بچههایپردراما
#بچه_های_پر_دراما
#پارت۸
✯ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ✯
رزی و مری وسایل رو آوردن و ردیف پشتی سوان و ایزایا نشستن . با هم کلی صحبت کردن و باهم آشنا شدن . ایزایا راجب هیسونگ به رزی و مری گفت . بچه ها پشماشون ریخت . ولی من هنوز نمیدونستم دلیل واکنش هاشون رو چون هنوز از واقعیت خبر نداشتم ...
خانوم چیزی لای کتابش گذاشت . حواسم نبود و متوجه نشدم اون خودکار بود یا لا کتابی .
بلند شد و روبهروی دانش آموزان ایستاد . یه چیزی توی دستش بود . پشتش سفید بود و با یه طلق اونو سیمی کرده بودن .
معلم : خب بچه ها ، وقتتون برای انتخاب هم گروهی به پایان رسیده . لطفا یک نماینده برای گروه های خود انتخاب کنید و اون نمایند اسامی گروهش رو به من بگه .
ایزایا به سمتم برگشت ، :
میخوای تو باشی ؟
سوان : نه نه ، من آشناییت ندارم ...
ایزایا : آشناییت نمیخواد ! فقط میخوام تو هم تجربه کنی . فقط بلند شو و اسم مارو بگو . اسم گروه چی باشه.
رزی : بلو ! (Blow)
مری : منم موافقم. خیلی اسم باحالیه
ایزایا : اره به نظرم بد نیست و هیجان انگیزه
سوان : پس همین رو میگم به عنوان اسم گروه .
معلم : از میز اول شروع میکنم . ایزایا نماینده اتون کیه ؟
ایزایا : سوان . نماینده سوان هستش .
بلند میشم.
سوان : پارک سوان هستم ، نماینده ی گروه
معلم : خوشبختم سوان . میتونی اسم اعضا و اسم گروهتون رو بهم بگی ؟
سوان : بله حتما ! پارک سوان ، چوی مری ، لی ایزایا و شین رزی. اسم گروه ، بلو
بعد گفتن اسم گروه مینی میخنده .
مینی : بلو ؟ جدیی الان؟هه
معلم : مینیسی ؟ این چه طرز رفتاره ؟ کاری نکن روز اول مدرسه ولدینت رو به مدرسه بیارم.
و ، سوان! خوشبختم . میتونی بشینی.
میشینم . همه اسماشونو میگن. میرسه به گروه مینی . مینی و دوستاش هم گروهی ندارن . یعنی یکی کمه . معلم دعواشون میکنه . چون یکی زودتر گفته بود که میخوان ۵ نفره باشن . معلم گفت بجای خندیدن و حرف زدن میتونستی زودتر هم گروهی پیدا کنی .
خلاصه که زنگ خورد . با بچه ها رفتیم به سمت حیاط . داشتیم از پله ها پایین میرفتیم که فلیکس میخوره به رزی .
فلیکس : اوه ، ببخشید حواسم نبود.
تعظیمی میکنه و میره .
رزی خشکش میزنه وقتی قیافه فلیکس رو میبینه . مری به رزی میزنه .
مری : رزی؟ رزی!
رزی : ب-بله؟
مری : چند بار صدات زدم ، خوبی؟
رزی: ا-اره خوبم . بریم
مری با تعجب نگاهش میکنه . احساس میکنه یچیزی شده . ولی ادامه نمیده و میره .
باهم میریم به سمت نیمکت های گوشه ی حیاط . دید زیادی بهش نیست.
باید از چمن های بلندی رد شی تا بهشون برسی.
اینجارو ایزایا بهمون معرفی کرد .
ایزایا : قراره کلی رمز و راز از این مدرسه بهتون میگم . (یدونه برگ چیپس میذاره دهنش)
مری : اوه اوه ... من چنتاشو میدونم .
مری لبخندی میزنه.
یهو همه ساکت میشیم. صدای چند تا پسر از اون ور تر میاد . انگار دقیقا توی اونیکی ضلع مدرسه هستن .
سوان : این مدرسه حیاط پشتی داره؟
ایزایا : اره ، ولی وارد شدن بهش تقریبا غیر ممکنه .
همه به هم نگاه میکنیم . اروم بلند میشیم و خودمون رو به دیوار ساختمون میچسبونیم . ارون راه میریم تا نزدیک اونیکی ضلع شیم . به ترتیب ، من ، ایزایا ، رزی و مری داریم میریم . از اینکه جلو هستم پشیمونم . ولی الان وقت اعتراض نیست حقیقتا.
میرسیم به انتها . اون یه فضای تقریبا بزرگ میبینم که دور تا دورش حصار کشیده شده . ولی هممون یچیزی اونجا دیدیم که شوکمون کرد...
#پارت۸
✯ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ✯
رزی و مری وسایل رو آوردن و ردیف پشتی سوان و ایزایا نشستن . با هم کلی صحبت کردن و باهم آشنا شدن . ایزایا راجب هیسونگ به رزی و مری گفت . بچه ها پشماشون ریخت . ولی من هنوز نمیدونستم دلیل واکنش هاشون رو چون هنوز از واقعیت خبر نداشتم ...
خانوم چیزی لای کتابش گذاشت . حواسم نبود و متوجه نشدم اون خودکار بود یا لا کتابی .
بلند شد و روبهروی دانش آموزان ایستاد . یه چیزی توی دستش بود . پشتش سفید بود و با یه طلق اونو سیمی کرده بودن .
معلم : خب بچه ها ، وقتتون برای انتخاب هم گروهی به پایان رسیده . لطفا یک نماینده برای گروه های خود انتخاب کنید و اون نمایند اسامی گروهش رو به من بگه .
ایزایا به سمتم برگشت ، :
میخوای تو باشی ؟
سوان : نه نه ، من آشناییت ندارم ...
ایزایا : آشناییت نمیخواد ! فقط میخوام تو هم تجربه کنی . فقط بلند شو و اسم مارو بگو . اسم گروه چی باشه.
رزی : بلو ! (Blow)
مری : منم موافقم. خیلی اسم باحالیه
ایزایا : اره به نظرم بد نیست و هیجان انگیزه
سوان : پس همین رو میگم به عنوان اسم گروه .
معلم : از میز اول شروع میکنم . ایزایا نماینده اتون کیه ؟
ایزایا : سوان . نماینده سوان هستش .
بلند میشم.
سوان : پارک سوان هستم ، نماینده ی گروه
معلم : خوشبختم سوان . میتونی اسم اعضا و اسم گروهتون رو بهم بگی ؟
سوان : بله حتما ! پارک سوان ، چوی مری ، لی ایزایا و شین رزی. اسم گروه ، بلو
بعد گفتن اسم گروه مینی میخنده .
مینی : بلو ؟ جدیی الان؟هه
معلم : مینیسی ؟ این چه طرز رفتاره ؟ کاری نکن روز اول مدرسه ولدینت رو به مدرسه بیارم.
و ، سوان! خوشبختم . میتونی بشینی.
میشینم . همه اسماشونو میگن. میرسه به گروه مینی . مینی و دوستاش هم گروهی ندارن . یعنی یکی کمه . معلم دعواشون میکنه . چون یکی زودتر گفته بود که میخوان ۵ نفره باشن . معلم گفت بجای خندیدن و حرف زدن میتونستی زودتر هم گروهی پیدا کنی .
خلاصه که زنگ خورد . با بچه ها رفتیم به سمت حیاط . داشتیم از پله ها پایین میرفتیم که فلیکس میخوره به رزی .
فلیکس : اوه ، ببخشید حواسم نبود.
تعظیمی میکنه و میره .
رزی خشکش میزنه وقتی قیافه فلیکس رو میبینه . مری به رزی میزنه .
مری : رزی؟ رزی!
رزی : ب-بله؟
مری : چند بار صدات زدم ، خوبی؟
رزی: ا-اره خوبم . بریم
مری با تعجب نگاهش میکنه . احساس میکنه یچیزی شده . ولی ادامه نمیده و میره .
باهم میریم به سمت نیمکت های گوشه ی حیاط . دید زیادی بهش نیست.
باید از چمن های بلندی رد شی تا بهشون برسی.
اینجارو ایزایا بهمون معرفی کرد .
ایزایا : قراره کلی رمز و راز از این مدرسه بهتون میگم . (یدونه برگ چیپس میذاره دهنش)
مری : اوه اوه ... من چنتاشو میدونم .
مری لبخندی میزنه.
یهو همه ساکت میشیم. صدای چند تا پسر از اون ور تر میاد . انگار دقیقا توی اونیکی ضلع مدرسه هستن .
سوان : این مدرسه حیاط پشتی داره؟
ایزایا : اره ، ولی وارد شدن بهش تقریبا غیر ممکنه .
همه به هم نگاه میکنیم . اروم بلند میشیم و خودمون رو به دیوار ساختمون میچسبونیم . ارون راه میریم تا نزدیک اونیکی ضلع شیم . به ترتیب ، من ، ایزایا ، رزی و مری داریم میریم . از اینکه جلو هستم پشیمونم . ولی الان وقت اعتراض نیست حقیقتا.
میرسیم به انتها . اون یه فضای تقریبا بزرگ میبینم که دور تا دورش حصار کشیده شده . ولی هممون یچیزی اونجا دیدیم که شوکمون کرد...
- ۱۳۸
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط