Part
Part ⁵⁸
ا.ت ویو:
جونگ کوک نفسشو صدا دار بیرون داد گفت
کوک:در مورد موضوعی باید باهم حرف بزنیم
مادر جونگ کوک منتظر نگاهش کرد که ادامه داد
کوک:من و ا.ت عاشق و شیفته هم شدیم و..
مادر جونگ کوک نگاهشو به من داد..تمام دستام یخ کرده بود و از استرس پاهام میلرزید
مادر:و؟؟
کوک:و اینکه میخوایم باهم ازدواج کنیم
با تعجب نگاهش کردم..ازدواج..اروم جوری که فقط جونگ کوک بشنوه در گوشش گفتم
ا.ت:چی داری میگی..قرار این نبود که همچین چیزی رو بگی
جونگ کوک سمتم خم شد و در گوشم گفت
کوک:چه دیر چه زود باید عملیش میکردیم
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم مادر جونگ کوک گفت
مادر:این عالیه..میدونستم همیچین چیزی اتفاق میوفته
سمتش برگشتم گفتم
ا.ت:از کجا همچین چیزی رو میدونستید
مادر جونگ کوک خندید گفت
مادر:من پسرم رو خوب میشناسم همون اول که تو اومدی اینجا میتونستم تغییری رو در درونش ببینم و از نگاهای پر از عشقش به تو از چشمم دور نموند
یعنی جونگ کوک از همون اول به من علاقه مند شده بود
مادر:تو چی ا.ت راضی به این وصلت هستی؟
معلومه که بودم چی بهتر از اینکه با کسی که عاشقشم و عاشقمه ازدواج کنم پس گفتم
ا.ت:اره من راضی هستم
مادر جونگ کوک لبخندی زد و از جاش بلند شد و اومد سمتم..از جام بلند شدم که بغلم کرد و زیر گوشم گفت
مادر:بهترین انتخاب زندگیت رو کردی دخترم..
توی بالکن بودم..واقعا قرار بود ازدواج کنم..خیلی خوشحال بودم..ولی بدون مامان و بابام چجوری اخه؟؟..توی این مدت واقعا دلتنگشون شده بودم..خیلی دلم میخواست دوباره ببینمشون..رفتم داخل اتاق و کشویی که گوشیم رو گذاشته بودم رو باز کردم..گوشیم رو برداشتم و روشنش کردم زیاد باطری نداشت..سریع رفتم توی گالریم و عکس خانوادگیمون رو باز کردم و نگاهش کردم عکس چهار نفری مون زدم عکس بعدی..منو مین جی بودیم این عکسو خیلی دوست داشتم در حال اب بازی کنار رود خونه بودیم..لبخند غمگینی زدم و گوشیمو خاموش کردم گذاشتم توی کشو ی میز..رفتم سمت در اتاق و بازش کردم و رفتم سمت اتاق جونگ کوک..در اتاقش رو زدم و وارد شدم..روی تخت با بالا تنه ی برهنه دراز کشیده بود..بدنش خیلی جذاب و ورزیده بود..تا دید همون جا وایستادم گفت
کوک:چی شده؟
رفتم نزدیکش و نشستم روی تخت پشتم بهش بود که گفتم
ا.ت:جونگ کوک حالم خیلی گرفتس
با صدایی که از پشت سرم شنیدم فهمیدم که روی تخت نشسته که گفت
کوک:چی حالت رو گرفته کرده
نفسی عمیق کشیدم گفتم
ا.ت:دلم برای خانوادم تنگ شده
جونگ کوک خودشو سمتم کشید و از پشت بغلم کرد و اروم زیر گوشم گفت
کوک:دلتنگ نباش دخترکم
باشه ای زیر لب گفتم..منو سمت خودش کشوند گفت
کوک:میخوایی کاری کنم حال هوات عوض بشه
منتظر نگاهش کردم که گفت
کوک:بیا بریم اسب سواری
با ذوق از جام بلند شدم گفتم
ا.ت:واقعا میگی..
ا.ت ویو:
جونگ کوک نفسشو صدا دار بیرون داد گفت
کوک:در مورد موضوعی باید باهم حرف بزنیم
مادر جونگ کوک منتظر نگاهش کرد که ادامه داد
کوک:من و ا.ت عاشق و شیفته هم شدیم و..
مادر جونگ کوک نگاهشو به من داد..تمام دستام یخ کرده بود و از استرس پاهام میلرزید
مادر:و؟؟
کوک:و اینکه میخوایم باهم ازدواج کنیم
با تعجب نگاهش کردم..ازدواج..اروم جوری که فقط جونگ کوک بشنوه در گوشش گفتم
ا.ت:چی داری میگی..قرار این نبود که همچین چیزی رو بگی
جونگ کوک سمتم خم شد و در گوشم گفت
کوک:چه دیر چه زود باید عملیش میکردیم
قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم مادر جونگ کوک گفت
مادر:این عالیه..میدونستم همیچین چیزی اتفاق میوفته
سمتش برگشتم گفتم
ا.ت:از کجا همچین چیزی رو میدونستید
مادر جونگ کوک خندید گفت
مادر:من پسرم رو خوب میشناسم همون اول که تو اومدی اینجا میتونستم تغییری رو در درونش ببینم و از نگاهای پر از عشقش به تو از چشمم دور نموند
یعنی جونگ کوک از همون اول به من علاقه مند شده بود
مادر:تو چی ا.ت راضی به این وصلت هستی؟
معلومه که بودم چی بهتر از اینکه با کسی که عاشقشم و عاشقمه ازدواج کنم پس گفتم
ا.ت:اره من راضی هستم
مادر جونگ کوک لبخندی زد و از جاش بلند شد و اومد سمتم..از جام بلند شدم که بغلم کرد و زیر گوشم گفت
مادر:بهترین انتخاب زندگیت رو کردی دخترم..
توی بالکن بودم..واقعا قرار بود ازدواج کنم..خیلی خوشحال بودم..ولی بدون مامان و بابام چجوری اخه؟؟..توی این مدت واقعا دلتنگشون شده بودم..خیلی دلم میخواست دوباره ببینمشون..رفتم داخل اتاق و کشویی که گوشیم رو گذاشته بودم رو باز کردم..گوشیم رو برداشتم و روشنش کردم زیاد باطری نداشت..سریع رفتم توی گالریم و عکس خانوادگیمون رو باز کردم و نگاهش کردم عکس چهار نفری مون زدم عکس بعدی..منو مین جی بودیم این عکسو خیلی دوست داشتم در حال اب بازی کنار رود خونه بودیم..لبخند غمگینی زدم و گوشیمو خاموش کردم گذاشتم توی کشو ی میز..رفتم سمت در اتاق و بازش کردم و رفتم سمت اتاق جونگ کوک..در اتاقش رو زدم و وارد شدم..روی تخت با بالا تنه ی برهنه دراز کشیده بود..بدنش خیلی جذاب و ورزیده بود..تا دید همون جا وایستادم گفت
کوک:چی شده؟
رفتم نزدیکش و نشستم روی تخت پشتم بهش بود که گفتم
ا.ت:جونگ کوک حالم خیلی گرفتس
با صدایی که از پشت سرم شنیدم فهمیدم که روی تخت نشسته که گفت
کوک:چی حالت رو گرفته کرده
نفسی عمیق کشیدم گفتم
ا.ت:دلم برای خانوادم تنگ شده
جونگ کوک خودشو سمتم کشید و از پشت بغلم کرد و اروم زیر گوشم گفت
کوک:دلتنگ نباش دخترکم
باشه ای زیر لب گفتم..منو سمت خودش کشوند گفت
کوک:میخوایی کاری کنم حال هوات عوض بشه
منتظر نگاهش کردم که گفت
کوک:بیا بریم اسب سواری
با ذوق از جام بلند شدم گفتم
ا.ت:واقعا میگی..
- ۴.۶k
- ۱۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط