{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ندادرون پارت

نـداےدَرون◍༻ پارت 8
چند دقیقه بعد الارا اومد دنبالم.
موهای طلایی‌شو مثل همیشه بافته بود، با اون بافت سورمه‌ای که دقیقاً همرنگ چشم‌هاش بود.

یه لبخند زدم:

«خوش‌سلیقه‌گی از سر و روت می‌باره!»

الارا خندید و گفت: «می‌دونی که فقط می‌خوام باهات هم‌رنگ نباشم.»

باهم رفتیم سمت کافه نور. کافه ادوارد.
هوا کمی خنک بود، اون نسیمی که حس می‌کنی قراره یه روز خاص بشه.
«خوش‌سلیقه‌گی از سر و روت می‌باره!»

الارا خندید و گفت: «می‌دونی که فقط می‌خوام باهات هم‌رنگ نباشم.»

باهم رفتیم سمت کافه نور.
هوا کمی خنک بود، اون نسیمی که حس می‌کنی قراره یه روز خاص بشه.
وقتی درِ کافه رو باز کردیم، صدای ملایمی از موسیقی پیچید.
فضا مثل همیشه گرم بود، نور زرد روی میزها پهن شده بود.

قدم‌هام کند شد — چون اونو دیدم.

ادوارد.

اما تنها نبود.
کنار میزش یه پسر نشسته بود؛
موهای کمی بلند و تیره، لبخندی گسترده، و رفتارش پر از انرژی بود.
اون‌ها مشغول حرف زدن بودن، با یه جور هیجان که حتی از دور حس می‌شد.

من و الارا هر دو ایستادیم.
به هم نگاه کردیم، بعد رفتیم سمت میزشون.

اون پسر از لابه‌لای خنده‌اش متوجه ما شد، نگاهش مستقیم به ما افتاد.
بعدش ادوارد برگشت.

چشم‌هاش باز شد، صورتش رنگ پرید.

«گریس؟ اینجا… چیکار می‌کنی؟»

یه لحظه دلم می‌خواست همون‌جا بگم «یه قهوه!»
ولی صدام جدی‌تر از معمول بیرون اومد.
«باید با هم حرف بزنیم.
می‌تونیم یه جای خلوت‌تر بریم؟»

اون پسر،با تعجب به ما خیره شد.
فضای بینمون پر از مکث شد.

من لبخند کوچیکی زدم و گفتم:

«ببخشید که مزاحمتون شدیم. زیاد طول نمی‌کشه.»

ادوارد چند ثانیه فقط نگاهم کرد، بعد به خودش اومد:

«حتماً، اشکالی نداره… جولیان، من زود برمی‌گردم.»

رو به الارا کرد و گفت:

«لارا، تو هم پیش جولیان بمون، ما الان میایم.»

قبل از اینکه چیزی بگم، دستمو گرفت و از بین میزها رد شدیم.

بیرون که رسیدیم، متوجه شدم نگاه من رفته روی انگشتاش که هنوز دور دستم بودن. ادوارد فوراً رها کرد.

«متأسفم…» گفت و نگاهش رو دزدید.

بعد آهی کشید و اضافه کرد:

«اون‌طرف یه پارکه، بریم اونجا حرف بزنیم؟»
به تایید سر تکون دادم و راه افتادیم.

"پارک"

سکوت بینمون سنگین بود.
صدای برگ‌ها زیر قدم‌هامون شکست. کنار یه نیمکت نشستیم.

ادوارد گفت:

«خب، راجع‌به چی می‌خواستی صحبت کنیم؟»

دستم رو روی زانو گذاشتم، سعی کردم لرزش صدام رو مهار کنم.

«نمی‌خوام وقتتو بگیرم، پس مستقیم می‌رم سر اصل مطلب.»

نفس گرفتم.

«تو از کجا می‌دونستی که من پزشکی دوست دارم؟
من تاحالا تورو ندیدم، و اولین بار دو روز پیش اومدم کافه‌تون.
به‌م حق بده اگه کنجکاو شدم.»

یه لحظه زل زدم بهش.

«اون از رفتار عجیبت، اون از خشم و نگرانی بی‌دلیلت، از نگاه‌هات که حتی مامان و الارا هم متوجه شدن، و اون هم از دیشب که یه‌دفعه می‌دونستی رشته‌ی مورد علاقه‌م چی بوده. ادوارد… من باید بدونم از کجا؟»

باد آرامی برگ‌ها رو تکون داد، و اون سرش رو پایین انداخت.

کمی سکوت کرد، لب‌هاش بی‌حرکت بودن، ولی نگاهش پر از چیزی بود که هنوز نمی‌شد اسمش رو گذاشت.






ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

نـداےدَرون◍༻ پارت 9«منظورم این نیست که تو رو می‌شناسم، ...

نـداےدَرون◍༻ پارت7شام تولد و حس‌های پنهانبوی پاستا در خان...

نـداےدَرون◍༻ پارت6وقتی گریس وسایل پزشکی را جمع می‌کرد، مت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط