{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قهوه تلخ

☕️قهوه تلخ
پارت بیستم

جونگکوک: اومد کنار تخت من نشست. تو نور مهتاب، صورتش آروم به نظر می‌رسید. دستش رو دراز کرد و دست منو گرفت.

جونگکوک: من می‌دونم تازه با هم آشنا شدیم. می‌دونم شرایط عجیبه. ولی یه چیزی توی دلم می‌گه... (مکث کرد) می‌گه تو مهمی. خیلی مهم.

دلم هری ریخت پایین. کف دستم داغ شده بود.

لی لی: منم... هر وقت کنارتم، یه جور دیگه‌ام. انگار همه چی آسون‌تر میشه.

جونگکوک: (لبخند زد) می‌دونی اولین بار که دیدمت، چی فکر کردم؟

لی لی: چی؟

جونگکوک: گفتم این دختر یه رازی توی چشماش داره. یه غمی که می‌خوام بفهممش.

لی لی: (خنده‌ی کوچیک) پس فهمیدی؟

جونگکوک: نه هنوز. ولی می‌خوام بمونم تا بفهمم.

دستش رو ول نکرد. چند لحظه همینطور موندیم. بعد یواش یواش دستش رو آورد بالا و یه تار موی من رو کنار زد.

جونگکوک: لی لی... اجازه می‌دی ازت مراقبت کنم؟

لی لی: (چشمام پر از اشک شد) جونگکوک... من...

نتونستم ادامه بدم. بی‌اختیار اشک اومد. نه از غم، از یه چیز دیگه. از اینکه بعد این همه مدت، یکی هست که واقعاً بهم اهمیت میده.

جونگکوک منو بغل کرد. آروم. مثه اینکه می‌ترسید بشکنه.

جونگکوک: گریه نکن. من هستم. تا آخرش هستم.

--------------
دیدگاه ها (۵)

☕️قهوه تلخ پارت بیست یکمبوی عطرش رو حس کردم. بوی بارون و چو...

☕️قهوه تلخپارت بیست دوم---صبح - ساعت ۵با صدای تقه به در بیدا...

☕️قهوه تلخ پارت نوزدهمجیمین: پدرت واسه کانگ کار می‌کرد؟دو-هی...

☕ قهوه تلخ پارت هجدهم همین جا بود که یه نگاه بین من و جونگکو...

☕️قهوه تلخ☕️پارت پنجاه هفتمجونگکوک: می‌بینی؟ همه چی درست شد....

☕️قهوه تلخ☕️پارت بیست هشتمشب توی خونه‌ی امنهمونجا موندیم. جی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط