{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خب این رمانراستش حوصله خلاصه رو ندارم و فقط می خوام ب

خب این رمان....راستش حوصله خلاصه رو ندارم و فقط می خوام ب سرعت براتون بزارمش.
○°••°•زجر۳۰۰ ساله•°••°○
"فصل اول:آغازی بی پایان"
پارت ۱-♡
...
همه جا ،در آبادی و خرمی بود.همه مردم شهر و روستا ها میرقصیدند و شادی می‌کردند. بلاخره بعد از ۵ سال پادشاه سرزمین به آرزویش رسید. حالا همه یه جانشین برای سلطنت داشتند ، آن روز روز او بود. اسمش را انتخاب کردند .مادر در گوش نوزادش زمزمه کرد:"به این دنیا خوش اومدی، سونیک....♡"
نوزاد لبخند دلنشینی زد و دستانش را تکان میداد، میشد امید را در چشمان زمردیه درخشانش دید.از آن روز زندگی پر جنب و جوش یا شاید تلخش آغاز شد. همه از به دنیا آمدنش شاد بودند ولی این شادی نا پایدار بود چون کسانی هستند که از به دنیا آمدنش بی زار بودند.
♤جوخه غرب♤
تشکیل شده از... وزیر امور قصر، وزرای تجارت و صنعت،فرمانده گارد سلطنتی.و...... و از جمله ملکه ¤امیل¤.....اولین همسر پادشاه.....او یک فرزند دختر داشت، به همین دلیل از جایگاه پایینی بر خوردار بود و در خفا مورد تمسخر اشرافزادگان قصر قرار می‌گرفت. او همیشه از ملکه آلیس حسد و کینه به دل داشت.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~°°•••°
سال ها مثل برق و باد می گذشت....او حالا نوجوانی قبراق و سرزنده بود و بی خبر از دنیای سیاست. دلی پاک ، رعوف و شجاع داشت ولی بیش از حد لجباز.از همان سن پادشاه، پدرش ایگل او را به عنوان جانشینش خود معرفی کرد. فقط برآب محافظت از او.....
خیلی ها از جمله خوجه غرب از این تش
تصمیم نا راضی بودند البته هم حق داشتند چون او هنوز نوجوان بود....


"ادامه دارد...."



ببخشید بچه ها ولی باید برم کلاس مجازی دارم ..... بای بای تا فردا گلی زبیا!💫❤️
دیدگاه ها (۷)

ادامه رمان...○•••°•••زجر ۳۰۰ساله•••°•••°○"فصل اول:آغازی بی پ...

سلام عزیزای دلم💫❤️بلخره ویسگونم باز شد ....چند وقتی بود اذیت...

سلام بر روزه داران عزیز ویسگون

#رمان•°•°••زجر ۳۰۰ساله••°•°• "فصل اول:آغازی بی پایان"پارت۳_■...

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۳باد از هر طرف میوزید اسمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط