{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاهزاده و شوالیه پارت

(شاهزاده و شوالیه) پارت ۶

*باکوگو رفت جلو و دوتا دستش رو گذاشت رو صورت ایزوکو و بلش رو بوسید*

باکوگو : حالا باور میکنی (با یه لحن اروم)

ایزوکو : ت..تو الان...منو.....

باکوگو : خودت گفتی سابت کن

*ایزوکو سرش رو انداخت پایین*

باکوگو : ناراحت شدی ؟

*ایزوکو سرش رو اورد بالا گونه هاش سرخ بود چشماش از همیشه بیشتر برق میزد و یه لبخند کوچیک گرم داشت*

باکوگو : لعنتی این چرا انقد نازه (تو ذهنش)

ایزوکو : بیا بریم اوتاقت جلو تره

باکوگو : باشه

*رسیدن به اوتاق باکوگو*

ایزوکو : اینجا اوتاق توعه

باکوگو : اوه چقدر بزرگه و اون اتاق بقلی برا کیه

ایزوکو : اون....اون اوتاق منه

باکوگو : اها....خب دیگه من میرم اوتاقم یکم استراحت کنم

ایزوکو : یه لحظه وایسا

*باکوگو برگشت و یهو ایزوکو گردن باکوگو رو گرفت و سمت خودش کشید و لب باکوگو رو بوسید یه لحظه کم مونده بود بوسه عمیق بشه که باکوگو خودش رو کشید عقب*

باکوگو : ا...الان.....چی شد؟

ایزوکو : ببخشید (قرمز شد)

باکوگو : ایرادی نداره من مشکلی ندارم

ایزوکو : چی!؟؟؟😳

*باکوگو رفت اوتاقش و در رو محکم بست*

ایزوکو : الان چی شد ؟

*ایزوکو رفت اوتاقش و در رو بست جفتشون رو تخت دراز کشیدن و به سقف نگاه میکردن*

ایزوکو : نمیدونم بهش چی بگم الان یعنی باید اون کارم رو انکار کنم ولی من اون کار رو کردم و اون هم همون کار رو کرد

باکوگو : یعنی اون کار رو چرا کرد........نه نه امکان نداره از اون اون کار خوشش بیاد......نه نه نههههههه ولی اون حرفش........وایییییی مغزم

*جفتشون یه لحظه دستشون رو ی لباشون گذاشتن *

جفتشون : نمیدونم اون اون کار رو دوست داشت یا نه ولی من....بازم میخوام

ایزوکو : نههههه امکان نداره اون بزاره

باکوگو : ولی اون خودش گفت که....(ادامه حرف ایزوکو)

جفتشون : اصلا بیخیال

*هردو خوابیدن فردا صبحش‌ بیدار شدن ایزوکو لباس های ساده ی همیشه گیش رو پوشید باکوگو هم همینطور از اوتاق هاشون اومدن بیرون پیش هم بودن همش ولی اصلا چش تو چش نمیشدن و کم باهم حرف میزن رفتن برای جلسه با ایزاوا ایزوکو نشست و باکوگو پشت سرش وایساد*

ایزاوا : خب باکوگو تو دیگه محافظ ایزوکو ای چیزی گفتن باید گوش کنی شمشیرش هم همیشه باید پیش تو باشه تا هر موقع نیاز داشت بهش بدی ولی تا حد امکان خودت باید حواست بهش باشه

باکوگو : تو بهم دستور نده

ایزاوا : ایزوکو معمولا از شمشیر نور استفاده میکنه شمشیری که خیلی خاس تیز و محکم از یه فلز خاس درست کرده که نور و روشنایی رو جزب میکنه منبع قدرتش خوبی همیشه از این قدرت استفاده میکنه و نسفش رو زخیره الانشم داره نیرو زخیره میکنه هیچ وقت نزار از شمشیر تاریکی استفاده کنه

باکوگو : چرا

ایزاوا : خب ایزوکو.....

(ایزوکو حرفش رو قعط کرد)

ایزوکو : خودم بهش میگم . قلب و روح من از روشنایی و خوبی درست شده که اون تاریکی مخالفشه اگه ازش استفاده کنم اسیب میبینم ولی خیلی قویه نیروی تاریکیم

باکوگو : چرا انقد قویه ؟

ایزوکو : این رو هیچ وقت نباید بدونی (با لحن جدی)

باکوگو : باشه باشه اروم

ایزوکو : ببخشید

ایزاوا : فعلا نیازی نیست بدونی

*یکی در اوتاق رو زد*

ایزاوا : بیا داخل

باکوگو : این که همون عوضیه

ادامه پارت بعد 🌙
بنظرتون اون کی بود 🤔
راجب چیز های که خوندید من صادقانه میگم گردن نمیگیرم خودتون خواستید 🤣
دیدگاه ها (۱۳)

از انجایی کلا ۴ یا ۵ تا پارت بیشتر از سناریو (تلاش برای نجات...

مبارکهههههههههههه🥳🎊

(شاهزاده و شوالیه) پارت ۵باکوگو : خب دکو چخبر فک کنم ۲ سالی ...

(شاهزاده و شوالیه) پارت ۴ایزاوا(مسئول مسابقه و مشاور پادشاه)...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۵*جفتشون کپسول هارو...

(تلاش برای نجات یک دوست از تاریکی) پارت ۳۰ایزوکو : اره بیا ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط