نـداےدَرون◍༻ پارت 10
نـداےدَرون◍༻ پارت 10
«من به همون اندازه که به تو اعتماد دارم، به دوستت هم اعتماد دارم.
منظورم اینه که الارا… اون دختر خجالتیه. معمولاً توی این جور شرایط معذب میشه. نباید اونها رو تنها میذاشتیم.»
ادوارد در کافه را برای گریس باز کرد و منتظر ماند تا او وارد شود.
خودش بلافاصله پشت سرش وارد شد.
هر دو با تعجب خشکشان زد.
الارا و جولیان پشت پیشخوان مشغول بودند. آنها در حال آماده کردن سفارشهای مشتریان و صحبت کردن و خندیدن بودند.
ادوارد با صدایی پر از بهت و ته مایه خنده گفت «جولیان!»
گریس هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد: «اِ… الارا؟»
جولیان با همان شوخطبعی همیشگی ش بدون اینکه لحظهای کارش را متوقف کند: «ها چیه مگه آدم ندیدین؟ 😂 زود بیاین اینجا کمک، البته اگه حرفاتون تموم شده!»
ادوارد و گریس هر دو برای یک لحظه در شوک فرو رفتند.
بعد گریس سعی کرد بهت خود را کنار بزند و به ادوارد نگاه کرد.
«پیشبند اضافه داری؟»
ادوارد که انگار تازه از شوک بیرون آمده بود، پاسخ داد: «آ… آره، بیا.»
آنها سریع لباسهای خود را عوض کردند و به جمع الارا و جولیان در پشت پیشخوان پیوستند تا در شلوغی کافه کمک کنند.
گریس پیشبند را پوشید و موهایش را محکم بست.
او به سمت الارا رفت و با لحنی آرام اما شیطنتآمیز گفت: «چشمم روشن! خوب میگی میخندی! راه افتادی . قبلاً با هیچکس، مخصوصاً غریبهها، اینجوری حرف نمیزدی گرم نمیگرفتی،حوسم بهت هستاا.»
گونههای الارا کمی سرخ شد.
او با آرنج به پهلوی گریس زد و گفت: «عه، اذیت نکن! جولیان پسر خوبیه، خاکیه. بحث باز شد و حرف زدیم و دوست شدیم.»
گریس با شیطنت بیشتری لبخند زد و گفت: «مگه من چیز دیگهای گفتم؟ گونههاش رو ببین!»
الارا دوباره با آرنج محکمتر به پهلوی گریس کوبید.
در همین حین، ادوارد که مشغول رصد کردن مشتریها بود، با تعجب فریاد زد: «چرا انقدر مشتریها زیاد شده؟ تا حالا اینجوری نبوده! چیکار کردی جولیان، راستشو بگو! 😂»
جولیان که مشغول دستهبندی لیوانها بود، با غرور گفت: «پا قدم من سبکه، به خاطر همینه! تا اومدم پیشت برکت اومد تو زندگیت ! 😌😂»
آنها تا اخر شب با هم کار کردند،
شلوغی کافه را مدیریت کردند و در اخر ظرفها را شستند. وقتی کار تمام شد، همگی روی صندلیهای چوبی نشستند.
جولیان نالید: «آخ بمیری مردک! تاحالا انقدر کار نکرده بودم، کمرم شکست.»
ادوارد که تا آن لحظه ایستاده بود دست هایش رو خشک کرد و اروم زد رو شونه جولیان خندید و گفت : «قربون کمرت! دو دقیقه نمیر، بریم شام بخوریم و برگردیم.
من حساب میکنم.»
جولیان به شوخی دست رد زد: «من هیچجا نمیآم، حتماً! گفته باشم. زنگ بزن غذا بیارن، خانومها رو هم مهمون کن!»
ادوارد با لبخند گفت: «چشمم! اگه نمیگفتی هم حواسم بود.»
درست در همان لحظه، گوشی گریس زنگ خورد.
ویلیام بود.
گریس پاسخ داد: «الو؟ نه من امشب خونه نمیآم.
نگران نباش ویلی، ما اومدیم بیرون، شام میخوریم و بعد میایم.
بعدشم تو کارای من فضولی نکن.»
الارا هم سریع به مادرش اطلاع داد که برای شام به خانه برنمیگردد.
غذا سفارش داده شد و کمی بعد رسید.
ادوارد میز را چید و گفت: «بفرمایید. ممنونم واقعاً امروز خیلی کمکم کردین.»
جولیان گفت: «بعداً بریم بیرون به حسابت، یه جشن مفصل میگیریم.»
ادوارد خندید: «حالا اینو بخور تا بعداً!»
آنها شام خوردند و لحظات خوبی کنار هم بودن.
ساعت 11 شب بود که حاضر شدن تا به خانه برگردن.
ولی با یک مشکل کوچک مواجه شدند.
الارا که کلید ماشینش را درآورد، با ناراحتی به گریس گفت: «گریس عروسکم، پنچر شده.»
گریس آهی کشید: «خب، یه پیادهروی در راهه! فقط همینو کم داشتیم…»
جولیان سریع وارد عمل شد: «خانمها بفرمایید! ما میرسونیمتون.»
الارا با نگرانی گفت: «خیلی ممنون، زحمت نمیدیم. تاکسی میگیریم.»
جولیان محکم و لجباز گفت: «لازم نکرده! این موقع شب خطرناکه. بیاین ما میرسونیمتون.»
ادوارد به کمک آمد: «آره، جولیان میبره، ماشین الارا رو هم درست میکنه و میآره. شما فعلاً برین خونه راحت باشین.»
پس از خداحافظی و تشکر، گریس آخرین نگاه را به ادوارد انداخت. «خیلی خوش گذشت ادوارد. ممنونم ازت.»
ادوارد با حالتی صمیمانهتر از همیشه پاسخ داد: «من ازت ممنونم که با اومدنت باعث این اتفاقات خوب شدی.
راستی، شمارتو بده که ماشینو درست کردم برات بیارم خونه.»
گریس شمارهاش را داد.
آنها رفتند و گریس وارد اتاقش شد.
قبل از خواب، به اتفاقات هیجانانگیز امروز فکر کرد و با حسی از رضایت و لذت به خواب رفت.
ادامه دارد...
بچه ها اگه دوست دارید میتونم عکس شخصیت هارو براتون بزارم.
تو کامنتا بهم بگین، ممنون✨🤍
«من به همون اندازه که به تو اعتماد دارم، به دوستت هم اعتماد دارم.
منظورم اینه که الارا… اون دختر خجالتیه. معمولاً توی این جور شرایط معذب میشه. نباید اونها رو تنها میذاشتیم.»
ادوارد در کافه را برای گریس باز کرد و منتظر ماند تا او وارد شود.
خودش بلافاصله پشت سرش وارد شد.
هر دو با تعجب خشکشان زد.
الارا و جولیان پشت پیشخوان مشغول بودند. آنها در حال آماده کردن سفارشهای مشتریان و صحبت کردن و خندیدن بودند.
ادوارد با صدایی پر از بهت و ته مایه خنده گفت «جولیان!»
گریس هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد: «اِ… الارا؟»
جولیان با همان شوخطبعی همیشگی ش بدون اینکه لحظهای کارش را متوقف کند: «ها چیه مگه آدم ندیدین؟ 😂 زود بیاین اینجا کمک، البته اگه حرفاتون تموم شده!»
ادوارد و گریس هر دو برای یک لحظه در شوک فرو رفتند.
بعد گریس سعی کرد بهت خود را کنار بزند و به ادوارد نگاه کرد.
«پیشبند اضافه داری؟»
ادوارد که انگار تازه از شوک بیرون آمده بود، پاسخ داد: «آ… آره، بیا.»
آنها سریع لباسهای خود را عوض کردند و به جمع الارا و جولیان در پشت پیشخوان پیوستند تا در شلوغی کافه کمک کنند.
گریس پیشبند را پوشید و موهایش را محکم بست.
او به سمت الارا رفت و با لحنی آرام اما شیطنتآمیز گفت: «چشمم روشن! خوب میگی میخندی! راه افتادی . قبلاً با هیچکس، مخصوصاً غریبهها، اینجوری حرف نمیزدی گرم نمیگرفتی،حوسم بهت هستاا.»
گونههای الارا کمی سرخ شد.
او با آرنج به پهلوی گریس زد و گفت: «عه، اذیت نکن! جولیان پسر خوبیه، خاکیه. بحث باز شد و حرف زدیم و دوست شدیم.»
گریس با شیطنت بیشتری لبخند زد و گفت: «مگه من چیز دیگهای گفتم؟ گونههاش رو ببین!»
الارا دوباره با آرنج محکمتر به پهلوی گریس کوبید.
در همین حین، ادوارد که مشغول رصد کردن مشتریها بود، با تعجب فریاد زد: «چرا انقدر مشتریها زیاد شده؟ تا حالا اینجوری نبوده! چیکار کردی جولیان، راستشو بگو! 😂»
جولیان که مشغول دستهبندی لیوانها بود، با غرور گفت: «پا قدم من سبکه، به خاطر همینه! تا اومدم پیشت برکت اومد تو زندگیت ! 😌😂»
آنها تا اخر شب با هم کار کردند،
شلوغی کافه را مدیریت کردند و در اخر ظرفها را شستند. وقتی کار تمام شد، همگی روی صندلیهای چوبی نشستند.
جولیان نالید: «آخ بمیری مردک! تاحالا انقدر کار نکرده بودم، کمرم شکست.»
ادوارد که تا آن لحظه ایستاده بود دست هایش رو خشک کرد و اروم زد رو شونه جولیان خندید و گفت : «قربون کمرت! دو دقیقه نمیر، بریم شام بخوریم و برگردیم.
من حساب میکنم.»
جولیان به شوخی دست رد زد: «من هیچجا نمیآم، حتماً! گفته باشم. زنگ بزن غذا بیارن، خانومها رو هم مهمون کن!»
ادوارد با لبخند گفت: «چشمم! اگه نمیگفتی هم حواسم بود.»
درست در همان لحظه، گوشی گریس زنگ خورد.
ویلیام بود.
گریس پاسخ داد: «الو؟ نه من امشب خونه نمیآم.
نگران نباش ویلی، ما اومدیم بیرون، شام میخوریم و بعد میایم.
بعدشم تو کارای من فضولی نکن.»
الارا هم سریع به مادرش اطلاع داد که برای شام به خانه برنمیگردد.
غذا سفارش داده شد و کمی بعد رسید.
ادوارد میز را چید و گفت: «بفرمایید. ممنونم واقعاً امروز خیلی کمکم کردین.»
جولیان گفت: «بعداً بریم بیرون به حسابت، یه جشن مفصل میگیریم.»
ادوارد خندید: «حالا اینو بخور تا بعداً!»
آنها شام خوردند و لحظات خوبی کنار هم بودن.
ساعت 11 شب بود که حاضر شدن تا به خانه برگردن.
ولی با یک مشکل کوچک مواجه شدند.
الارا که کلید ماشینش را درآورد، با ناراحتی به گریس گفت: «گریس عروسکم، پنچر شده.»
گریس آهی کشید: «خب، یه پیادهروی در راهه! فقط همینو کم داشتیم…»
جولیان سریع وارد عمل شد: «خانمها بفرمایید! ما میرسونیمتون.»
الارا با نگرانی گفت: «خیلی ممنون، زحمت نمیدیم. تاکسی میگیریم.»
جولیان محکم و لجباز گفت: «لازم نکرده! این موقع شب خطرناکه. بیاین ما میرسونیمتون.»
ادوارد به کمک آمد: «آره، جولیان میبره، ماشین الارا رو هم درست میکنه و میآره. شما فعلاً برین خونه راحت باشین.»
پس از خداحافظی و تشکر، گریس آخرین نگاه را به ادوارد انداخت. «خیلی خوش گذشت ادوارد. ممنونم ازت.»
ادوارد با حالتی صمیمانهتر از همیشه پاسخ داد: «من ازت ممنونم که با اومدنت باعث این اتفاقات خوب شدی.
راستی، شمارتو بده که ماشینو درست کردم برات بیارم خونه.»
گریس شمارهاش را داد.
آنها رفتند و گریس وارد اتاقش شد.
قبل از خواب، به اتفاقات هیجانانگیز امروز فکر کرد و با حسی از رضایت و لذت به خواب رفت.
ادامه دارد...
بچه ها اگه دوست دارید میتونم عکس شخصیت هارو براتون بزارم.
تو کامنتا بهم بگین، ممنون✨🤍
- ۴۷
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط