{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ندادرون پارت

نـداےدَرون◍༻ پارت 9

«منظورم این نیست که تو رو می‌شناسم، گریس.
ببخشید که اینقدر عجیب به نظر اومدم.
اون فقط… یک واکنش غریزی بود.»

او به سرعت به اطراف نگاه کرد و مکث کرد.
«فکر می‌کنم… این موقعیت خیلی داره غیرعادی می‌شه.
من نمی‌خوام تو فکر کنی من هولم یا رفتارهای عجیب و غریب دارم.
متاسفم، من گاهی اوقات بیش از حد درگیر می‌شم.»

سپس تلاش کرد تا دلیل دانستن رشته‌ی پزشکی‌ام را توجیه کند، هرچند می‌دانستم که توجیهش ضعیف است:

«درباره‌ی پزشکی… خب، فکر کنم قبلا تو دبیرستان ما بودی و منم یه چیزایی شندیم.
ومیدونم اهل رشته‌های دقیق هستی.
شاید چون تو رو از دور دیدم… یا شاید چون دیشب توی اون کتاب‌فروشی…»
او مکث کرد و لحظه‌ای فکر کرد.
«آره! دیشب دیدمت که از جلوی کتاب‌فروشی (که بخش کتاب‌های دانشگاهی هم داشت) رد شدی.
یه نگاهی به اونجا انداختی.
به نظرم این بهترین توجیهه.»
ادوارد نفسش را بیرون داد، انگار که از گفتن این دروغ (یا نیمه‌حقیقت) راحت شده باشد. «این تمام چیزی بود که می‌خواستم بهت بگم.
این‌که اگه ناراحت شدی، واقعاً متأسفم که مزاحمت شدم.»

او بلند شد، نشانه‌ای از پایان دادن به این دیدار.
«من باید برگردم. جولیان منتظره، و اگه دیر کنم، اون فکر می‌کنه بلایی سرم اومده.»
دیدگاه ها (۰)

نـداےدَرون◍༻ پارت 8چند دقیقه بعد الارا اومد دنبالم...

نـداےدَرون◍༻ پارت7شام تولد و حس‌های پنهانبوی پاستا در خان...

متن پست ایnستاگرام این آرمی:👤: هنوزم نمیتونم باورش کنم. بهش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط