{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هفتم

پارت هفتم
یاعیز لیارو میبره کتابخونه...لیا وقتی وارد کتابخونه میشه هنگ میکنه چون حتی کتاب ها هم سیاه و قرمز بود
یاعیز : چیزی شده ؟
لیا : نه ولی تعجب آوره که اینجا هم سیاه باشه
یاعیز : خیلی خب من دیگه برم...وقتی کارت تموم شد برو اتاقت
لیا : باشه مرسی
لیا شروع میکنه به گشتن بعد از مدتی یه کتاب جر خورده و پاره پیدا میکنه انگار اون کتاب مربوط به سال ها پیش بود
داخل اون کتاب درباره خون آشام...جن...موجودات عجیب کله اژیری...همه ی طلسم ها داخلش بود و چندتا نقاشی
لیا نتونست کل کتاب رو بخونه فقط مال قسمت خون آشام رو خوند
چاعان نوشته بود وقتی شب میشه خون آشام ها بیدار میشن و فقط دنبال این میگردن که یک انسان رو بخورند ولی فقط روح اون خون آشام وارد بدن من میشه من ریگه خودم نمیشم یک روح دیگه بدنمو کنترل میکنه...و براش مهم نیست اونی که جلوشه کیه
تو یکی از شب ها پدرم با اینکه گفتم وارد نشو اومد تو.....و اونو
لیا یه صدایی شنید و پاشد و ادامش رو نخوند ترس تمام وجود لیا رو در ر گرفته بود
یاعیز با داد : لیا اصلا نیا بیرون اصلااااااا
لیا کتابو گرفت دستش و دنبال متنی گشت که اگه خون آشام بهت حنله کرد چیکار کنیم...وقتی یه خون آشام میخواد بهت حمله کنه باید کار غیر منتظره انجام بدی که خشکش بزنه و این کار باعث میشه روح خون آشام از بدن شخص بره بیرون
لیا کتابو گرفت تا با خودش ببره ولی کتاب از دستش سر خورد و پرواز کرد به سمت بالا دست لیا خود به خود خراش خورد و لیا داد زد همه جا سیاه و تاریک بود
لیا : چه خبره چه اتفاقی داره میوفته یاعیزززززز کمکم کن
خونی که از دست لیا میریخت به یه نوشته تبدیل شد
نوشته : از اینجا برو بیرون
یاعیز سری اومد تو
یاعیز : لیا تو چیکار کردی...چرا اون کتابو برداشتی
لیا : مگه اون کتاب چیه ؟
یاعیز : اون کتاب پر از طلسمه تو با جن ها صحبت کردی ؟؟؟؟؟؟
لیا : من کاری نکردم فقط
یاعیز : باشه بیخیال بیا ببرمت اتاقت
لیا : آخه دستم.....لیا به دستش نگاه کرد دید خراشی در کار نیست خشکش زد و یاعیز نگاه کرد
یاعیز یه پوزخندی زد و گفت : فردا صبح ناخداگاه همشو فراموش خواهی کرد
لیا : چیشد که داد زدی نیا بیرون ؟
یاعیز : ها هیچی زنجیره هاش رو شکوند و اومد بیرون خواست مارو......( یاعیز تو دلش : مرتیکه داری چی میگی )
لیا : کی زنجیرشو درآورد یاعیز ؟
یاعیز : هیچی داشتم زر میزدم😂😂با خنده....خب رسیدیم برو بخواب
لیا ( تو دلش ) : من امشب باید وارد اتاقش شم
دیدگاه ها (۵)

عکس فصل ششم

تولدت مبارک خوشگل ترین دختر دنیا

پارت ششممدیر : لیا وقتی رسیدی عمارت اول برو تو کتاب خونه اش ...

رمان[مافیایخشن]😈❤پارت: پنجم چاعان همراه لیا گریه میکردروز خا...

رمان[مافیا ی خشن]😈❤پارت: هشتمچشمای لیا سیاهی رفت و لیا غش کر...

رمان[مافیایخشن]😈❤پارت: ششمچاعان اصلحه شو دراورد و روی سر خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط