سید بابا تا چشمش به کنبد طلای امام رضا (ع) افتاد دست به س
سید بابا تا چشمش به کنبد طلای امام رضا (ع) افتاد دست به سینه گذاشت و سلام داد ....
بعد به دخترش نگاه کرد که فرزندش را در آغوش گرفته و با چشمانی اشکبار به امامش سلام میدهد .....
سید بابا دستانش را برای گرفتن نوه اش جلو برد ....
کودک رنجور مریض بود و توان راه رفتن نداشت ....
سید بابا او را به آغوش گرفت و راهی شد ...
گاهی کودک را میبوسید و نگاه به حرم میکرد ....
سعی میکرد سریعتر حرکت کند تا دخترش اشکهایی که به گونه داشت را نبیند ....
اما کودک با دستان رنجورش اشک سید بابا را پاک میکرد و گونه های پدر بزرگ را نوازش میکرد .....
وقتی کنار پنجره ی زیبایی فولاد رسیدن .....
سید بابا کودک را بلند کرد تا بوسه ای به پنجره بزند اما کودک سرش از ناتوانی خم شد ....
سید بابا او را دوباره به آغوش کشید ....
بعد دستی به پنجره کشید و بعد با ذکر صلوات دست به صورت کودک کشید ....
سید بابا توان نگاه کردن به چهره ی دخترش را نداشت ....
پشت به دخترش رو به پنجره نشست یک دست یه پنجره و یک دست به روی قلب نوه اش گذاشت ....
دخیل امامش کرد تا شفا دهد کودک مریضش را .....
ذکر صلوات از هر گوشه به گوش میرسید ....
کودک چشم باز کرد و نگاهش به کنبد طلایی خیره شد .....
سید بابا گفت چی شده عزیز دلم چرا نمیخوابی ....
نوه اش گفت : سید بابا اون نور را میبینی که به کنبد میخورد ....
پدربزرگ نگاهی کرد به کنبد اما چیزی ندید ...
پرسید چه میبینی دوردانه ی بابا بهم بگو .....
دخترک نگاهی به سید بابا کرد و یه نگاه به کنبد .....
گفت : گاهی نوری از آسمان به کنبد میتابد و صدای صلوات بلند میشود بعد این تابش نور ....
سید بابا اشک به چشمانش جاری شد با بغض گفت :
عزیز دل سید بابا این اجازه ای است که خدا به امام رضا (ع) میدهد تا مریضا را شفا بدهد .....
دخترک نگاهی به کنبد کرد و بعد رو به سید بابا گفت : پس به منم شفا میدهد تا راه برم .....
تا سید مامانم خسته نشه از بغل کردنم ......
سید بابا بوسه ای کرد و گفت : انشاالله دوردانه ی بابا ....
بعد به دخترش نگاه کرد که فرزندش را در آغوش گرفته و با چشمانی اشکبار به امامش سلام میدهد .....
سید بابا دستانش را برای گرفتن نوه اش جلو برد ....
کودک رنجور مریض بود و توان راه رفتن نداشت ....
سید بابا او را به آغوش گرفت و راهی شد ...
گاهی کودک را میبوسید و نگاه به حرم میکرد ....
سعی میکرد سریعتر حرکت کند تا دخترش اشکهایی که به گونه داشت را نبیند ....
اما کودک با دستان رنجورش اشک سید بابا را پاک میکرد و گونه های پدر بزرگ را نوازش میکرد .....
وقتی کنار پنجره ی زیبایی فولاد رسیدن .....
سید بابا کودک را بلند کرد تا بوسه ای به پنجره بزند اما کودک سرش از ناتوانی خم شد ....
سید بابا او را دوباره به آغوش کشید ....
بعد دستی به پنجره کشید و بعد با ذکر صلوات دست به صورت کودک کشید ....
سید بابا توان نگاه کردن به چهره ی دخترش را نداشت ....
پشت به دخترش رو به پنجره نشست یک دست یه پنجره و یک دست به روی قلب نوه اش گذاشت ....
دخیل امامش کرد تا شفا دهد کودک مریضش را .....
ذکر صلوات از هر گوشه به گوش میرسید ....
کودک چشم باز کرد و نگاهش به کنبد طلایی خیره شد .....
سید بابا گفت چی شده عزیز دلم چرا نمیخوابی ....
نوه اش گفت : سید بابا اون نور را میبینی که به کنبد میخورد ....
پدربزرگ نگاهی کرد به کنبد اما چیزی ندید ...
پرسید چه میبینی دوردانه ی بابا بهم بگو .....
دخترک نگاهی به سید بابا کرد و یه نگاه به کنبد .....
گفت : گاهی نوری از آسمان به کنبد میتابد و صدای صلوات بلند میشود بعد این تابش نور ....
سید بابا اشک به چشمانش جاری شد با بغض گفت :
عزیز دل سید بابا این اجازه ای است که خدا به امام رضا (ع) میدهد تا مریضا را شفا بدهد .....
دخترک نگاهی به کنبد کرد و بعد رو به سید بابا گفت : پس به منم شفا میدهد تا راه برم .....
تا سید مامانم خسته نشه از بغل کردنم ......
سید بابا بوسه ای کرد و گفت : انشاالله دوردانه ی بابا ....
- ۲.۳k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط