frozen hearts
frozen hearts
پارت 1
ویو فلیکس
با نور خورشید که به صورتم زد بیدار شدم ، همه جا از باران دیشب زیبا شده بود. باشوق لباس عوض کردم بیرون رفتم. میخواستم قبل از شلوغ و بیدار شدن خدمه قصر کل باغ را بگردم. به باغ رسیدم زیبا بود مثل همیشه، شبنم ها روی گل ها بودن غرق تماشا باغ بودم که با صدای اشنا و نگران که اسم صدا میزد از باغ دل کندم. یونا بود دختری که هر صبح برام صبحونه می اورد و کل روز با من بود.
یونا : داداش! فلیکس کجایی؟
فلیکس : یونا اینجام. چه خبر قصر رو بیدار کردی؟!
یونا : (با نگرانی و عصبانیت ) بزننت . پسری دیونه کل قصر دنبالت کشتم ، توی این هوا سرد بدون لباس گرم اومدی بیرون.! فکر کردم چیزیت شد.
مشتی محکمی بازوم زد و پشت به من کرد. معلومه کلی نگران شد.
فلیکس : اخ! باشه،ببخشید نگرانت کردم. چرا زدیم حالا؟
یونا: ببخشید، درد داشت؟
فلیکس : نه خیلی.
یونا : تو جز حرص و ازار من کار دیگه بلد نیستی؟
فلیکس: معذرت خواستم دیگه، با زم ببخشید
یونا : باشه.میبخشمت، داداش بیشعور.
به یونا با تعجب نگاه کردم که یعنی من بیشعورم؟
یونا : اونجوری نگاه نکن. بیا بشین صبحونه بخور.
فلیکس : باشه.
شروع به خوردن کردم ویونا مثل همیشه جلوم نشست و من تماشا میکرد. یونا لقمه گرفت و اون نزدیکم کرد که بخورم. من عقب رفتم.
فلیکس : من که بچه نیستم خودم بلدم میخورم.
یونا : میدونم ولی دوست دارم خودم بهت بدم.
یونا با نگاه معصومانه نگاهم میکرد. خیلی کیوت بود . یونا خوب بلد من راضی کنه.
فلیکس : باشه ولی فقط همین یه بار.
یونا خوشحال شد یه نشونه قبول کردن سر تکا ن داد. بعد از صبحونه پیش پدر رفتم و با هم در باره چند تا موضوع کشوری حرف زدیم پدر گفت هان یه پسر رو وارده قصر کرده و اون محافظ خودش کرد باید بعدا پیش هان و اون پسر هم برم. به اتاقم برگشتم تا مطالعه کنم. به محض ورودم فردی پشتم حاضر شد .
فرد : خوب بخوابید شاهزاده.
وسیاهی مطلق...
پارت 1
ویو فلیکس
با نور خورشید که به صورتم زد بیدار شدم ، همه جا از باران دیشب زیبا شده بود. باشوق لباس عوض کردم بیرون رفتم. میخواستم قبل از شلوغ و بیدار شدن خدمه قصر کل باغ را بگردم. به باغ رسیدم زیبا بود مثل همیشه، شبنم ها روی گل ها بودن غرق تماشا باغ بودم که با صدای اشنا و نگران که اسم صدا میزد از باغ دل کندم. یونا بود دختری که هر صبح برام صبحونه می اورد و کل روز با من بود.
یونا : داداش! فلیکس کجایی؟
فلیکس : یونا اینجام. چه خبر قصر رو بیدار کردی؟!
یونا : (با نگرانی و عصبانیت ) بزننت . پسری دیونه کل قصر دنبالت کشتم ، توی این هوا سرد بدون لباس گرم اومدی بیرون.! فکر کردم چیزیت شد.
مشتی محکمی بازوم زد و پشت به من کرد. معلومه کلی نگران شد.
فلیکس : اخ! باشه،ببخشید نگرانت کردم. چرا زدیم حالا؟
یونا: ببخشید، درد داشت؟
فلیکس : نه خیلی.
یونا : تو جز حرص و ازار من کار دیگه بلد نیستی؟
فلیکس: معذرت خواستم دیگه، با زم ببخشید
یونا : باشه.میبخشمت، داداش بیشعور.
به یونا با تعجب نگاه کردم که یعنی من بیشعورم؟
یونا : اونجوری نگاه نکن. بیا بشین صبحونه بخور.
فلیکس : باشه.
شروع به خوردن کردم ویونا مثل همیشه جلوم نشست و من تماشا میکرد. یونا لقمه گرفت و اون نزدیکم کرد که بخورم. من عقب رفتم.
فلیکس : من که بچه نیستم خودم بلدم میخورم.
یونا : میدونم ولی دوست دارم خودم بهت بدم.
یونا با نگاه معصومانه نگاهم میکرد. خیلی کیوت بود . یونا خوب بلد من راضی کنه.
فلیکس : باشه ولی فقط همین یه بار.
یونا خوشحال شد یه نشونه قبول کردن سر تکا ن داد. بعد از صبحونه پیش پدر رفتم و با هم در باره چند تا موضوع کشوری حرف زدیم پدر گفت هان یه پسر رو وارده قصر کرده و اون محافظ خودش کرد باید بعدا پیش هان و اون پسر هم برم. به اتاقم برگشتم تا مطالعه کنم. به محض ورودم فردی پشتم حاضر شد .
فرد : خوب بخوابید شاهزاده.
وسیاهی مطلق...
- ۱۹.۸k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط