frozen hearts
frozen hearts
پارت 2
ویو لینو
بیدار شدم، همه جا غرق در سکوت بود، گویا قصر هنوزم در بود.
نه زندگی ای.
نه گل های شادابی.
نه خورشید درخشانی.
نه احساسی.
هیچ یک نبود.
فقط سردی و بی روحی احساس میشد،اینجا قصر یخ زده بود!. به سمت اتاق شاهزاده رفتم بیدارشون کردم و با ایشون به پیشگاه حاکم رفتیم پادشاه چانگبین از بعد مرگ همسرشون افسردگی گرفته بودن الان فقط همین یه پسر را دارند. تعظیم کردم.
لینو : پادشاه سلامت باشند.
هیون : سلام پدر جان. خوبید؟
چانگبین : ممنونم ، فرا خوندمتون چون نقشه ای دارم تا این سرزمین از این حالت یخ زده گی رها شود.
لینو : امر پادشاه را اطاعت میکنم.
چانگبین : لینو تو باید به سرزمین گل نیلوفر بری و شاهزاده فلیکس رو بدزدی. اون شاهزاده دوم اون سرزمینه.
هیون (با تعجب ) : پدر ما که با اون سرزمین دشمن نیستیم چرا باید این کار کنیم؟
چانگبین : چون میخوام مطمعن باشم تو و اون ازدواج کنید.
با این حرف پادشاه من و شاهزاده تعجب کردیم ولی جرعت مخالف نداشتم. پادشاه متوجه ما شد .
چانگبین : روی حرف من حرف نباشه. برید. لینو تو هم اماده شو و برو.
هیون و لینو : امر امر پادشاه ست.
معلوم بود شاهزاده ناراضی ست ولی حرفی نزد. واقعا دوست داشتم بفهمم چرا پادشاه فکر میکنه با ازدواج پسرش با این خاندان سرزمین نجات پیدا میکنه. ولی از تصمیم اون مطمعن بودم چون پادشاه همیشه دانا بودن و کارهایشان موفقیت امیز بوده. وسایل را جمع کردم اسیبی برداشتم و به سمت سرزمین گل نیلوفر رفتم. هنوز نمیدونستم چگونه شاهزاده رو بدزدم.به سرزمین گل نیلوفر رسیدم ؛ مردم همه شاد بودن بر عکس سرزمین ما اینجا همه به هم کمک میکردنو سراسر سرزمین زندگی در جریان بود. مردم همه به محض ورود من به من خوشامد میگفتند بعد از به سرزمین گل نیلوفر رسیدم ، رو میتونی اینجوریم بگی
اینجا سرزمین یخ زده نبود
دیگه خبری از بی احساسی نبود،مردم اینجا همچو آبو خاکش روشن دلو مهربان بودند مردمانی قلبی به صافی آسمان و به بزرگی اقیانوس شد بود
صدایی توجهمو جلب کرد، مرد پیر و مهربانی که بچه های کوچولو با تاج های گل روی سرشان به دور او حلقه زده بودند، گویا پیرمرد برایشان داستانی تعریف میکرد، او برایشان داستان زیبا سرزمینشان رو بازگو میکرد، داستانی که هیچ وقت قدیمی نمیشد از سرزمبنی که شاهزاده و شاهانش مردمان رو همچو عضوی از خانوادهی خود میدانستند و آن جور که یکدیگر مهربان بودند به مردمان سرزمینشان هم محبت میکردند، در غم و شادی، در سختی و آسانی در همه حال کنار مردمان سرزمین خود بودند.
پارت 2
ویو لینو
بیدار شدم، همه جا غرق در سکوت بود، گویا قصر هنوزم در بود.
نه زندگی ای.
نه گل های شادابی.
نه خورشید درخشانی.
نه احساسی.
هیچ یک نبود.
فقط سردی و بی روحی احساس میشد،اینجا قصر یخ زده بود!. به سمت اتاق شاهزاده رفتم بیدارشون کردم و با ایشون به پیشگاه حاکم رفتیم پادشاه چانگبین از بعد مرگ همسرشون افسردگی گرفته بودن الان فقط همین یه پسر را دارند. تعظیم کردم.
لینو : پادشاه سلامت باشند.
هیون : سلام پدر جان. خوبید؟
چانگبین : ممنونم ، فرا خوندمتون چون نقشه ای دارم تا این سرزمین از این حالت یخ زده گی رها شود.
لینو : امر پادشاه را اطاعت میکنم.
چانگبین : لینو تو باید به سرزمین گل نیلوفر بری و شاهزاده فلیکس رو بدزدی. اون شاهزاده دوم اون سرزمینه.
هیون (با تعجب ) : پدر ما که با اون سرزمین دشمن نیستیم چرا باید این کار کنیم؟
چانگبین : چون میخوام مطمعن باشم تو و اون ازدواج کنید.
با این حرف پادشاه من و شاهزاده تعجب کردیم ولی جرعت مخالف نداشتم. پادشاه متوجه ما شد .
چانگبین : روی حرف من حرف نباشه. برید. لینو تو هم اماده شو و برو.
هیون و لینو : امر امر پادشاه ست.
معلوم بود شاهزاده ناراضی ست ولی حرفی نزد. واقعا دوست داشتم بفهمم چرا پادشاه فکر میکنه با ازدواج پسرش با این خاندان سرزمین نجات پیدا میکنه. ولی از تصمیم اون مطمعن بودم چون پادشاه همیشه دانا بودن و کارهایشان موفقیت امیز بوده. وسایل را جمع کردم اسیبی برداشتم و به سمت سرزمین گل نیلوفر رفتم. هنوز نمیدونستم چگونه شاهزاده رو بدزدم.به سرزمین گل نیلوفر رسیدم ؛ مردم همه شاد بودن بر عکس سرزمین ما اینجا همه به هم کمک میکردنو سراسر سرزمین زندگی در جریان بود. مردم همه به محض ورود من به من خوشامد میگفتند بعد از به سرزمین گل نیلوفر رسیدم ، رو میتونی اینجوریم بگی
اینجا سرزمین یخ زده نبود
دیگه خبری از بی احساسی نبود،مردم اینجا همچو آبو خاکش روشن دلو مهربان بودند مردمانی قلبی به صافی آسمان و به بزرگی اقیانوس شد بود
صدایی توجهمو جلب کرد، مرد پیر و مهربانی که بچه های کوچولو با تاج های گل روی سرشان به دور او حلقه زده بودند، گویا پیرمرد برایشان داستانی تعریف میکرد، او برایشان داستان زیبا سرزمینشان رو بازگو میکرد، داستانی که هیچ وقت قدیمی نمیشد از سرزمبنی که شاهزاده و شاهانش مردمان رو همچو عضوی از خانوادهی خود میدانستند و آن جور که یکدیگر مهربان بودند به مردمان سرزمینشان هم محبت میکردند، در غم و شادی، در سختی و آسانی در همه حال کنار مردمان سرزمین خود بودند.
- ۱۳.۰k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط