{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام سیسی های گل

سلام سیسی های گل
پارت اوردم پارت ماه
البته پارت اخره و قراره بگم پایان خوبی نداره😥
دوریاکی کوچولو•-•
پارت اخر

#مایکی#سناریو#فیک#بونتن
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
دختر بیدار شده بود و جای خالی مایکی را حس میکرد. بلند شده بود و با یاد اوری دیشب خجالت کشیده بود. دیده بود گوشی اش به شارژ است. پیامکی را دید.از طرف شماره ی ناشناس بود. پیامک این بود:

سلام ا/ت به این ادرس بیا

دختر تعجب کرده بود و تصمیم گرفته بود بره.
لباس هایش را پوشیده و از خانه زد بیرون. به مکانی که بود رسیدی و مایکی را دیدی. باد سرد عصر از لابه‌لای درخت‌ها رد می‌شد، اما مایکی فقط یک چیز را می‌دید: تو.
قدم‌هایش تند بود، انگار می‌ترسید یک لحظه دیر برسد و دوباره از دستت بدهد. وقتی رسید روبه‌رویت، نفسش را محکم بیرون داد؛ انگار تمام این مدت نفس نکشیده بود.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد… همان نگاهی که همیشه پشت شوخی‌ها و خنده‌هایش پنهان می‌کرد.
آرام جلو آمد، صدایش کمی لرز داشت اما محکم بود:

«دیگه نمی‌تونم نگهش دارم… من عاشقتم.»

تو جا خوردی، اما قبل از اینکه چیزی بگویی، ادامه داد:

«از همون روز اول… از همون لحظه‌ای که دیدمت. هرچی کشیدی، هرچی ترسیدی… کاش می‌تونستم کنارت باشم. من نمی‌ذارم هیچ بلایی بهت نزدیک بشه. نه وقتی من اینجام.»

یک قدم دیگر نزدیک شد.
نه خشن، نه زورگو فقط محکم و مطمئن.
دستش را آرام روی بازویت گذاشت، انگار می‌خواست مطمئن شود واقعاً روبه‌رویشی.

«تو همه چیز منی… من همیشه پشتت می‌ایستم. همیشه. چون نمی‌تونم بدون تو زندگی کنم.»

چشمانش برق می‌زد؛ نه از غرور، از ترسِ از دست دادنت.
تو هم بالاخره لبخند زدی آن لبخندی که همیشه مایکی را بی‌دفاع می‌کرد.

او آرام پیش آمد و پیشانی‌اش را به پیشانی تو چسباند.

«بهم بگو که می‌مونی… فقط همین.»

و تو گفتی.

:«منم دوستت دارم مایکی.»
و همان‌جا، همان لحظه، همه چیز بینتان تغییر کرد. دستت را محکم گرفت و محکم تورا در اغوش گرفت. لبخند محوی زد. ولی همان لبخند محو حکم خنده ی بزرگ بود.

یک سال بعد

نور صبح از پنجره می‌تابید و بوی قهوه در فضا پیچیده بود.
مایکی با موهای کمی آشفته از اتاق بیرون آمد، حلقه‌ی نقره‌ای روی انگشتش برق زد.

«خانومِ من، بیداری؟»
با همان لحن شیطنت‌آمیز و عاشقانه‌ای که هیچ‌وقت ازش جدا نمی‌شد.

تو از آشپزخانه سر برگرداندی و لبخند زدی.
او از پشت بغلت کرد، چانه‌اش را روی شانه‌ات گذاشت.

«باورم نمیشه یک ساله داریم زیر یه سقف زندگی می‌کنیم… و هنوزم هر روز بیشتر عاشقت می‌شم.»

تو خندیدی و دستت را روی دست‌هایش گذاشتی.

مایکی آرام گفت:

«قول داده بودم ازت مراقبت کنم… و هنوزم سر قولم هستم. این خونه، این زندگی… همه‌ش با تو معنی داره.»

و درست همان‌طور که همیشه می‌خواست،
تو و او
کنار هم، آرام، عاشق، و بی‌هیچ ترسی
زندگی را ساختید.
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
سوپرایز شدید، نه؟ 😂😂😂😂😂
ببخشید ولی کرم سگی داشتم😁
بای بای سیسی های گلم .♡ (◍•ᴗ•◍) ❤
دیدگاه ها (۰)

Where is Mikey?

دوریاکی کوچولو"پارت نمد چند لایک بالای 8 تا#مایکی#سناریو#فیک...

تا به روی زندگی لبخند نزنیزندگی به تو لبخند نخواهد زداین قان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط