#برادرناتنیمن
#برادرناتنیمن
#Part_14
·
·
·
سوکهون گفت : " اوهوم پس تو همه غریبهها رو " ددیجونم " سیو میکنی نظرت چیه شمارهٔ منم " ددیفا//*ک**رم " سیو کنی؟؟ "
ا/ت : " چهقدر بیشرمی!! ولی خب این غریبه درواقع دوست صمیمیمه! "
سوکهون : " خب زودتر میگفتی "
سوکهون پسر خوب و عضلهای و خوشگلیه و پسر باحالیه .
سوکهون : اوه اوه جونگکوک اومد من سریع برم بعداً باهم صحبت میکنیم پرنسس (چشمکو رفت)
ویو شب >>
دیگه وقت خواب رسیده بود..
کلاً تو این عمارت 3 تا اتاقخواب بود .
یه اتاق برای کاترین و پدر و یه اتاق برای جیسا و جونگنام..
منو کوک و سوکهون هم قرار بود تو یه اتاق بخوابیم..
رفتم توی اتاق..
کوک : " خب خب من مه روی تخت میخوابم ات هم میتونه هم رو تخت با من بخوابه هم رو کاناپه و سوک هونم روی زمین میخوابه تمام "
ا/ت : " نه بابا قلدرخوان.. اصلاً هرسهتامون رو یه تخت میخوابیم ؛ تخت به اندازه کافی بزرگ هست! "
سوکهون : آره منم با نظر ا/ت موافقم [ چه از خدا خواسته سریع جواب داد😂😂 ]
کوک هم مجبور شد که این تصمیمو بپذیره ، ولی اصلا از این تصمیم خوشش نمیومد..
من وسط خوابیدم کوک و سوکهون هم کنارم..
مشکل نداشتم چون جا برادرام بودن ؛
تا اومدم رو تخت ، جونگکوک منو محک بین بازوهای خودم زندانی کرد و نزاشت سوکهون یه انگشتشم به بخوره!
ویو صبح >> ....
·
·
·
#Part_14
·
·
·
سوکهون گفت : " اوهوم پس تو همه غریبهها رو " ددیجونم " سیو میکنی نظرت چیه شمارهٔ منم " ددیفا//*ک**رم " سیو کنی؟؟ "
ا/ت : " چهقدر بیشرمی!! ولی خب این غریبه درواقع دوست صمیمیمه! "
سوکهون : " خب زودتر میگفتی "
سوکهون پسر خوب و عضلهای و خوشگلیه و پسر باحالیه .
سوکهون : اوه اوه جونگکوک اومد من سریع برم بعداً باهم صحبت میکنیم پرنسس (چشمکو رفت)
ویو شب >>
دیگه وقت خواب رسیده بود..
کلاً تو این عمارت 3 تا اتاقخواب بود .
یه اتاق برای کاترین و پدر و یه اتاق برای جیسا و جونگنام..
منو کوک و سوکهون هم قرار بود تو یه اتاق بخوابیم..
رفتم توی اتاق..
کوک : " خب خب من مه روی تخت میخوابم ات هم میتونه هم رو تخت با من بخوابه هم رو کاناپه و سوک هونم روی زمین میخوابه تمام "
ا/ت : " نه بابا قلدرخوان.. اصلاً هرسهتامون رو یه تخت میخوابیم ؛ تخت به اندازه کافی بزرگ هست! "
سوکهون : آره منم با نظر ا/ت موافقم [ چه از خدا خواسته سریع جواب داد😂😂 ]
کوک هم مجبور شد که این تصمیمو بپذیره ، ولی اصلا از این تصمیم خوشش نمیومد..
من وسط خوابیدم کوک و سوکهون هم کنارم..
مشکل نداشتم چون جا برادرام بودن ؛
تا اومدم رو تخت ، جونگکوک منو محک بین بازوهای خودم زندانی کرد و نزاشت سوکهون یه انگشتشم به بخوره!
ویو صبح >> ....
·
·
·
- ۱۳.۸k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط