بچههایپردراما
#بچه_های_پر_دراما
#پارت۶
✯ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ✯
ایزایا وسایلش رو چید روی میز . توی کف موها و مژه های بلندشم . انگار موها و مژه هاش همزمان رشد میکنن .
ایزایا متوجه خیرگی من شد . سرش رو به سمت چپ ، یعنی من چرخوند تا من رو ببینه . بهم لبخند زد .
ایزایا : چیزی روی صورتمه؟
سوان : نه نه ! فقط برام جالبه که انقد مژه هات بلنده . ( سر گوشام قرمز شد از خجالت که فهمید دارم نگاهش میکنم)
ایزایا : زیاد بهم میگن . ممنونم سوان . مژه های تو هم در جایگاه خودش زیباعه .
سوان : مرسی ایزایا!
ایزایا لبخندی زد و به طرف معلم برگشت .
زنگ اول ، زنگ جغرافیا بود .
وسط های کلاس متوجه شدم جغرافیای کره با ایران خیلی فرق داره . نه از لحاظ کشوری ، از لحاظ تدریس .
توی ایران راجب جغرافیای خود ایران صحبت میشه و بعضی وقت ها چیزای نا مربوط گفته میشه.
ولی توی کره ، مثل اینکه هر جلسه راجب یک شهر ، کشور یا قاره صحبت میشه . البته اینجا هم چیز های نا مربوط گفته میشه.
مثلا اینکع مکان های دیدنی اون کشور ، یا زبانش یا نوع پوششون به نظرم ربطی به جغرافیا نداره.
یک ربع پایانی کلاس بود . کلاس ها در کل ۶۰ دقیقه یا یک ساعته . و زنگ تفریح ها ۲۰ دقیقه .
معلم : خب بچه ها . از اونجا که یسری دانش آموز جدید داریم . باید روند کلاس جغرافیا رو بگم .
ما در طی سال سفر هایی پیش رو داریم . چون ما معتقدیم که دانش آموزان با کسب تجربه مطالب رو بهتر یاد میگیرن و به خاطر میسپارن .
فکر سوان : سفر ؟ یعنی باید بریم سفر؟
معلم : و برای سفر ها باید یک سری گروه های ۴ نفره بسازید . از اول سال تا اخر . پس توی انتخابتون دقیق باشید و سعی کنید دعوا نکنید . چون گروه ها به هیچ وجه عوض نمی شن.
در یک ربع پایانی کلاس میتونید هم گروهی های خودتون رو انتخاب کنید و به من اعلام کنید.
معلم میشینه پشت میزش و کتابی رو از توی کیفش که چرم به نظر میرسه در میاره . جلد جذابی داره . سیاه و طلایی . خیلی برام جالب بود تاحالا همچین کتابی ندیده بودم . دوست دارم بدونم موضوعش چی-
در حین اینگه غرق جلد کتاب معلم شده بودم ، متوجه شدم ایزایا برای بار سوم صدام کرد.
ایزایا : سوان؟ حالت خوبع؟ مشکلی پیش اومده؟
سوان : نه نه . یه لحظه حواسم به کتاب معلم رفت . خب ، هم گروهی هامون قراره کیا باشن ؟ من توی این مدرسه جدیدم و کسی رو جز تو نمیشناسم. البته یکی هست که سال بالاییه
ایزایا : من توی این مدرسه قدیمیم . نمیدونم سونگمین رو میشناسی یا نه ولی من و سونگمین قدیمی ترین هاییم . حالا اون سال بالایی کیه ؟
سوان : هیسونگ . لی هیسونگ . البته از وقتی که اومدم ندیدمش . امروز غایبه؟
ایزایا : چ-چی؟ هیسونگ؟ دوستته!؟
سوان : اره مگه چیه ؟
ایزایا : اون خیلی فرد مشهوریه . خیلی از دختر ها بهش پیشنهاد دوستی دادن . ولی اون گفته از دختر ها بدش میاد . چجوری دوستته؟
سوان : اره میدونم . ولی ما دوست بچگی هستیم .
ایزایا : دوست بچگی ؟ خوش به حالت...
سوان : به نظر من که هیسونگ خاص نیست . نمیدونم چرا شماها انقد دوسش دارین
ایزایا : سوان اون یه سلبریتیه!
سوان: چی
#پارت۶
✯ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ✯
ایزایا وسایلش رو چید روی میز . توی کف موها و مژه های بلندشم . انگار موها و مژه هاش همزمان رشد میکنن .
ایزایا متوجه خیرگی من شد . سرش رو به سمت چپ ، یعنی من چرخوند تا من رو ببینه . بهم لبخند زد .
ایزایا : چیزی روی صورتمه؟
سوان : نه نه ! فقط برام جالبه که انقد مژه هات بلنده . ( سر گوشام قرمز شد از خجالت که فهمید دارم نگاهش میکنم)
ایزایا : زیاد بهم میگن . ممنونم سوان . مژه های تو هم در جایگاه خودش زیباعه .
سوان : مرسی ایزایا!
ایزایا لبخندی زد و به طرف معلم برگشت .
زنگ اول ، زنگ جغرافیا بود .
وسط های کلاس متوجه شدم جغرافیای کره با ایران خیلی فرق داره . نه از لحاظ کشوری ، از لحاظ تدریس .
توی ایران راجب جغرافیای خود ایران صحبت میشه و بعضی وقت ها چیزای نا مربوط گفته میشه.
ولی توی کره ، مثل اینکه هر جلسه راجب یک شهر ، کشور یا قاره صحبت میشه . البته اینجا هم چیز های نا مربوط گفته میشه.
مثلا اینکع مکان های دیدنی اون کشور ، یا زبانش یا نوع پوششون به نظرم ربطی به جغرافیا نداره.
یک ربع پایانی کلاس بود . کلاس ها در کل ۶۰ دقیقه یا یک ساعته . و زنگ تفریح ها ۲۰ دقیقه .
معلم : خب بچه ها . از اونجا که یسری دانش آموز جدید داریم . باید روند کلاس جغرافیا رو بگم .
ما در طی سال سفر هایی پیش رو داریم . چون ما معتقدیم که دانش آموزان با کسب تجربه مطالب رو بهتر یاد میگیرن و به خاطر میسپارن .
فکر سوان : سفر ؟ یعنی باید بریم سفر؟
معلم : و برای سفر ها باید یک سری گروه های ۴ نفره بسازید . از اول سال تا اخر . پس توی انتخابتون دقیق باشید و سعی کنید دعوا نکنید . چون گروه ها به هیچ وجه عوض نمی شن.
در یک ربع پایانی کلاس میتونید هم گروهی های خودتون رو انتخاب کنید و به من اعلام کنید.
معلم میشینه پشت میزش و کتابی رو از توی کیفش که چرم به نظر میرسه در میاره . جلد جذابی داره . سیاه و طلایی . خیلی برام جالب بود تاحالا همچین کتابی ندیده بودم . دوست دارم بدونم موضوعش چی-
در حین اینگه غرق جلد کتاب معلم شده بودم ، متوجه شدم ایزایا برای بار سوم صدام کرد.
ایزایا : سوان؟ حالت خوبع؟ مشکلی پیش اومده؟
سوان : نه نه . یه لحظه حواسم به کتاب معلم رفت . خب ، هم گروهی هامون قراره کیا باشن ؟ من توی این مدرسه جدیدم و کسی رو جز تو نمیشناسم. البته یکی هست که سال بالاییه
ایزایا : من توی این مدرسه قدیمیم . نمیدونم سونگمین رو میشناسی یا نه ولی من و سونگمین قدیمی ترین هاییم . حالا اون سال بالایی کیه ؟
سوان : هیسونگ . لی هیسونگ . البته از وقتی که اومدم ندیدمش . امروز غایبه؟
ایزایا : چ-چی؟ هیسونگ؟ دوستته!؟
سوان : اره مگه چیه ؟
ایزایا : اون خیلی فرد مشهوریه . خیلی از دختر ها بهش پیشنهاد دوستی دادن . ولی اون گفته از دختر ها بدش میاد . چجوری دوستته؟
سوان : اره میدونم . ولی ما دوست بچگی هستیم .
ایزایا : دوست بچگی ؟ خوش به حالت...
سوان : به نظر من که هیسونگ خاص نیست . نمیدونم چرا شماها انقد دوسش دارین
ایزایا : سوان اون یه سلبریتیه!
سوان: چی
- ۱۸۲
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط