{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
دعوتم امشب به جشنی بی فروغ
میکنم خوشحال دل را با دروغ
میزبان، میخانه ای متروک و دور
مثل هر شب در مسیری بی عبور
در زدم با سر صدا وارد شدم
جای خالی دیدم و ساکت شدم
صندلی و میز چوبی، نور کم
یک سکوت مهلک و جولان غم
روی میز، یک شمع و، جامی پر شراب
رقص نور شمع و، حالی بس خراب
صبر کردم بی دلیل و بی ثمر
باز هم تنها نشستم تا سحر
بی تو فرقی نیست بین روز و شب
یار و همراهم شده، هذیان و تب
میشود این جشن، هر شب برگزار
آفرین غم، چشم از من بر ندار!
دیدگاه ها (۳)

دعوتم امشب به جشنی بی فروغ میکنم خوشحال دل را با دروغ میزبان...

دعوتم امشب به جشنی بی فروغ میکنم خوشحال دل را با دروغ میزبان...

در منقبت امام هشتم‌(‌ع‌)بگرفت شب ز چهرهٔ انجم نقاب‌هاآشفته ش...

حسین جعفری

دیدار دوباره …!)«پارت چهار»

چندشاتی جونگکوک(پارت۳)

پاییزسرد و بی رحم نیستفقطجسارت زمستـان را نداردذره ذره زرد  ...

یڪ روز یڪ نفر می‌آیدو جای تمامِ زخم‌هایت رابا شعر عوض می‌ڪند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط