{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عمارت تشنه [پارت 6]

عمارت تشنه [پارت 6]

بعد کلاس با پسرا سوار ماشین شدم و برگشتیم عمارت و من هم مستقیم رفتم تو اتاقم و در رو قفل کردم.
کیفم رو انداختم کنار تخت و حوله‌ام رو برداشتم و رفتم سمت حموم .
در حموم رو باز کردم و آب گرم رو تو وان باز کردم و تا وان پر شه لباس هامو در آوردم و رفتم تو وان.

تقریبا یه ساعت بعد حمومم تموم شد و از حموم زدم بیرون و لباس پوشیدم و موهام رو خشک کردم که تو اتاقم حوصله ام سر رفت و برای همین رفتم پایین و تو هال روی یه مبل نشستم و سرم تو گوشیم بود و همینطوری میچرخیدم تو اینستا.
از زبان رین:
بعد از اینکه از دانشگاه برگشتیم رفتم تو اتاقم و رو تختم ولو شدم و تقریبا میخواستم بخوابم ولی یه ساعت جای اینکه بخوابم فقط داشتم خودم رو کنترل میکردم تا این حس کوفتیم از بین بره...درسته...تشنه‌م شده بود ولی تشنه اونطوری نبودم که آب یا نوشیدنی بخوام...خون میخوام ولی خون از کجا بیارم؟
همینطوری با اخم بلند شدم و از اتاقم رفتم بیرون و رفتم تو آشپزخونه و یکم آب سرد خوردم و پاشیدم تو صورتم ولی فایده نداشت.
از آشپزخونه اومدم بیرون که توی هال همون دختر جدیده نشسته بود روی مبل و چون مبل پشت به من بود حواسش به من نبود ، آروم رفتم جلو که یک لحظه نگاهم رو گردنش گیر کرد و فقط میخواستم برم جلو و از گردنش خون بخورم ولی بزور داشتم خودم رو کنترل میکردم ولی آخرش دووم نیوردم و رفتم جلو و محکم گردنش رو گاز گرفتم و از خونش میخوردم...حس میکردم که نفس بند اومده و دردش گرفته ولی...لعنتی....خونش خیلی خوشمزه بود...شیرین و گرم....نمیخواستم از خوردن خونش بس کنم که یهو احساس کردم داره از حال میره.
از زبان آنی:
(اینجا یکم قبل تر وقتی که روی مبل نشسته بود)
همینطوری رو مبل نشسته بودم و تو گوشیم بودم که کم‌کم احساس کردم صدای قدم میاد و وقتی خیلی نزدیک شد تازه مطمئن شدم که واقعا یکی داره نزدیک میشه ولی تا خواستم برگردم یهو دوتا چیز تیز رفت تو گردنم و احساس کردم خونم داره از بدنم کشیده میشه بیرون و نفسم بند اومد و خواستم یکم تکون بخورم تا ببینم چیه ولی کم‌کم چشم‌هام تار شد و از حال رفتم.
.
.
.
.
.
کم‌کم بیدار شدم و وقتی چشم‌هام رو باز کردم دیدم تو اتاقمم و آروم نشستم و هنوز گیج بودم که با صدای آشنایی سرم رو آوردم بالا و رین رو دیدم.
رین(با لحن یکم نگران):[ حالت خوبه؟ ]
من: [میشه بگی چه اتفاقی افتاد؟ ]
رین: [خب...راستش وقتی رو مبل نشسته بودی یکم کنترلم از دستم در رفت و گردنت رو گاز گرفتم و از خونت خوردم ، تو هم از حال رفتی ]

تازه داشت کم‌کم یادم میومد...پس اون دوتا چیز تیز که تو گردنم رفت دندون های رین بود.....
رین(در حالی که میرفت سمت در تا بره بیرون) :[ بهتره چیزهای و نوشیدنی های مقوی بخوری تا کم خونی نگیری چون معلوم نیست هر لحظه کدوم یکی از ما قراره از خونت بخوره]*از اتاق رفت بیرون*

از خونم بخورن؟لعنتییییییییی فکر کنم قراره کلی از خونم بره تو این عمارت ولی....برادر های دیگه هم قراره از گردنم بخورن دیگه؟....امیدوارم فقط از گردنم باشه...(نگران نباش آنی ژون تا وقتی من نویسنده هستم از همه جات میخورن از لبهات ، از شکمت و.....🤡💅🏻)


🗿🌠
دیدگاه ها (۱۰)

عمارت تشنه[پارت 7] از زبان راوی: *ظهر روز بعد* امروز روز تعط...

ای‌جانم🤡💔

عمارت تشنه[پارت 5] ویکتور(با لحن بی‌حوصله): صبح بخیر.رین(با ...

عمارت تشنه[پارت 4]به یک اتاق رسیدم که درش مشکی و صورتی بود م...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ۷(فیلکس+ هبونجین_)هیونجین داشت دوش م...

فقیر بودم .بعد از هشت ساعت کار کردن ، رها شدم .بعد از سه ساع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط