ندادرون پارت
نـداےدَرون◍༻ پارت 9
«منظورم این نیست که تو رو میشناسم، گریس.
ببخشید که اینقدر عجیب به نظر اومدم.
اون فقط… یک واکنش غریزی بود.»
او به سرعت به اطراف نگاه کرد و مکث کرد.
«فکر میکنم… این موقعیت خیلی داره غیرعادی میشه.
من نمیخوام تو فکر کنی من هولم یا رفتارهای عجیب و غریب دارم.
متاسفم، من گاهی اوقات بیش از حد درگیر میشم.»
سپس تلاش کرد تا دلیل دانستن رشتهی پزشکیام را توجیه کند:
به آرامی زمزمه کرد: «دربارهی پزشکی… من حقیقت رو بهت نگفتم.
اون حدس صرف نبود.
ببین، من و تو… ما توی دبیرستان با هم بودیم، گریس. توی یک مدرسه بودیم.»
چشمانش را به من دوخت، انگار منتظر بود تا ببیند آیا این اطلاعات کلیدی در ذهنم تداعی میشود یا نه.
«یادم میاد… سال آخر بود.
یه بار توی کتابخونه، من دیدمت.
تو داشتی دربارهی قبولی توی رشتهی پزشکی تحقیق میکردی.
یه برگه دستت بود.
من اون موقع… خیلی خجالت کشیدم که حتی صدات کنم، اما اون لحظه یادم موند.
فکر کردم شاید یه روزی بالاخره جرأت کنم بیام باهات حرف بزنم، اما… فرصت نشد.»
او لحظهای سکوت کرد و ادامه داد: «شاید اونطوری که من هیجانزده بودم، تو یادت نباشه، چون برای تو فقط یه لحظه بوده.
اما برای من… اون لحظه تو ذهنم مونده بود. همین شد که دیشب، وقتی از کافه رد میشدی، اونقدر غافلگیر شدم که نتونستم رفتارم رو کنترل کنم.
من نمیخواستم تو فکر کنی من یه آدم فضولم.
فقط… فقط دیدنت بعد از این همه سال، حالم رو بد کرد.»
گریس نفس راحتی کشید، سنگینی از روی شانههایش برداشته شد.
«ادوارد، آروم باش. ممنونم که بهم گفتی. درک میکنم، و متأسفم که تند رفتم و کنجکاویام اذیتت کرد.»
او لبخندی کوچک زد.
«اشکالی نداره. حالا که میدونم ما یه سابقه توی دبیرستان داشتیم، قضیه خیلی منطقیتر شد. بیا برگردیم. ببخشید که وقتت رو گرفتم.»
ادوارد با شنیدن این کلمات انگار نفسی تازه کرد.
لبخندی آرام و واقعی بر لبانش نشست، لبخندی که برای اولین بار در این دو روز، از روی اجبار نبود.
«مزاحمتی نیست، گریس. ممنون که درک میکنی.»
با هم به سمت کافه قدم برداشتند.
سکوت بینشان این بار سنگین نبود، بلکه پر از آرامش بود.
وقتی به در کافه رسیدند، گریس پرسید: «این کافه برای خودته؟»
ادوارد سرش را به آرامی تکان داد.
«آره. در واقع برای پدر و مادرم بود، و حالا… من ادارهاش میکنم.»
لحن او برای یک لحظه غمگین شد.
«منظورت از ‘بوده’ چیه؟»
ادوارد با غمی که در چشمانش موج میزد، پاسخ داد: «چند سال پیش توی یه تصادف از دستشون دادم. و از دستشون دادم.»
«اوه، ادوارد… متأسفم.
واقعاً متأسفم. نباید میپرسیدم.»
گریس با نگرانی گفت.
ادوارد لبخند کمرنگی زد.
«نه، اشکال نداره. حقیقت همینه. به هر حال…»
گریس گفت: واقعا خیلی سرسخت و موفق هستی و.. اینکه به تنهایی... خودت کافه خانواده ت رو سرپا نگه داری سخته و واقعا خیلی جرئت و تلاش میخواد.
«واقعاً؟ نه اونقدرها ها که میگی. ولی ممنونم.»
ادوارد با لحنی خودکمبینانه گفت.
(گریس در ذهنش فکر کرد: وقتی چال گونهاش رو دیدم، یه لحظه محوش شدم.
حس کردم کنترلم رو از دست دادم. ناخودآگاه انگشتم رو بردم و به آرومی چال گونهاش رو لمس کردم.
ادوارد یه لحظه ماتش برد و خشکش زد.
من سریع خودم رو جمع کردم و گفتم: “اوه، ببخشید!”
سرخ شدن گونه هام رو حس کردم.)
ادوارد ناگهان خندید، خندهای واقعی و بدون تلخی.
«اشکال نداره، گریس. ما… ما دوستیم.»
او دستش را به آرامی روی موهای گریس گذاشت و نوازشی کوتاه کرد. گریس لبخند زد.
«اون آقا... جولیان، دوستت بود؟»
گریس پرسید، اشارهای به مردی که قبلتر تنها دیده بود.
«آره، دوست صمیمی منه.
تازه از کانادا برگشته.
اون آدم خاکی و قابل اعتمادیه، نگران الارا نباش.»
ادوارد با اطمینان گفت.
«من به همون اندازه که به تو اعتماد دارم، به دوستت هم اعتماد دارم.
ادامه دارد...
«منظورم این نیست که تو رو میشناسم، گریس.
ببخشید که اینقدر عجیب به نظر اومدم.
اون فقط… یک واکنش غریزی بود.»
او به سرعت به اطراف نگاه کرد و مکث کرد.
«فکر میکنم… این موقعیت خیلی داره غیرعادی میشه.
من نمیخوام تو فکر کنی من هولم یا رفتارهای عجیب و غریب دارم.
متاسفم، من گاهی اوقات بیش از حد درگیر میشم.»
سپس تلاش کرد تا دلیل دانستن رشتهی پزشکیام را توجیه کند:
به آرامی زمزمه کرد: «دربارهی پزشکی… من حقیقت رو بهت نگفتم.
اون حدس صرف نبود.
ببین، من و تو… ما توی دبیرستان با هم بودیم، گریس. توی یک مدرسه بودیم.»
چشمانش را به من دوخت، انگار منتظر بود تا ببیند آیا این اطلاعات کلیدی در ذهنم تداعی میشود یا نه.
«یادم میاد… سال آخر بود.
یه بار توی کتابخونه، من دیدمت.
تو داشتی دربارهی قبولی توی رشتهی پزشکی تحقیق میکردی.
یه برگه دستت بود.
من اون موقع… خیلی خجالت کشیدم که حتی صدات کنم، اما اون لحظه یادم موند.
فکر کردم شاید یه روزی بالاخره جرأت کنم بیام باهات حرف بزنم، اما… فرصت نشد.»
او لحظهای سکوت کرد و ادامه داد: «شاید اونطوری که من هیجانزده بودم، تو یادت نباشه، چون برای تو فقط یه لحظه بوده.
اما برای من… اون لحظه تو ذهنم مونده بود. همین شد که دیشب، وقتی از کافه رد میشدی، اونقدر غافلگیر شدم که نتونستم رفتارم رو کنترل کنم.
من نمیخواستم تو فکر کنی من یه آدم فضولم.
فقط… فقط دیدنت بعد از این همه سال، حالم رو بد کرد.»
گریس نفس راحتی کشید، سنگینی از روی شانههایش برداشته شد.
«ادوارد، آروم باش. ممنونم که بهم گفتی. درک میکنم، و متأسفم که تند رفتم و کنجکاویام اذیتت کرد.»
او لبخندی کوچک زد.
«اشکالی نداره. حالا که میدونم ما یه سابقه توی دبیرستان داشتیم، قضیه خیلی منطقیتر شد. بیا برگردیم. ببخشید که وقتت رو گرفتم.»
ادوارد با شنیدن این کلمات انگار نفسی تازه کرد.
لبخندی آرام و واقعی بر لبانش نشست، لبخندی که برای اولین بار در این دو روز، از روی اجبار نبود.
«مزاحمتی نیست، گریس. ممنون که درک میکنی.»
با هم به سمت کافه قدم برداشتند.
سکوت بینشان این بار سنگین نبود، بلکه پر از آرامش بود.
وقتی به در کافه رسیدند، گریس پرسید: «این کافه برای خودته؟»
ادوارد سرش را به آرامی تکان داد.
«آره. در واقع برای پدر و مادرم بود، و حالا… من ادارهاش میکنم.»
لحن او برای یک لحظه غمگین شد.
«منظورت از ‘بوده’ چیه؟»
ادوارد با غمی که در چشمانش موج میزد، پاسخ داد: «چند سال پیش توی یه تصادف از دستشون دادم. و از دستشون دادم.»
«اوه، ادوارد… متأسفم.
واقعاً متأسفم. نباید میپرسیدم.»
گریس با نگرانی گفت.
ادوارد لبخند کمرنگی زد.
«نه، اشکال نداره. حقیقت همینه. به هر حال…»
گریس گفت: واقعا خیلی سرسخت و موفق هستی و.. اینکه به تنهایی... خودت کافه خانواده ت رو سرپا نگه داری سخته و واقعا خیلی جرئت و تلاش میخواد.
«واقعاً؟ نه اونقدرها ها که میگی. ولی ممنونم.»
ادوارد با لحنی خودکمبینانه گفت.
(گریس در ذهنش فکر کرد: وقتی چال گونهاش رو دیدم، یه لحظه محوش شدم.
حس کردم کنترلم رو از دست دادم. ناخودآگاه انگشتم رو بردم و به آرومی چال گونهاش رو لمس کردم.
ادوارد یه لحظه ماتش برد و خشکش زد.
من سریع خودم رو جمع کردم و گفتم: “اوه، ببخشید!”
سرخ شدن گونه هام رو حس کردم.)
ادوارد ناگهان خندید، خندهای واقعی و بدون تلخی.
«اشکال نداره، گریس. ما… ما دوستیم.»
او دستش را به آرامی روی موهای گریس گذاشت و نوازشی کوتاه کرد. گریس لبخند زد.
«اون آقا... جولیان، دوستت بود؟»
گریس پرسید، اشارهای به مردی که قبلتر تنها دیده بود.
«آره، دوست صمیمی منه.
تازه از کانادا برگشته.
اون آدم خاکی و قابل اعتمادیه، نگران الارا نباش.»
ادوارد با اطمینان گفت.
«من به همون اندازه که به تو اعتماد دارم، به دوستت هم اعتماد دارم.
ادامه دارد...
- ۱۳.۶k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط