{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آخر غزلی گفتم و بردم دل او را

آخر غزلی گفتم و بردم دل او را
مجنون شده ام، آخ! ببین پیچش مو را
از چشم خودش نیز می افتاد یقینا...
می دید اگر ماه شبی آن بَر و رو را
گردیده عیان سِرِّ نهان دلم از بس...
پیش همگان جار زدم راز مگو را
آهو بره ای برده دل از شیرِ غزل هام...
پابند خودش کرده دل عربده جو را
با او دل من عاشق و سرمست ترین است...
پر کرده ز خون جگرم گرچه سبو را
هرچند که بی رحم ترین بود نگاهش...
آخر غزلی گفتم‌ و بردم دل او را!
دیدگاه ها (۵)

بیدار شو! شروع غزلهای ناتمامحضرتِ خورشیدِ من! سلام از دردهای...

خنده‌ای کرد که یعنی به تو دارم نظریای خدا! نیست مرا طاقت عشق...

من و دل هر دو زآغوش کسی طرد شدیمهردو از عشق در این مساله دلس...

پاره‌های یک تن و دور از همیم این روزهامثل اوضاع زمانه، درهمی...

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط