عمارت تشنه[پارت 7]
عمارت تشنه[پارت 7]
از زبان راوی:
*ظهر روز بعد*
امروز روز تعطیل بود و برای همین لوسیفر تصمیم گرفت به الکس بگه که عمارت رو به آنی نشون بده .
الکس شروع کرد به نشون دادن عمارت به آنی...
آشپزخونه..
حیاط...
باغ...
انباری...
اتاق ها...
و اما..استخر و آب چیزی که آنی ازش وحشت داشت(محض اطلاع خواستم یادتون بندازم که توی بیوگرافی انی هم گفته بودم فوبیای غرق شدن داره)
وقتی به استخر رسیدن و الکس داشت حرف میزد یک لحظه نگاهش به آنی افتاد که میشه گفت از حد معمول دورتر از استخر وایساده و یجوری به آب نگاه میکنه انگار نفرت داره که الکس چند ثانیه مکث میکنه ولی بعدش دوباره به توضیح دادن ادامه میده ولی زیر چشمی هی حواسش به آنی.
از زبان آنی:
الکس داشت بهم عمارت رو نشون میداد که به استخر و این اب لعنتی رسیدیم و عمقش هم خیلی زیاد بود.
اصلا حواسم به حرف های الکس نبود و فقط سعی میکردم دورتر از استخر راه برم و حتی سعی میکردم به آب نگاه نکنم که یک لحظه با صدای الکس سرم رو آوردم بالا و حواسم نبود دارم کجا راه میرم که چون لبه استخر خیس بود یهو لیزم برد و تعادلم رو از دست دادم و قبل اینکه چیزی بتونم بگم یا حرکتی بزنم افتادم توی آب.
سرد بود...خیلی سرد....
از شدت ترس و شوک حتی نمیتونستم دست و پاهام رو تکون بدم و فقط سرمای آب و خفگی رو احساس میکردم و کمکم چشمهاش داشت تار میشد که یهو کشیده شدم بالا ....
از زبان راوی:
آنی داشت دور از استخر راه میرفت ولی با صدای الکس و توضیحاتش به خودش اومد و چون حواسش رفت سمت الکس اشتباهی پا گذاشت روی جای خیس و لغزنده لبه استخر و تعادلش رو از دست داد و افتاد تو آب.
الکس شوکه شد یک لحظه و سریع پرید توی آب و آنی رو بغل کرد و از زیر آب کشیدش بیرون که آنی هی نفس نفس میزد انگار هوا به ریههاش نمیرسید که الکس آنی رو نشوند روی لبه استخر ولی وقتی خواست عقب بره آنی محکم به بازوش چسبیده بود و چشمهاش پر از ترس و وحشت بود و بدنش داشت از شدن ترس و سرما میلرزید .
الکس برای اولین بار چشمهاش نرم شد و از آب اومد بیرون و دستش رو دور کمر آنی حلقه کرد و کشیدش او بغلش.
الکس(با صدای آروم و نسبتا نرم تر از قبل): هیششش...آروم باش دختر...چیزی نیست...من پیشتم...تنها نیستی
آنی کمکم آروم شد ولی هنوز ساکت شد و هیچی نمیگفت که الکس یک دستش رو گذاشت زیر زانوی آنی و یک دستش هم دور شونههاش بود و بلند شد و آنی رو پرنسسی بغل کرد و بلند کرد .
آنی(با صدای ضعیف و خجالت زده): خودم میتونم راه برم
الکس: شوخی جالبی بود
و الکس آنی رو از استخر برد بیرون و آنی رو برد به اتاقش و گذاشتش رو تخت.
الکس: حوله ات کجاست؟
آنی: تو کمدم
الکس رفت سمت کمد آنی و حوله اش رو برداشت و انداخت روی آنی و موهاش رو خشک کرد.
الکس: بهتره لباست رو عوض کنی وگرنه سرما میخوری
آنی: باشه
الکس هنوز داشت به آنی نگاه میکرد.
آنی(با لحن عصبی ): خیلی عذرمیخوام نکنه انتظار داری جلوی جنابعالی لباس عوض کنم؟
الکس بیخیال شونه بالا انداخت و رفت سمت در
الکس: باشه پس من رفتم بیرون
الکس(با طعنه اضافه کرد): خیلی هم ممنونم که از تو آب کشیدمت بیرون
و الکس از اتاق میره بیرون.
خب گوزتان از اونجاییح کح رمان لایک کم میگیرح اگه این پارت و پارت های بعدش زیر ۱۰ تا لایک باشح من پارت نمیدم تا ۱۰ تا بشح🌝🌠💅🏻
از زبان راوی:
*ظهر روز بعد*
امروز روز تعطیل بود و برای همین لوسیفر تصمیم گرفت به الکس بگه که عمارت رو به آنی نشون بده .
الکس شروع کرد به نشون دادن عمارت به آنی...
آشپزخونه..
حیاط...
باغ...
انباری...
اتاق ها...
و اما..استخر و آب چیزی که آنی ازش وحشت داشت(محض اطلاع خواستم یادتون بندازم که توی بیوگرافی انی هم گفته بودم فوبیای غرق شدن داره)
وقتی به استخر رسیدن و الکس داشت حرف میزد یک لحظه نگاهش به آنی افتاد که میشه گفت از حد معمول دورتر از استخر وایساده و یجوری به آب نگاه میکنه انگار نفرت داره که الکس چند ثانیه مکث میکنه ولی بعدش دوباره به توضیح دادن ادامه میده ولی زیر چشمی هی حواسش به آنی.
از زبان آنی:
الکس داشت بهم عمارت رو نشون میداد که به استخر و این اب لعنتی رسیدیم و عمقش هم خیلی زیاد بود.
اصلا حواسم به حرف های الکس نبود و فقط سعی میکردم دورتر از استخر راه برم و حتی سعی میکردم به آب نگاه نکنم که یک لحظه با صدای الکس سرم رو آوردم بالا و حواسم نبود دارم کجا راه میرم که چون لبه استخر خیس بود یهو لیزم برد و تعادلم رو از دست دادم و قبل اینکه چیزی بتونم بگم یا حرکتی بزنم افتادم توی آب.
سرد بود...خیلی سرد....
از شدت ترس و شوک حتی نمیتونستم دست و پاهام رو تکون بدم و فقط سرمای آب و خفگی رو احساس میکردم و کمکم چشمهاش داشت تار میشد که یهو کشیده شدم بالا ....
از زبان راوی:
آنی داشت دور از استخر راه میرفت ولی با صدای الکس و توضیحاتش به خودش اومد و چون حواسش رفت سمت الکس اشتباهی پا گذاشت روی جای خیس و لغزنده لبه استخر و تعادلش رو از دست داد و افتاد تو آب.
الکس شوکه شد یک لحظه و سریع پرید توی آب و آنی رو بغل کرد و از زیر آب کشیدش بیرون که آنی هی نفس نفس میزد انگار هوا به ریههاش نمیرسید که الکس آنی رو نشوند روی لبه استخر ولی وقتی خواست عقب بره آنی محکم به بازوش چسبیده بود و چشمهاش پر از ترس و وحشت بود و بدنش داشت از شدن ترس و سرما میلرزید .
الکس برای اولین بار چشمهاش نرم شد و از آب اومد بیرون و دستش رو دور کمر آنی حلقه کرد و کشیدش او بغلش.
الکس(با صدای آروم و نسبتا نرم تر از قبل): هیششش...آروم باش دختر...چیزی نیست...من پیشتم...تنها نیستی
آنی کمکم آروم شد ولی هنوز ساکت شد و هیچی نمیگفت که الکس یک دستش رو گذاشت زیر زانوی آنی و یک دستش هم دور شونههاش بود و بلند شد و آنی رو پرنسسی بغل کرد و بلند کرد .
آنی(با صدای ضعیف و خجالت زده): خودم میتونم راه برم
الکس: شوخی جالبی بود
و الکس آنی رو از استخر برد بیرون و آنی رو برد به اتاقش و گذاشتش رو تخت.
الکس: حوله ات کجاست؟
آنی: تو کمدم
الکس رفت سمت کمد آنی و حوله اش رو برداشت و انداخت روی آنی و موهاش رو خشک کرد.
الکس: بهتره لباست رو عوض کنی وگرنه سرما میخوری
آنی: باشه
الکس هنوز داشت به آنی نگاه میکرد.
آنی(با لحن عصبی ): خیلی عذرمیخوام نکنه انتظار داری جلوی جنابعالی لباس عوض کنم؟
الکس بیخیال شونه بالا انداخت و رفت سمت در
الکس: باشه پس من رفتم بیرون
الکس(با طعنه اضافه کرد): خیلی هم ممنونم که از تو آب کشیدمت بیرون
و الکس از اتاق میره بیرون.
خب گوزتان از اونجاییح کح رمان لایک کم میگیرح اگه این پارت و پارت های بعدش زیر ۱۰ تا لایک باشح من پارت نمیدم تا ۱۰ تا بشح🌝🌠💅🏻
- ۱.۰k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط