وقتـی بغض گلویت را چنگ میزند

وقتـی بغض گلویت را چنگ میزند
وقتـی سکوت را بهـانه میکنی
وقتـی گوش هایت را میگیری که فریاد نزنی
فریادِ ترس
فریادِ درد

میدانی درد داشتن یعنی چه ؟
میدانی ترس از ، از دست رفتن
ترس از نابودی
ترس از ترس هـای قدیمی یعنی چه

وقتـی هَر روز بی صدا میشکنی و اشک میشوی
سکوت میکنی و آه میشوی
وقتـی با سر درد هـای همیشگی دست و پنجـه نرم میکنی
وقتـی بی دلیل بهـانه میگیری
میدانی
آدمـی بعد از مدت هـا آسیب هایَش را نشان میدهد
وقتـی شکستن تنها چاره روزگار است
وقتـی راه رفتن دشوار است
وقتـی نفس نمی آید
به راستی چطور میشود که آدم هـا درد را مـی اندازند به جانت
دردی بس ناجوانمـردانه
و من
در افق این ترس دیرینـه
هَر روز بیشتر از روز قبل میشکـنم
که شـاید
محالِ ممکنِ روز هایـم اَندَکـی آرام گیرد
آرام
دیدگاه ها (۶)

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

عاشقانه های شبنم

ا/ت هنوز به پیام سوکجین خیره شده بود.«رسیدی؟»پیام ساده‌ای بو...

پارت ۴۹ — آخرین دیداریونگی چند دقیقه همان‌جا ایستاده بود.انگ...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 44چند روز از پیدا شدن حقیقت درباره ب...

ادامه سناریو

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۵: وقتی پادشاه رسیدصدای چند ماشین همزمان ...

شاهکاری به نام دروغ

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p60صداش پایین‌تر اومده بود، اما هر کلمه ا...

.....پارت ششم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط