خنده‌ای کرد که یعنی به تو دارم نظری

خنده‌ای کرد که یعنی به تو دارم نظری
ای خدا! نیست مرا طاقت عشق دگری
برو ای دانه‌ی خوش‌طعم، که مرغِ دل من
از پی صید نماندیش دگر بال و پری
زآتشِ روی نگاری جگرم پاک بسوخت
تا بسوزی تو دگربار، ندارم جگری
پیر دهقان چه نکو گفت که با هرچه بهار
باغ آفت‌زده را نیست امید ثمری
ای به دریای محبت زده، زنهار! که من
غوطه‌ها خوردم و زاین بحر نبردم گهری...
دیدگاه ها (۹)

از : قصه ی رنگ پریده ، خون سرد من ندانم با که گویم شرح درد ق...

توران صمدانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط