پارت
پارت ۳۵
رفتن عملیات و حالا برگشتن به هتل تا وسایلشون رو جمع کنن ا.ت و جیمین بهم دیگه نگاه نمیکردن و این تهیونگ بود که میخندید ولی ا.ت سرد تر شده بود و کم حرف میزد و وقتی حرف میزد لحنش خیلی خیلی سرد بود و این باعث میشد همه رو از خودش دور کنه ازجمله تهیونگ.
ویو توی مسیر گوانگجو به سئول/
ا.ت پشت فرمون نشسته بود و جیمین صندلی کمک راننده جیمین به بیرون نگاه میکرد و حرفی نمیزدن تا وقتی که ا.ت به حرف اومد
ا.ت:میگم...خبر جدیدی نشد؟
جیمین: نه راستش فعلا همه گرخیدن چون همه جا هستیم
ا.ت:مم که اینطور
ا.ت:امشب میای عمارت ما؟ این چند وقت سرمون شلوغه پیشمون باشی خیلی خوب میشه میتونیم کار ها رو باهم انجام بدیم
جیمین:من اونجا اضافیم میرم عمارت خودم مزاحم نمیشم
ا.ت:مزاحم چی میبرمت عمارتت وسایل بردار بیا عمارت ما خوش حال میشیم پیشمون باشیم
[ ا.ت واضحا قرمز داشت میشد]
جیمین:ب...باشه
ویو شب توی ماشین/
ا.ت:یک قهوه ی سرد دستش بود و از مینوشید
جیمین:یک هایب دستش بود و مینوشید
جیمین:آمم..اون شب...
ا.ت:معذرت میخوام(سرد و خجالت زده)
جیمین:واسه چند لحظه ساکت موند و به ا.ت فضا داد تا خودش رو جمع و جور کنه
ا.ت:رسیدیم عمارت..زنده اش نمیزارم
جیمین:میخنده ولی بیصدا و کم
ا.ت:از قهوه اش مینوشه
و سکوتی مرگ بار حکم فرما ی ماشین میشه
جیمین:بازوت خوبه؟
{ توی عملیات وقتی داشت با یکی از افراد خلافکار میجنگید توسط چاقو ی اون زخمی شد بازوش و جیمین براش پانسمان کرده بود}
ا.ت:آره...متشکرم
جیمین:از هایبش مینوشه
بقیه ی راه رو تا مرکز شهر سئول سکوت میکنن..
ادامه دارد...
رفتن عملیات و حالا برگشتن به هتل تا وسایلشون رو جمع کنن ا.ت و جیمین بهم دیگه نگاه نمیکردن و این تهیونگ بود که میخندید ولی ا.ت سرد تر شده بود و کم حرف میزد و وقتی حرف میزد لحنش خیلی خیلی سرد بود و این باعث میشد همه رو از خودش دور کنه ازجمله تهیونگ.
ویو توی مسیر گوانگجو به سئول/
ا.ت پشت فرمون نشسته بود و جیمین صندلی کمک راننده جیمین به بیرون نگاه میکرد و حرفی نمیزدن تا وقتی که ا.ت به حرف اومد
ا.ت:میگم...خبر جدیدی نشد؟
جیمین: نه راستش فعلا همه گرخیدن چون همه جا هستیم
ا.ت:مم که اینطور
ا.ت:امشب میای عمارت ما؟ این چند وقت سرمون شلوغه پیشمون باشی خیلی خوب میشه میتونیم کار ها رو باهم انجام بدیم
جیمین:من اونجا اضافیم میرم عمارت خودم مزاحم نمیشم
ا.ت:مزاحم چی میبرمت عمارتت وسایل بردار بیا عمارت ما خوش حال میشیم پیشمون باشیم
[ ا.ت واضحا قرمز داشت میشد]
جیمین:ب...باشه
ویو شب توی ماشین/
ا.ت:یک قهوه ی سرد دستش بود و از مینوشید
جیمین:یک هایب دستش بود و مینوشید
جیمین:آمم..اون شب...
ا.ت:معذرت میخوام(سرد و خجالت زده)
جیمین:واسه چند لحظه ساکت موند و به ا.ت فضا داد تا خودش رو جمع و جور کنه
ا.ت:رسیدیم عمارت..زنده اش نمیزارم
جیمین:میخنده ولی بیصدا و کم
ا.ت:از قهوه اش مینوشه
و سکوتی مرگ بار حکم فرما ی ماشین میشه
جیمین:بازوت خوبه؟
{ توی عملیات وقتی داشت با یکی از افراد خلافکار میجنگید توسط چاقو ی اون زخمی شد بازوش و جیمین براش پانسمان کرده بود}
ا.ت:آره...متشکرم
جیمین:از هایبش مینوشه
بقیه ی راه رو تا مرکز شهر سئول سکوت میکنن..
ادامه دارد...
- ۴.۱k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط