پارت ششم
پارت ششم
مدیر : لیا وقتی رسیدی عمارت اول برو تو کتاب خونه اش اونجا یه دفتر خاطراتی پیدا میکنی که مربوط به چاعانه
لیا : یعنی زندگی نامه اش توشه ؟
مدیر : نه راز های مخفی جن ها و روش کشتن انسان ها اونجاست...امشب شب خطرناکیه شاید بدردت بخوره اگه اونو بخونی با روش های چاعان در امان میمونی
شب شد و لیا راهی عمارت شد وقتی رسید دید همه آدم های چاعان رفته بودن حیاط و قایم شدن و داشتن پچ پچ حرف میزدن و میگه اینجا چیکار میکنید برید تو
یاعیز : نمیتونن برن تو نمیشه فقط منو دو یا سه تا از آدما میتونیم بریم اونم تو مواقع اضطراری
لیا : یعنی چی ؟...چرا مسخره بازی درمیارین
یاعیز : حالا اونو هر موقع آقا چاعان صلاح بدونه میفهمید
لیا بیشتر شک کرد
لیا : خیلی خب من میرم تو
یاعیز : لیا...خواهش میکنم وارد اتاقش نشو اصلا به طبقه بالا نرو...نمیخوام از سر کنجکاوی بلایی سرت بیاد خیلیا بابت گوش نکردن حرفش زندگیشونو....
( یاعیز یادش اومد که نباید به هر کسی بگه که کیو کشتن و چیکار کردن یهو سکوت کرد )
لیا : خب ادامه حرف تو بگو
یاعیز : عه چیزه...یعنی منظورم این بود که به خاطر گوش نکردن حرفش آقا چاعان اخراجشون کرده زندگی شون تباه شده
لیا : مطمئنی که میخواستی اینو بگی ؟
یاعیز : تو تلاش میکنی ازم چیزی بفهمی ؟
لیا خواست جمع کنه : نه نه همینجوری پرسیدم...عه چیزه میدونی کتابخونه کحاست ؟
یاعیز : آره میدونم الان میبرمت ولی خیلی باید ساکت بمونی
لیا : خب بابا چرااااا
یاعیز : خواهش میکنم
لیا : باشه
مدیر : لیا وقتی رسیدی عمارت اول برو تو کتاب خونه اش اونجا یه دفتر خاطراتی پیدا میکنی که مربوط به چاعانه
لیا : یعنی زندگی نامه اش توشه ؟
مدیر : نه راز های مخفی جن ها و روش کشتن انسان ها اونجاست...امشب شب خطرناکیه شاید بدردت بخوره اگه اونو بخونی با روش های چاعان در امان میمونی
شب شد و لیا راهی عمارت شد وقتی رسید دید همه آدم های چاعان رفته بودن حیاط و قایم شدن و داشتن پچ پچ حرف میزدن و میگه اینجا چیکار میکنید برید تو
یاعیز : نمیتونن برن تو نمیشه فقط منو دو یا سه تا از آدما میتونیم بریم اونم تو مواقع اضطراری
لیا : یعنی چی ؟...چرا مسخره بازی درمیارین
یاعیز : حالا اونو هر موقع آقا چاعان صلاح بدونه میفهمید
لیا بیشتر شک کرد
لیا : خیلی خب من میرم تو
یاعیز : لیا...خواهش میکنم وارد اتاقش نشو اصلا به طبقه بالا نرو...نمیخوام از سر کنجکاوی بلایی سرت بیاد خیلیا بابت گوش نکردن حرفش زندگیشونو....
( یاعیز یادش اومد که نباید به هر کسی بگه که کیو کشتن و چیکار کردن یهو سکوت کرد )
لیا : خب ادامه حرف تو بگو
یاعیز : عه چیزه...یعنی منظورم این بود که به خاطر گوش نکردن حرفش آقا چاعان اخراجشون کرده زندگی شون تباه شده
لیا : مطمئنی که میخواستی اینو بگی ؟
یاعیز : تو تلاش میکنی ازم چیزی بفهمی ؟
لیا خواست جمع کنه : نه نه همینجوری پرسیدم...عه چیزه میدونی کتابخونه کحاست ؟
یاعیز : آره میدونم الان میبرمت ولی خیلی باید ساکت بمونی
لیا : خب بابا چرااااا
یاعیز : خواهش میکنم
لیا : باشه
- ۴.۲k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط