شاهزاده و شوالیه پارت
(شاهزاده و شوالیه) پارت ۴
ایزاوا(مسئول مسابقه و مشاور پادشاه) : برنده باکوگو کاتسوکی از خواندان دراگون بال
*باکوگو از میدون خوارج شد و رفت جایی که بهش گفتن و ضرحش رو درآورد و لباس خودش رو پوشید بردنش تا ایزوکو رو ببینه ایزوکو نشسته بود رو تخت پادشاهی باکوگو رفت جلوش وایساد*
تنیا : زانو بزن جلوی عالیجناب
باکوگو : این کار رو نمیکنم
تنیا : درست رفتار کن تو الان در حضور عالیجنابی
باکوگو : برام مهم نیست من با هر کی هر جور دلم بخواد رفتار میکنم
تنیا : درست حرف....
*ایزوکو حرف تنیا رو قعت کرد*
ایزوکو : تنیا دیگه چیزی نگو
*ایزوکو از جاش بلند شد تنیا شمشیر ایزوکو رو جلو اورد با بهش بده ولی ایزوکو ازش نگرفت رفت جلو ی باکوگو*
باکوگو : حالا که چی نفله
*باکوگو ایزوکو رو خیلی دوست داشت ولی براش سخت بود که مهربون باشه ایزوکو باکوگو رو محکم بغل کرد*
باکوگو : هی داری چیکار میکنی نفلههههه
ایزوکو : دلم برات تنگ شده بود کاچان
*باکوگو نمیدونست این حسی که داشت چی بود قلبش خیلی توند میزد می خواست ایزوکو رو از خودش دور کنه تا ایزوکو نفهمه ولی از یه طرف هم می خواست همینجوری ایزوکو بغلش کنه نمیدونست باید چیکار کنه با دستش سر ایزوکو رو نوازش کرد*
باکوگو : (تو ذهنش) این چه حس مزخرفیه اون خیلی نازه موهاش خیلی نرمه و اون لبخند و چشمای همیشه درخشانش.....نه این طور نیست حتما خیلی وقته ندیدمش بخاطر همینه که اینجوری شدم ولی.....بازم خیلی نازه دوست دارم.....نه نه نههههههه من نمیزارم همچین کاری باهام کنههههههه و من هم کاری باهاش نمیکنم قرار هم نیست این اتفاق بیوفته
*نا خودآگاه یه لبخند ریزی رو سورتش ظاهر شد اروم سر ایزوکو رو نوازش میکرد ایزوکو اوروم سرش رو بالا آورد*
ایزوکو : کاچان تو الان لبخند زدی....خیلی قشنگ میخندی
(نویسنده : اونجا ادم هستتتتتتت الووووووو دارن نگا میکنننننننن)
*باکوگو به خودش اومد و ایزوکو رو از خوش دور کرد*
باکوگو : خفه شو نفلهههههههههه
ایزوکو : ناراحت شدی ببخشید
کیریشیما : هی باید درست رفتار کنی با عالیجناب و شما عالیجناب نباید در حضور جمع اینجوری رفتار کنید و نباید بزارید کسی با شما بد رفتاری کنه شما عالیجنابید نباید بزارید کسی با شما اینجوری رفتار کنه
باکوگو : توی مو گوجه ای خفه
*ایزوکو عصبی شد که دارن با باکوگو بد رفتاری میکنن سرش رو انداخت پایین و رفت سمت تنیا شمشیر رو ازش گرفت جلوی کیریشیما وایساد و شمشیر رو گذاشت زیر گولو ی کیریشیما اون لبخند دیگه نبود دیگه چشماش مثل همیشه برق نمیزد*
ایزوکو : اگه یک بار دیگه با کاچان اینجوری رفتار کنی میکشمت
*باکوگو با دیدن ایزوکو تو اون شرایت بدنش لرزید و یک قدم رفت عقب ایزوکو روبه باکوگو نگاه کرد دوباره حتی از همیشه بیشتر چشماش درخشید و یه لبخند گرم رو صورتش اومد*
ایزوکو : ناراحت نشدی که کاچان ؟
باکوگو : نه چیزی نشده که اروم باش
ایزوکو : باشه
*ایزوکو اون لبخندش دوباره ناپدید شد و روبه کیریشیما کرد*
ایزوکو : یادت نره باید باهاش درست رفتار کنی فهمیدی
کیریشیما : چ...چشم
*ایزوکو شمشیر رو از زیر گلوی کیریشیما برداشت و دوباره داد دست تنیا اوچاکو اومد*
اوچاکو : هی اینجا چخبر ایزوکو چرا انقد عصبی شدی ؟ اروم باش !
ایزوکو : اوچاکو برام مهم نیست پرنسس اون یکی قلمرو هستی گفتم میتونی بمونی ولی این دلیل نمیشه بتونی بهم چیزی بگی یا بهم دستور بدی فهمیدی
اوچاکو : پس اون چی....دلیلی که بخاطرش اومد....منو تو باید باهم..
*ایزوکو حرف اوچاکو رو قعت کرد*
ایزوکو : من یک بار جوابت رو دادم و حنوز هم جوابم همونه دیگه تکرار نمیکنم
*ایزوکو رفت جلو باکوگو*
ایزوکو : بیا بریم اوتاقت رو نشون بدم
باکوگو : باشه
*اونا رفتن*
تنیا : ایزوکو چرا اینجوری رفتار میکنه همیشه با ما مهربون ولی نه اونقد زیاد مثل دوست های عادی همین هم زیاده چون به هر حال اون داره پادشاه میشه ولی جوری که با اون یارو باکوگو عه رفتار میکنه.....خیلی با اون مهربون
*کامیناری که از اون طرف داشت همه چیز رو نگاه میکرد رفت جلو*
کامیناری : شنیدم که اون دوتا کل بچگیشون رو کنار هم بودن ولی بعد از هم جدا شدن
کیریشیما : پس بخاطر همینه انقد باکوگو رو دوست داره
*همون لحظه ایزوکو و باکوگو*
باکوگو : اینجا چرا انقد بزرگ چرا نمیرسیم
ایزوکو : اینجا رو بریم بالا میرسیم اوتاقت
باکوگو : خب دکو چخبر فک کنم ۲ سالی میشه ندیدمت
ادامه پارت بعد 🌙
ایزوکو بسیار حساس است روی باکوگو 🥦
ایزاوا(مسئول مسابقه و مشاور پادشاه) : برنده باکوگو کاتسوکی از خواندان دراگون بال
*باکوگو از میدون خوارج شد و رفت جایی که بهش گفتن و ضرحش رو درآورد و لباس خودش رو پوشید بردنش تا ایزوکو رو ببینه ایزوکو نشسته بود رو تخت پادشاهی باکوگو رفت جلوش وایساد*
تنیا : زانو بزن جلوی عالیجناب
باکوگو : این کار رو نمیکنم
تنیا : درست رفتار کن تو الان در حضور عالیجنابی
باکوگو : برام مهم نیست من با هر کی هر جور دلم بخواد رفتار میکنم
تنیا : درست حرف....
*ایزوکو حرف تنیا رو قعت کرد*
ایزوکو : تنیا دیگه چیزی نگو
*ایزوکو از جاش بلند شد تنیا شمشیر ایزوکو رو جلو اورد با بهش بده ولی ایزوکو ازش نگرفت رفت جلو ی باکوگو*
باکوگو : حالا که چی نفله
*باکوگو ایزوکو رو خیلی دوست داشت ولی براش سخت بود که مهربون باشه ایزوکو باکوگو رو محکم بغل کرد*
باکوگو : هی داری چیکار میکنی نفلههههه
ایزوکو : دلم برات تنگ شده بود کاچان
*باکوگو نمیدونست این حسی که داشت چی بود قلبش خیلی توند میزد می خواست ایزوکو رو از خودش دور کنه تا ایزوکو نفهمه ولی از یه طرف هم می خواست همینجوری ایزوکو بغلش کنه نمیدونست باید چیکار کنه با دستش سر ایزوکو رو نوازش کرد*
باکوگو : (تو ذهنش) این چه حس مزخرفیه اون خیلی نازه موهاش خیلی نرمه و اون لبخند و چشمای همیشه درخشانش.....نه این طور نیست حتما خیلی وقته ندیدمش بخاطر همینه که اینجوری شدم ولی.....بازم خیلی نازه دوست دارم.....نه نه نههههههه من نمیزارم همچین کاری باهام کنههههههه و من هم کاری باهاش نمیکنم قرار هم نیست این اتفاق بیوفته
*نا خودآگاه یه لبخند ریزی رو سورتش ظاهر شد اروم سر ایزوکو رو نوازش میکرد ایزوکو اوروم سرش رو بالا آورد*
ایزوکو : کاچان تو الان لبخند زدی....خیلی قشنگ میخندی
(نویسنده : اونجا ادم هستتتتتتت الووووووو دارن نگا میکنننننننن)
*باکوگو به خودش اومد و ایزوکو رو از خوش دور کرد*
باکوگو : خفه شو نفلهههههههههه
ایزوکو : ناراحت شدی ببخشید
کیریشیما : هی باید درست رفتار کنی با عالیجناب و شما عالیجناب نباید در حضور جمع اینجوری رفتار کنید و نباید بزارید کسی با شما بد رفتاری کنه شما عالیجنابید نباید بزارید کسی با شما اینجوری رفتار کنه
باکوگو : توی مو گوجه ای خفه
*ایزوکو عصبی شد که دارن با باکوگو بد رفتاری میکنن سرش رو انداخت پایین و رفت سمت تنیا شمشیر رو ازش گرفت جلوی کیریشیما وایساد و شمشیر رو گذاشت زیر گولو ی کیریشیما اون لبخند دیگه نبود دیگه چشماش مثل همیشه برق نمیزد*
ایزوکو : اگه یک بار دیگه با کاچان اینجوری رفتار کنی میکشمت
*باکوگو با دیدن ایزوکو تو اون شرایت بدنش لرزید و یک قدم رفت عقب ایزوکو روبه باکوگو نگاه کرد دوباره حتی از همیشه بیشتر چشماش درخشید و یه لبخند گرم رو صورتش اومد*
ایزوکو : ناراحت نشدی که کاچان ؟
باکوگو : نه چیزی نشده که اروم باش
ایزوکو : باشه
*ایزوکو اون لبخندش دوباره ناپدید شد و روبه کیریشیما کرد*
ایزوکو : یادت نره باید باهاش درست رفتار کنی فهمیدی
کیریشیما : چ...چشم
*ایزوکو شمشیر رو از زیر گلوی کیریشیما برداشت و دوباره داد دست تنیا اوچاکو اومد*
اوچاکو : هی اینجا چخبر ایزوکو چرا انقد عصبی شدی ؟ اروم باش !
ایزوکو : اوچاکو برام مهم نیست پرنسس اون یکی قلمرو هستی گفتم میتونی بمونی ولی این دلیل نمیشه بتونی بهم چیزی بگی یا بهم دستور بدی فهمیدی
اوچاکو : پس اون چی....دلیلی که بخاطرش اومد....منو تو باید باهم..
*ایزوکو حرف اوچاکو رو قعت کرد*
ایزوکو : من یک بار جوابت رو دادم و حنوز هم جوابم همونه دیگه تکرار نمیکنم
*ایزوکو رفت جلو باکوگو*
ایزوکو : بیا بریم اوتاقت رو نشون بدم
باکوگو : باشه
*اونا رفتن*
تنیا : ایزوکو چرا اینجوری رفتار میکنه همیشه با ما مهربون ولی نه اونقد زیاد مثل دوست های عادی همین هم زیاده چون به هر حال اون داره پادشاه میشه ولی جوری که با اون یارو باکوگو عه رفتار میکنه.....خیلی با اون مهربون
*کامیناری که از اون طرف داشت همه چیز رو نگاه میکرد رفت جلو*
کامیناری : شنیدم که اون دوتا کل بچگیشون رو کنار هم بودن ولی بعد از هم جدا شدن
کیریشیما : پس بخاطر همینه انقد باکوگو رو دوست داره
*همون لحظه ایزوکو و باکوگو*
باکوگو : اینجا چرا انقد بزرگ چرا نمیرسیم
ایزوکو : اینجا رو بریم بالا میرسیم اوتاقت
باکوگو : خب دکو چخبر فک کنم ۲ سالی میشه ندیدمت
ادامه پارت بعد 🌙
ایزوکو بسیار حساس است روی باکوگو 🥦
- ۱۱.۹k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط