میتونید با هر کسی که دلتون خواست برقصید

جولیا: هووووورااااا پس من با نامزدم می‌رقصم

ته: ولی من نمی‌خوام با تو برقصم فهمیدی انقدم خودتو به من نچسبون دختر خانوم

جولیا: یعنی چی تهیونگ من نامزدتم

ته: من فقط با کسی می‌رقصم که دوسش دارم فهمیدی خانوم جولیا

پدر ته: تهیونگ این چه رفتاریه با نامزدت دیوونه شدی

ته: پدر من از شما نخواستم که جولیا نامزدم بشه خودتون بزور این کارو انجام دادید منم خیلی تا الان ساکت موندم من حق انتخاب دارم من جولیا رو نمی‌خوام تمام خب کوکی تو میخوای باهام برقصی

کوک: ا... ار.. ارباب

ته: نترس بگو با من میرقصی؟

کوک: ا... اره

ته: پس افتخار میدید ( عین جنتلمنا جلوش خم میشه و کوک هم دستشو می‌زاره تو دست تهیونگش).

تهیونگ و کوک مثل دو پرنده عاشق وسط حال عمارت میرقصن و همه براشون دست میزنه

کوک: ارباب من میرم دشویی

ته: میخوای باهات بیام؟

کوک: نه میرم حیاط پشتی

ته: باشه زود بر گرد

کوک: چشم

کوک: رفتم دشویی و وقتی اومدم بیرون یه دختر وایساده بود و یه شیشه مشروب قرمز دستش بود

پایان پارت نُه

#ادتهکوک
دیدگاه ها (۰)

#ارباب_منPart: 8اجوما: فکر نمی‌کردم یه روزی ببینم تهیونگ عاش...

#ارباب_من Part: 7ویو: صبح ته: جونگکوک جونگکوکک نمیخوای بیدار...

#ارباب_منPart: 5کوک: تا خواستم در بزنم دیدم در بازه بدون در ...

ممنون که میخونین. این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط