{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_16
·
·
·
سوک‌هون : " 19 "

سوک‌هون راست گفتش..
پری///ود شدم و تاریخش 19 بود..



ویو چند هفته بعد >>

چندین هفته از اون قضیه گذشت و دورهٔ م‍.‍اه‍.‍انم تموم شد

امروز پدر و مادرامون رفته بودن خرید و منو پسرا هم خونه مونده بودیم .

چون حوصلمون سر رفته بود ، هرسه مای‍..‍‍ـوهامونو پوشیدیم و رفتیم استخر .

ظاهراً جونگ‌کوک از اینکه مایو پوشیده بودم ، ناراضی بود..!

سوک‌هون : " من میرم آب میوه بیارم . "

ا/ت و جونگ‌کوک : " باشه . "

چند بار شیرجه زدم که بند مای‍.‍وم باز شد.. خودم هرچه سعی می‌کردم ، نتونستم ببندمش..

تا اینکه کوک متوجهم شد و نزدیکم شد و گفت : " بزار برات ببندمش.. "

چاره نداشتم ؛ به کمک یکی نیاز داشتم..
ا/ت : " ب‍..باشه.. "

کوک رفت پشت سرم شروع کرد به بستنش..

بعد از اینکه تموم شد ، دستشو گذاشت روی ک‍.‍م‍//ر خ‍.‍ی‍...‍س و لخ///*تم که بدنم یه لحظه لرزید..

سریع ، با عصبانیت و خجالت بهش گفتم : " کوک چیکار می‌کنی.!!! "

کوک : " هیششش ساکت باش "

شروع کرد به م‍..‍ک زدن گوشم..
سرخ شده بودم

تلاش می‌کردم که از زیر دستاش بیام بیرون.. ، ولی زورم بهش نمی‌رسید!

هی جیغ‌جیغ می‌کردم ، اما اصلاً توجهی نمی‌کرد و نمی‌تونستم کاری کنم..

باورم نمیشد داشت این کارو با خواهرش می‌کرد...
·
·
·
دیدگاه ها (۰)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_17···تا زمانی که سوک‌هون اومد ، منو ول...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_15···ویو صبح >>وقتی بیدار شدم ، در کما...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_14···سوک‌هون گفت : " اوهوم پس تو همه غ...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_13···ا/ت رو بیدار کردم..رفتیم داخل عما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط