عمارت تشنه[پارت 5]
عمارت تشنه[پارت 5]
ویکتور(با لحن بیحوصله): صبح بخیر.
رین(با صدای یکم تند و خشن): صبح تو هم بخیر.
آنی هم نشست سر صندلی و شروع کرد به صبحونه خورد که بعد صبحانه آنی داشت فکر میکرد از اینجا تا دانشگاه چقدر راه که با صدای لوسیفر به خودش اومد.
لوسیفر:[ آنی..از امروز تو با ماشین و پسرهای من میری دانشگاه و باهاشون هم برمیگردی. ]
آنی(یکم شوکه): [آم..خب باشه . ]
آنی با پسرا سوار ماشین شد و تا دانشگاه میتونست نگاه سنگین پسرا رو روی خودش حس کنه ولی هیچی نمیگفت.
از زبان آنی:
رسیدیم دانشگاه و رفتیم تو کلاس و تقریبا من هی سعی میکردم که طوری رفتار کنم که مثلا اینا رو نمیشناسم ولی خب مگه لایتو میذاشت؟..هی میومد میچسبید بهم و هی حرف میزد و از شانس گوهم امروز امتحان داریمممم...اصن بهههه بههههه د من ریدم تو استادموننننن😭😭
*بعد امتحان و کلاس*
خب باید بگم امتحان رو نریدم و نفر پنجم شدممم...ولی بنظرتون چهار نفر اول کیا بودن؟...دقیقا همین برادرا بلادوین بودن که منم حرصم میگیره بهشون آخه اینا کی درس خوندن که انقدر سریع امتحان دادن و عالیی دادننننن؟؟
همینطوری داشتم تو راهرو دانشگاه راه میرفتم که صدای سه تا پسر از توی کلاس موسیقی اومد و منم کنجکاو شدم و آروم رفتم پشت در و گوش دادم.
پسر اول: [هی بچه ها اون دختر خوشگل و کیوته تو کلاس رو یادتونه؟ شرط میبندم خوب چیزی ، بدنش هم ک اونطوری ک دیدم خوب بود.]
پسر دوم:[ کدوم؟همونی که چشمهاش خاکستری بود و موهاش صورتی و مشکی؟ ]
پسر اول:[ آره همونو میگم . ]
پسر سوم:[ بنظرت برم شمارهشو بگیرم؟ ]
د آخه حیف زورم بهتون نمیرسه وگرنه جرتون میدادم حرومزاده هاااااا .
باز داشتن در موردم حرف میزدن که دیگه نمیخواستم گوش بدم و با عصبانیت رفتم توی کلاس نشستم و خداروشکر این آخرین کلاس بود و میتونستم بعدش دوباره برگردم به خونه
گوزتان عزیز و گرامی نگران نباشید از پارت بعد خون خوردن شروع میشه و از پارت ۹ به بعد هنتای شروع میشح🌝🌠
ویکتور(با لحن بیحوصله): صبح بخیر.
رین(با صدای یکم تند و خشن): صبح تو هم بخیر.
آنی هم نشست سر صندلی و شروع کرد به صبحونه خورد که بعد صبحانه آنی داشت فکر میکرد از اینجا تا دانشگاه چقدر راه که با صدای لوسیفر به خودش اومد.
لوسیفر:[ آنی..از امروز تو با ماشین و پسرهای من میری دانشگاه و باهاشون هم برمیگردی. ]
آنی(یکم شوکه): [آم..خب باشه . ]
آنی با پسرا سوار ماشین شد و تا دانشگاه میتونست نگاه سنگین پسرا رو روی خودش حس کنه ولی هیچی نمیگفت.
از زبان آنی:
رسیدیم دانشگاه و رفتیم تو کلاس و تقریبا من هی سعی میکردم که طوری رفتار کنم که مثلا اینا رو نمیشناسم ولی خب مگه لایتو میذاشت؟..هی میومد میچسبید بهم و هی حرف میزد و از شانس گوهم امروز امتحان داریمممم...اصن بهههه بههههه د من ریدم تو استادموننننن😭😭
*بعد امتحان و کلاس*
خب باید بگم امتحان رو نریدم و نفر پنجم شدممم...ولی بنظرتون چهار نفر اول کیا بودن؟...دقیقا همین برادرا بلادوین بودن که منم حرصم میگیره بهشون آخه اینا کی درس خوندن که انقدر سریع امتحان دادن و عالیی دادننننن؟؟
همینطوری داشتم تو راهرو دانشگاه راه میرفتم که صدای سه تا پسر از توی کلاس موسیقی اومد و منم کنجکاو شدم و آروم رفتم پشت در و گوش دادم.
پسر اول: [هی بچه ها اون دختر خوشگل و کیوته تو کلاس رو یادتونه؟ شرط میبندم خوب چیزی ، بدنش هم ک اونطوری ک دیدم خوب بود.]
پسر دوم:[ کدوم؟همونی که چشمهاش خاکستری بود و موهاش صورتی و مشکی؟ ]
پسر اول:[ آره همونو میگم . ]
پسر سوم:[ بنظرت برم شمارهشو بگیرم؟ ]
د آخه حیف زورم بهتون نمیرسه وگرنه جرتون میدادم حرومزاده هاااااا .
باز داشتن در موردم حرف میزدن که دیگه نمیخواستم گوش بدم و با عصبانیت رفتم توی کلاس نشستم و خداروشکر این آخرین کلاس بود و میتونستم بعدش دوباره برگردم به خونه
گوزتان عزیز و گرامی نگران نباشید از پارت بعد خون خوردن شروع میشه و از پارت ۹ به بعد هنتای شروع میشح🌝🌠
- ۱.۰k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط