{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤My little girl~»

🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»

🖤Part

_دو شبه دیگه؟؟؟!؟

سر تکون دادم...

گفتم: خواهش میکنممم..

کوک سرشو بین دستاش گرفت.. و بعد کلافه نفسشو بیرون داد..


#جونگکوک
ویو جونگکوک

الان چکار کنم...؟؟ اگه دو شبه دیگه برم به عمارتی که فیونا میگفت، شاید میتونستم ازشون اطلاعات بدست بیارم..

اما الان ا. ت داره میگه دو شبه دیگه باهاش برم بیرون... یه درخواست غیرمنتظره..!!

نگاهی به چشمای ا. ت کردم... معصوم.. پر از ترس اما قاطعیت!

از چند سال پیش... ا. ت حسابی دل و جرئت پیدا کرده بود!
اما جدیدا رفتارش خیلی عجیب شده... گریه هاش پشت تلفن"لطفا جونگکوک ازت خواهش میکنم به اونجا نروو!! "... دلیلش چی بود!!؟؟؟

کلافه بلند شدم... به پنجره چشم دوختم...

اگه من دو شب بعد با ا. ت بیرون برم.. قژعا اونا دنبالم میکنن و... ممکنه بلایی سر ا. ت بیارن! پس بهتره بجاش، ا. ت رو توی خونه نگه دارم و خودم به عمارت برم تا اطلاعات بدست بیارم؟

چهره م رو متاسف کردم و گفتم: شرمندم ا. ت! من دو شب بعد... کار مهمی دارم...

قیافش درهم رفت..

سریع گفتم: میتونیم بعدا بریم مگه نه؟؟

ا. ت اخم کرد و دستم رو گرفت: چه کار مهمی!؟

من من کردم: عاا... کار مهم؟... باید برم شرکت!

چشماشو ریز کرد و جوری بهم نگاه کرد ک احساس کردم همه چیزو میدونه!

بعد سرشو به نشانه ی تایید تکون داد: خیلی خب باشه مشکلی نیست!



دو روز بعد..

لباسم رو مرتب کردم و به سمت اتاق مهمان رفتم...

ا. ت روی مبل نشسته بود و ناراحتی چای مینوشید..

به سمتش رفتم و بعد از پشت سرش گفتم: ا. ت؟

ا. ت همینکه صدامو شنید از جا پرید: خدای من! منو ترسوندیییی!!!!

خندیدم: اوه ببخشید خوشگل خانوم!

با حرفم سرخ شد... ولی بعد انگار ب فکری افتاد که حالشو خراب کرد: داری میری...؟

سر تکون دادم: اره... زود برمیگردم!

به چشماش خیره شدم...


ویو ا. ت

به چشمای جونگکوک نگاه کردم... کاش زودتر این کابوس تموم میشد... اونوقت میتونستم با ارامش درکنارش باشم..

ویو جونگکوک

مدت طولانی بهم خیره شده بودیم... یهو ب خودم اومدم و به ساعتم نکاه کردم... داره دیر میشهه!!

بلند شدم و خواستم برم که یهو ا. ت دستمو گرفت... توی نگاهش نگرانی موج میزد... بعد یهو زمزمه کرد: لطفا حواستو جمع کن!

دلیل این حرفشو نفهمیدم اما خوب درکش کردم... سرتکون دادم و از اومجا دور شدم...


ویو فیونا

به چاقوی توی دست داداشیم اشاره کردم: اون..؟

بلند خندید: مشخصه!!

سرخوش خندیدم: اونم براش کافی نیست! نظرت چیه از شمشیر استفاده کنی!؟؟

داداشی جرعه ی دیگه ای از مشروبش نوشید و به بدن دخترک بیچاره ای که گروگان گرفته بود، ور رفت: اونم شاید خوب باشه...!

⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...

#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
دیدگاه ها (۵)

۷٠٠تایی شدنمون مبارکککک😍👈🏻👉🏻❤✨

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part بی اهمیت خنده ای ...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part 30من من کرد: من!؟...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part ۲۶#جونگکوک ویو جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط