{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوریاکی کوچولو"

دوریاکی کوچولو"
پارت نمد چند
لایک بالای 8 تا
#مایکی#سناریو#فیک#بونتن
*********************************************************
مایکی پیشانی اش را روی پیشانی ا/ت گذاشت. عاشق معصومیت داخل چشمای ا/ت بود. انگار مالکیت خاصی میتوانست نسبت به ا/ت داشته باشه.یک جور مالکیت مریض گونه،دست خود مایکی نیست ولی باز هم نمیتونه دست از مالکیت مریضی که نسبت به ا/ت داره را خاموش نگه داره. صدای نفس های مایکی مانند اژدهای عصبانی بود. مایکی فقط میخواد مالکیت مریض گونه و عشق افراطی اش نسبت به ا/ت کنترل کنه ولی حیف به خیال باطل، نتونست. با همان پیشانی که روی پیشانی ا/ت قرار داده بود با مشت محکم کنار گوش ا/ت به دیوار زد. ضربه اش سنگین بود.این سوال توی ذهن ا/ت اومد. اگر به من میخورد استخونام و خودم در چه وضعیتی بودم. وقتی ا/ت به خودش امد دید مایکی دستش را دور کمر ا/ت حلقه کرد.
:«نترس......»
این حرف مایکی توانست دختر را صد برابر بترساند. ترس در درون دختر پخش میشد ولی ایندفعه شوک عظیمی جای ترس دختر نسبت به مایکی رو گرفت اون هم مایکی با محکم ترین حالت ممکن دختر را بوسید. اولش دختر در شوک بود ولی وقتی که حس میکرد نفسش بند نمیاد کم کم داشت خفه میشد.دختر مشت ارومی به شانه ی او زد و مایکی از ا/ت جدا شد. مایکی با نگاهی سرد ولی نرم نگاهش کرد و گفت:
«چرا منو عاشق خودت کردی؟ا/ت»نگاه های مایکی دیوانه وار بود انگار میخواست دختر را ببلعد.(هرچی اومد تو اون 🧠 منحرفت😐) تاکید مایکی بر اسم ا/ت نشان میداد میداد که چقدر برایش مهمه. ناگهان دختر را به سمت تخت هول داد. روی دختر سریع خیمه زد و گفت:
«میخوام فقط با تو باشم...فقط همین امشب.... فقط...حرکت نکن.»
ا/ت در شوک فرو رفته بود. سوالاتی مثله واقعا مایکی اینکار و کرده؟ همان مایکی جدی؟ و...
سوال ها توی ذهن ا/ت اکو میشد ولی مایکی در حین خوابیدن در اغوش ا/ت، انگشت هایش را در انگشت های ا/ت قرار داد و بوسه ای ارام بر روی گردن دختر نهاد، لبخند ملیحی زد و به خواب عمیقی فرو رفت. اغوش محکم مایکی اجازه نمیداد دختر حرکت کند. دختر حس عجیبی داشت. نمیدانست عاشق مایکی باشد یا ازش فرار کند. حس عجیب در درونش بیشتر شد حس عجیب اش میخواست کل وجود دختر را در بر بگیرد. نگاهی به مایکی کرد. مایکی در خواب بسیار اروم و کیوت بود. ناخوداگاه دختر لبخندی زد و ذوق میکرد. دختر اورا هم متقابل بغل کرده بود. این اغوش سرشاری از حس عجیب ، ترس و عشق بود. دختر کم کم حس خستگی میکرد نگاهی به مایکی کرد که چطور اروم خوابیده. ارام به خواب رفت. مایکی در اغوش ا/ت در خواب حس خوبی داشت بعد از اون همه سال اون هنه استرس ها و عصبانیت و حرص توانسته بود یک جایگاه امن برای خودش پیدا کند و حس امنیت و عشق کند.....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
دوستون دارم من تا پارت بعد خدا نگهدار♡
دیدگاه ها (۰)

*درخواستی*دو پارتی: وقتی که پیدات میکنه. نکته: باهم رل هستید...

مهمه خیلی مهمه!!!!

☆اولین دیدار☆

من پیشی کوچولوم!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط