معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁹²
ـــهیوناـــ
+تو که قرار نیست...این کارو بکنی
مکس با اقدامی اروم و شمرده شده سمت منی میومد که لب پرتگاه بوم بودم
:متاسفم اما مجبورم از دستورات پیروی کنم.
از یجایی به بعد دیگه نتونستم قدم بردارم چون قدم بعدی مساوی بود با افتادنم از بوم
صدای برخورد مشت با برخورد به صورت یکی از اون شیش نفر ک الان تقریبا سه تاشون هنوز به هلاکت نرسیده بودن،اومد
صدای مشت جونگکوک بود و بعد از اینکه طرف روی زمین افتاد به من و مکس نگاه کرد
مکس نزدیکم شد
خیلی نزدیک
-دستت بهش بخوره...
اجازه نداد حرف کوک تموم بشه و
گردنم رو توی یکی از دستاش گرفت و اون دستش رو پشت کمرم نگه داشته بود
+مکس...
تن صدام زیاد پایین اومده بود و لرزش داشت.چون اگه یکم فشار دستش رو بیشتر میکرد تضمین نمیکردم زنده بمونم
-دستتو بکش مرتیکه
جونگکوک سمتمون شتاب گرفت اما آلیا شُکرش رو روی کمر جونگکوک گذاشت
صدای خفیفش که نشانگر درد بود رو شنیدم.
تو چشمام اشک بود اما نه از احساس،از تلاشم برای تنفس اکسیژن
دستام روی دست مکس گذاشته شد
+مکس...لطفا
آلیا شروع به خندیدن کرد
کفش پاشنه بلندش رو روی سینه جونگکوک گذاشت.
نه
این دیگه برام قابل تحمل نبود
+نکن آلیا
با تمام صدای نداشتم فریاد کشیدم
+مگه نمیخوای...منو بکشی؟با اون..چیکار داری
با این حرفم، انگار از فشار پاش به سینه جونگکوک صرف نظر کرد
نزدیکمون شد و با علامت دستش به مکس، منو رها کرد و قطعا اولین کارم نفس کشیدن بود
انا سرفه های پی در پی مانع نفس کشیدن میشدن
روی زمین نشسته بودم و دستم روی سینم بود.الیا هم بالای سرم،جوری نگاهم میکرد که انگار در برارش یه مورچم
آلیا:از حرفت یه ایدهی خوبی به ذهنم رسید.هدفم گروگان گرفتن تو بود و کشتن اون.اما از نظرت اگه برعکس بشه بهتر نیست؟
+در صورتی میتونی منو بکشی که با اون کاری نداشته باشی
کوک با نیروی کمی که داشت تونست بشینه
-چرا زر میزنی
حتی بهش نگاه هم نکردم
آلیا: احساس نمیکنی جون تو چیز کم و بی اهمیتیه؟
+پس چی میخوای؟
قادر به کنترل خشمم موقع گفتن حرفم نبودم و همین باعث فریاد زدنم شد
خندید.کوتاه
مشتاقانه منتظر وقتی بودم که اینقدر با دستام توی دهنش بزنم که از تمام دندون های سفیدش خون جاری بشه
الیا:خب...
دوباره نزدیکم شد.کم کم داشتم فوبیا نسبت به فاصلهی کم پیدا میکردم
این بار گردنم توسط خودش گرفته شد.از روی زمین بلندم کرد.با این تفاوت که کم فشار و هل بیشتری نسبت به مکس داشت و هم ناخن های بلندش رو توی پوست گردنم میفشورد
آلیا:نظرت چیه اول از شر تو خلاص شیم بعد به چگونگی خاتمه دادن به معشوقت فکر کنیم؟
دوباره
از اینکه اونو "معشوقم" خطاب میکرد حس عجیبی داشتم.
صدای شلیک تفنگ اومد.اما اینجا کسی جز الیا تفنگ نداشت.یعنی بهم شلیک کرده؟
با توجه به تجربه ای که داشتم چند ثانیه طول میکشد تا بتونم درد گلوله رو توی بدنم حس کنم
صدای قلبم، به بلند ترین حالت ممکن توی گوشم ضربه میزد
تغییر خاصی توی چهره آلیا دیدم.جونگکوک هیچ تکونی نخورده بود پس امکان نداشت کار اون بوده باشه.مکس هم سلاحی جز رزمی خودش نداشت
هنوز قدرت تشخیص اینکه تیر خوردم یا نه رو نداشتم فقط صدا
صدای اکو ی شلیک
و
صدای ضربان قلبم
فصل دوم
P⁹²
ـــهیوناـــ
+تو که قرار نیست...این کارو بکنی
مکس با اقدامی اروم و شمرده شده سمت منی میومد که لب پرتگاه بوم بودم
:متاسفم اما مجبورم از دستورات پیروی کنم.
از یجایی به بعد دیگه نتونستم قدم بردارم چون قدم بعدی مساوی بود با افتادنم از بوم
صدای برخورد مشت با برخورد به صورت یکی از اون شیش نفر ک الان تقریبا سه تاشون هنوز به هلاکت نرسیده بودن،اومد
صدای مشت جونگکوک بود و بعد از اینکه طرف روی زمین افتاد به من و مکس نگاه کرد
مکس نزدیکم شد
خیلی نزدیک
-دستت بهش بخوره...
اجازه نداد حرف کوک تموم بشه و
گردنم رو توی یکی از دستاش گرفت و اون دستش رو پشت کمرم نگه داشته بود
+مکس...
تن صدام زیاد پایین اومده بود و لرزش داشت.چون اگه یکم فشار دستش رو بیشتر میکرد تضمین نمیکردم زنده بمونم
-دستتو بکش مرتیکه
جونگکوک سمتمون شتاب گرفت اما آلیا شُکرش رو روی کمر جونگکوک گذاشت
صدای خفیفش که نشانگر درد بود رو شنیدم.
تو چشمام اشک بود اما نه از احساس،از تلاشم برای تنفس اکسیژن
دستام روی دست مکس گذاشته شد
+مکس...لطفا
آلیا شروع به خندیدن کرد
کفش پاشنه بلندش رو روی سینه جونگکوک گذاشت.
نه
این دیگه برام قابل تحمل نبود
+نکن آلیا
با تمام صدای نداشتم فریاد کشیدم
+مگه نمیخوای...منو بکشی؟با اون..چیکار داری
با این حرفم، انگار از فشار پاش به سینه جونگکوک صرف نظر کرد
نزدیکمون شد و با علامت دستش به مکس، منو رها کرد و قطعا اولین کارم نفس کشیدن بود
انا سرفه های پی در پی مانع نفس کشیدن میشدن
روی زمین نشسته بودم و دستم روی سینم بود.الیا هم بالای سرم،جوری نگاهم میکرد که انگار در برارش یه مورچم
آلیا:از حرفت یه ایدهی خوبی به ذهنم رسید.هدفم گروگان گرفتن تو بود و کشتن اون.اما از نظرت اگه برعکس بشه بهتر نیست؟
+در صورتی میتونی منو بکشی که با اون کاری نداشته باشی
کوک با نیروی کمی که داشت تونست بشینه
-چرا زر میزنی
حتی بهش نگاه هم نکردم
آلیا: احساس نمیکنی جون تو چیز کم و بی اهمیتیه؟
+پس چی میخوای؟
قادر به کنترل خشمم موقع گفتن حرفم نبودم و همین باعث فریاد زدنم شد
خندید.کوتاه
مشتاقانه منتظر وقتی بودم که اینقدر با دستام توی دهنش بزنم که از تمام دندون های سفیدش خون جاری بشه
الیا:خب...
دوباره نزدیکم شد.کم کم داشتم فوبیا نسبت به فاصلهی کم پیدا میکردم
این بار گردنم توسط خودش گرفته شد.از روی زمین بلندم کرد.با این تفاوت که کم فشار و هل بیشتری نسبت به مکس داشت و هم ناخن های بلندش رو توی پوست گردنم میفشورد
آلیا:نظرت چیه اول از شر تو خلاص شیم بعد به چگونگی خاتمه دادن به معشوقت فکر کنیم؟
دوباره
از اینکه اونو "معشوقم" خطاب میکرد حس عجیبی داشتم.
صدای شلیک تفنگ اومد.اما اینجا کسی جز الیا تفنگ نداشت.یعنی بهم شلیک کرده؟
با توجه به تجربه ای که داشتم چند ثانیه طول میکشد تا بتونم درد گلوله رو توی بدنم حس کنم
صدای قلبم، به بلند ترین حالت ممکن توی گوشم ضربه میزد
تغییر خاصی توی چهره آلیا دیدم.جونگکوک هیچ تکونی نخورده بود پس امکان نداشت کار اون بوده باشه.مکس هم سلاحی جز رزمی خودش نداشت
هنوز قدرت تشخیص اینکه تیر خوردم یا نه رو نداشتم فقط صدا
صدای اکو ی شلیک
و
صدای ضربان قلبم
- ۳۰۵
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط