معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁹⁰
ـــهیوناـــ
همون چشما،همون لبا،همون چهره
وای وای وای
تو چشمام نگاه میکرد.انگار میخواست مطمئن بشه منم
+جونگـ...کوک
سریع بازوم توسط دستش اسیر شد.محکم گرفته بود و باعث شد یکم دردم بگیره
-اینجا چیکار میکنی؟
محکم و سرد
همون عوضی اول کار.سریع رفت سر اصل مطلب
+توضیح میدم...
-میشنوم
∆کوووک
یونگی داشت نزدیکش میشد.نه هیچکس جز خودش نباید منو میدید
+بیست دقیقه دیگه بیا پشت بوم
-بهت وقت بدم فرار کنی؟نمیتونم دوباره...
وسط حرفش پریدم
+جونگکوک من اینجام که تورو ببینم.خواهش میکنم یه بارم شده بهم اعتماد کن.کسی جز خودت نباید بفهمه من اینجام
چشماش یه لحظه از حالت سردش تغییر کرد و نرم شد اما به یک ثانیه نکشید دوباره به حالت قبلش برگشت
دستش شل تر شد و کم کم دستم رو ول کرد
-به نعفته بیست دقیقه دیگه ببینمت.روی بوم
سرمو تکون دادم و تا یونگی نرسیده بود در رفتم
جای دستش روی بازوم،قرمز شدع بود
مستقیم رفتم روی پشت بوم اونجا تا آلیا نفهمه ما دوتایی این بالا اینجا ایم
یکم خوشحال شدم که به نامه ای که از قبل اماده کرده بودم نیازی نشد
هوای تازه و سرد رو وارد ریه هایی کردم که از وقت ملاقات با اون تاحالا نفس کشیدن براش سخت بود
موهای دستم از سوز تیز و یخ سیخ شد
روی سکو های روی پشت بوم نشستم
دلم برای گوشیم تنگ شده.اگه الان بود لازم نبود تا بیست دقیقه به در و دیوار نگاه کنم
...
۱۹ دقیقه گذشته بود.
صدای باز شدن در فلزی و نیمه زنگ زده اومد
نا خداگاه تک خندهای کردم.دقیقِ دقیق و سر وقت اومد.انگار بدون پلک به ساعت زل زده و منتظر "بیست دقیقه گذشتن" بوده
سمتم اومد.انگار منتظر بود اینجا نباشم
بلند شدم.احساس میکردم روحم داشت دست و پا میزد برای اینکه بفلش کنه اما توی جسم پر غرورم گیر کرده بود
اخم کوچیکی داشت.نزدیکم شد
خیلی نزدیک
+ازت خواهش میکنم،خواهش میکنم خیلی سریع بدون اینکه کشی بفهمه، با بچه ها اینجا رو ترک کنین
-چرا باید همچین کاری کنم؟هوم؟
+خواهر آرتم میخواد بگیرتت.میخواد بکشتت.نمیتونم بشینم و مُردنت رو با چشمام ببینم کوک
-مردنم؟مگه مرده یا زندم برات فرقی هم داره؟مگه تو خودت نمیخواستی منو بکشی؟ مگه...
صداش بعد گفتن هر کلمه بالاتر میرفت پس مجبور شدم دستم جلوی دهنش بزارم
+هیسسس اروم باش.نباید بفهمه دوتایی اینجا ایم
-اصلا تو از کجا میدونی؟
فصل دوم
P⁹⁰
ـــهیوناـــ
همون چشما،همون لبا،همون چهره
وای وای وای
تو چشمام نگاه میکرد.انگار میخواست مطمئن بشه منم
+جونگـ...کوک
سریع بازوم توسط دستش اسیر شد.محکم گرفته بود و باعث شد یکم دردم بگیره
-اینجا چیکار میکنی؟
محکم و سرد
همون عوضی اول کار.سریع رفت سر اصل مطلب
+توضیح میدم...
-میشنوم
∆کوووک
یونگی داشت نزدیکش میشد.نه هیچکس جز خودش نباید منو میدید
+بیست دقیقه دیگه بیا پشت بوم
-بهت وقت بدم فرار کنی؟نمیتونم دوباره...
وسط حرفش پریدم
+جونگکوک من اینجام که تورو ببینم.خواهش میکنم یه بارم شده بهم اعتماد کن.کسی جز خودت نباید بفهمه من اینجام
چشماش یه لحظه از حالت سردش تغییر کرد و نرم شد اما به یک ثانیه نکشید دوباره به حالت قبلش برگشت
دستش شل تر شد و کم کم دستم رو ول کرد
-به نعفته بیست دقیقه دیگه ببینمت.روی بوم
سرمو تکون دادم و تا یونگی نرسیده بود در رفتم
جای دستش روی بازوم،قرمز شدع بود
مستقیم رفتم روی پشت بوم اونجا تا آلیا نفهمه ما دوتایی این بالا اینجا ایم
یکم خوشحال شدم که به نامه ای که از قبل اماده کرده بودم نیازی نشد
هوای تازه و سرد رو وارد ریه هایی کردم که از وقت ملاقات با اون تاحالا نفس کشیدن براش سخت بود
موهای دستم از سوز تیز و یخ سیخ شد
روی سکو های روی پشت بوم نشستم
دلم برای گوشیم تنگ شده.اگه الان بود لازم نبود تا بیست دقیقه به در و دیوار نگاه کنم
...
۱۹ دقیقه گذشته بود.
صدای باز شدن در فلزی و نیمه زنگ زده اومد
نا خداگاه تک خندهای کردم.دقیقِ دقیق و سر وقت اومد.انگار بدون پلک به ساعت زل زده و منتظر "بیست دقیقه گذشتن" بوده
سمتم اومد.انگار منتظر بود اینجا نباشم
بلند شدم.احساس میکردم روحم داشت دست و پا میزد برای اینکه بفلش کنه اما توی جسم پر غرورم گیر کرده بود
اخم کوچیکی داشت.نزدیکم شد
خیلی نزدیک
+ازت خواهش میکنم،خواهش میکنم خیلی سریع بدون اینکه کشی بفهمه، با بچه ها اینجا رو ترک کنین
-چرا باید همچین کاری کنم؟هوم؟
+خواهر آرتم میخواد بگیرتت.میخواد بکشتت.نمیتونم بشینم و مُردنت رو با چشمام ببینم کوک
-مردنم؟مگه مرده یا زندم برات فرقی هم داره؟مگه تو خودت نمیخواستی منو بکشی؟ مگه...
صداش بعد گفتن هر کلمه بالاتر میرفت پس مجبور شدم دستم جلوی دهنش بزارم
+هیسسس اروم باش.نباید بفهمه دوتایی اینجا ایم
-اصلا تو از کجا میدونی؟
- ۴۹۵
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط