قهوه تلخ
☕ قهوه تلخ
پارت هجدهم
همین جا بود که یه نگاه بین من و جونگکوک رد و بدل شد.
جونگکوک نگران به نظر میرسید. انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست. دستش رو آورد روی میز، نزدیک دست من. نه اینکه دستمو بگیره، فقط نزدیک. انگار میخواست بگه "کنارتم".
لی لی: (آهسته) خوبی؟
جونگکوک: (همینطور آروم) آره. فقط به این فکر میکنم که چقدر سختی کشیدن.
لی لی: ولی الآن دیگه تنها نیستن.
جونگکوک نگاهم کرد. یه نگاه طولانی. انگار میخواست چیزی توی چشمام پیدا کنه.
تهیونگ: (به جیمین) حالا چکار کنیم؟ مدارک کجان؟
جیمین: خونهی امن. همون جایی که پدرت گفت. من آدرس رو دارم. ولی تنها رفتن خطرناکه. باید با هم بریم.
جونگکوک: ما میایم.
جیمین: میدونم. فقط یه مشکل هست. کانگ توی شهر نفوذ داره. حتی شاید توی زندانم آدم داشته باشه.
همین موقع صدای تقهای به در اومد. همه جا خوردیم. یه نگهبان اومد تو و گفت: "آقای جیمین، یکی میخواد ببینتون. میگه دوست قدیمیه."
جیمین: کیه؟
نگهبان: اسمش رو گفت دو-هیون.
من و جونگکوک و تهیونگ همزمان نگاه کردیم به هم. دو-هیون؟ اینجا؟
جیمین: (ابرو بالا انداخت) بذار بیاد.
چند دقیقه بعد، دو-هیون اومد تو. با همون لبخند همیشگی، ولی یه چیزی توی صورتش عوض شده بود. انگار خستهتر بود. جدیتر.
دو-هیون اول نگاهش به من افتاد. بعد به جونگکوک.
دو-هیون: سلام لی لی. فکر نکنید بیام اینجا برای دردسر. اومدم کمک.
تهیونگ: کمک؟ تو که تا دیروز داشتی لی لی رو اذیت میکردی.
دو-هیون: (نفس عمیق) آره. میدونم. ولی بعضی وقتا آدما یه شوک میخورن که بیدارشون کنه. (نگاه به جیمین) پدر من... اونم کار میکرد با کانگ.
همه ساکت شدیم.
دو-هیون: دیشب پدرم خونه نیومد. امروصبح زنگ زدن گفتن تصادف کرده. مُرده. (مکث کرد) تو ماشینش یه پوشه بودن. پر از اسم و آدرس. اسم شماها توش بود. لی لی، جونگکوک، تهیونگ، هانا. و یه برگه با خط قرمز: "باید تموم شن."
..........
پارت هجدهم
همین جا بود که یه نگاه بین من و جونگکوک رد و بدل شد.
جونگکوک نگران به نظر میرسید. انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست. دستش رو آورد روی میز، نزدیک دست من. نه اینکه دستمو بگیره، فقط نزدیک. انگار میخواست بگه "کنارتم".
لی لی: (آهسته) خوبی؟
جونگکوک: (همینطور آروم) آره. فقط به این فکر میکنم که چقدر سختی کشیدن.
لی لی: ولی الآن دیگه تنها نیستن.
جونگکوک نگاهم کرد. یه نگاه طولانی. انگار میخواست چیزی توی چشمام پیدا کنه.
تهیونگ: (به جیمین) حالا چکار کنیم؟ مدارک کجان؟
جیمین: خونهی امن. همون جایی که پدرت گفت. من آدرس رو دارم. ولی تنها رفتن خطرناکه. باید با هم بریم.
جونگکوک: ما میایم.
جیمین: میدونم. فقط یه مشکل هست. کانگ توی شهر نفوذ داره. حتی شاید توی زندانم آدم داشته باشه.
همین موقع صدای تقهای به در اومد. همه جا خوردیم. یه نگهبان اومد تو و گفت: "آقای جیمین، یکی میخواد ببینتون. میگه دوست قدیمیه."
جیمین: کیه؟
نگهبان: اسمش رو گفت دو-هیون.
من و جونگکوک و تهیونگ همزمان نگاه کردیم به هم. دو-هیون؟ اینجا؟
جیمین: (ابرو بالا انداخت) بذار بیاد.
چند دقیقه بعد، دو-هیون اومد تو. با همون لبخند همیشگی، ولی یه چیزی توی صورتش عوض شده بود. انگار خستهتر بود. جدیتر.
دو-هیون اول نگاهش به من افتاد. بعد به جونگکوک.
دو-هیون: سلام لی لی. فکر نکنید بیام اینجا برای دردسر. اومدم کمک.
تهیونگ: کمک؟ تو که تا دیروز داشتی لی لی رو اذیت میکردی.
دو-هیون: (نفس عمیق) آره. میدونم. ولی بعضی وقتا آدما یه شوک میخورن که بیدارشون کنه. (نگاه به جیمین) پدر من... اونم کار میکرد با کانگ.
همه ساکت شدیم.
دو-هیون: دیشب پدرم خونه نیومد. امروصبح زنگ زدن گفتن تصادف کرده. مُرده. (مکث کرد) تو ماشینش یه پوشه بودن. پر از اسم و آدرس. اسم شماها توش بود. لی لی، جونگکوک، تهیونگ، هانا. و یه برگه با خط قرمز: "باید تموم شن."
..........
- ۵.۸k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط