Part

Part⁵⁷
ا.ت ویو:
نقطه ضعفم رو فهمیده بود..یادمه وقتی بچه بودم خیلی بد خواب میشدم برای همینم مامانم موقع خواب موهامو نوازش میکرد تا راحت تر بخوابم چند سال بعد دیگه خوابم روی روال همیشگی پیش رفت ولی من به اون نوازش ها عادت کرده بودم..و الانم به شدت این نوازش رو نیاز داشتم
چشمامو بستم و خوابیدم..
موقع رفتن بود تمام وسایلامو جمع کردم و چمدونم رو دادم به یکی از خدمه ها تا ببره بزاره توی ماشین..با جونگ کوک و هانول و همسرش جلوی در ورودی عمارت استاده بودیم که هانول گفت
هانول:هی جونگ کوکا میخوام یه خبر خیلی خوب بهت بگم
جونگ کوک نگاهی منتظر به هانول کرد گفت
کوک:میشنوم
هانول با خوشحالی دستشو گذاشت روی شکمش و گفت
هانول:یه خواهر زاده توی راه داری
جونگ کوک با چهره خوشحال هانول رو بغل کرد گفت
کوک:واقعا خوشحال شدم
منم خیلی ذوق کردم وقتی هانول از جونگ کوک جدا شد رفتم سمتش و محکم بغلش کردم گفتم
ا.ت:براتون خیلی خوشحالم..
از هانول جدا شدم و دیگه وقت رفتن بود..خیلی دلم میخواست بیشتر بمونم ولی دیگه نمیشد کاریش کرد..ازشون خدافظی کردیم و سوار ماشین شدم و به سمت عمارت حرکت کردیم..وسط های راه به جونگ کوک گفتم
ا.ت:تو بچه هارو دوست داری
جونگ کوک نگاهم کرد گفت
کوک:معلومه که دوست دارم..چرا میپرسی
نگاهمو ازش دزدیم گفتم
ا.ت:وقتی هانول خبر بارداریش رو گفت دیدم خیلی خوشحال شدی
جونگ کوک تک خنده ای کرد گفت
کوک:نکنه توهم دلت بچه میخواد
با تعجب سرم رو بالا اوردم ولی نگاهش نکردم..گونه هام داغ شده بودن و می سوختن
ا.ت:نه..نه کی گفته من بچه میخوام همین جوری پرسیدم
تمام حرفامو تند تند میگفتم که جونگ کوک خنده ای کرد..بعد از اون دیگه حرفی نزدیم تا به عمارت برسیم..تموم راه با فکر کردن به پروسه بچه دار شدن توست جونگ کوک هزارتا رنگ عوض کردم..جدیدا خیلی بی شرم شدم..
از ماشین پیاده شدیم..جلوی در ورودی ایستاده بودیم که جونگ کوک گفت
کوک:میخوام درباره ی این عشقمون که بینمونه به مادرم بگم..تو که مشکلی با این قضیه نداری
عمیق نگاهش کردم گفتم
ا.ت:بزار همه از عشقمون خبردار بشن..حتی مادرت
لبخند شیرینی زد و دستمو گرفت وارد عمارت شدیم..جلوی در اتاق مادر جونگ کوک بودیم..بیش از حد استرس داشتم..دستام یخ کرده بود جونگ کوک دستمو فشرد گفت
کوک:همه چی خوب پیش میره
سرم رو تکون دادم که جونگ کوک در اتاق رو زد..مدت کوتاهی بعد صدای بفرمایید اومد جونگ کوک در رو باز کرد و وارد شد و منم پشت سرش وارد شدم..جونگ کوک روبروی مادرش ایستاد و منم از پشتش در اومد و کنارش ایستادم..مادر جونگ کوک مهربون و منتظر نگاهمون میکرد
مادر:بشینید سر پا بده
جونگ کوک روی مبل روبروی مادرش نشست و منم کنارش نشستم
مادر:چیشده؟
جونگ کوک نفسشو صدا دار بیرون داد گفت
کوک:..
دیدگاه ها (۲)

Part ⁵⁸ا.ت ویو:جونگ کوک نفسشو صدا دار بیرون داد گفتکوک:در مو...

Part⁵⁹ا.ت ویو:ا.ت:واقعا میگی؟ جونگ کوک سرش رو تکون داد گفتکو...

Part⁵⁶ا.ت ویو:میدونستم که قرار اتفاق بدی به دست هاری برام بی...

Part⁵⁵ا.ت ویوبا دستاش موهامو نوازش میکرد..بو*سه ای روی موهام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط