در آسانسور بسته شد و به سمت کتابخونه حرکت کرد الان فقط دلم ...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉  ³⁷
.
.
در آسانسور بسته شد و به سمت کتابخونه حرکت کرد . الان فقط دلم یه خواب میخواست . یه خواب ساکت . وارد کتابخونه شدم و به سمت میز خودم رفتم ، روی صندلی نشستم و سرم رو روی میز گذاشتم به امید اینکه فقط چند دقیقه بتونم چشم رو هم بزارم...
با حس انداخته شدن چیزی روم از خواب بیدار شدم ، هالمونی بود ، با لبخند گرمش نگاهی بهم انداخت
هالمونی : آیگوو بیدارت کردم؟
به ساعت مچی توی دستم نگاهی انداختم . ساعت شش عصر بود و من حتی ناهار نخورده بودم . پتوی نازکی که دورم اندازه بود رو روی شونه هام کشیدم
ملودی : به اندازه کافی خوابیده بودم
انگار تازه دستم رو دیده بود سریع گفت
هالمونی : چیشده!؟
لبخند زدم
ملودی : توی مدرسه افتادم زمین و دستم پیچ خورد
لبخند نگرانی زد . دستی روی شونه‌م گذاشت
هالمونی : حواستو جمع کن بچه ، ناهار نخورده اومدی پایین ، پاشو یه چیزی گرم کنم بهت بدم
سری تکون دادم
ملودی : تا شما برین من هم آبی به صورتم میزنم و میام
خنده‌ای کرد و با جاروی توی دستاش از اونجا دور شد . به سمت دستشویی رفتم ، دست و صورتم رو شستم و بعد از پیچیدن پتو دور خودم پیش هالمونی برگشتم . داشت چیزی از توی کشوش بیرون میآورد . سمتش رفتم و دستم رو روی دستش گذاشتم و در کشو رو بستم
ملودی : هالمونی... من یکم خسته بودم برای همین خوابیدم ، الانم شما رو به زحمت نمی‌ندازم میرم سلف یه چیزی میخورم
ابروهاش از نگرانی توی هم رفت
هالمونی : سلف یک ساعت دیگه‌ست
دستم رو از روی دستش برداشتم و پتو رو بهش پس دادم
ملودی : ممنونم که نگرانمید اما تا من برم بالا و یه سری خورده کاری انجام بدم یک ساعت میشه
با حرفام راضی نشده بود که گفتم
ملودی : من میرم بالا ، شما هم بیشتر مواظب خودتون باشین
"اما" زیر لبی گفت ولی زودتر از اون چیزی که انتظار داشت به سمت آسانسور رفتم و طبقه خودمون رو زدم . چهره داهی توی آخرین لحظه‌ای که داشتم پایین میومدم توی خاطرم زنده شد ، و حرف آخرش.. منظورش چی بود که به همه میگه بوسیده‌تش؟ کی رو بوسیده بود؟ . بعد از همه این اتفاق ها باید سر از همه چیز در بیارم .
توی دلم خودم رو سرزنش کردم ، وقتی اینقدر وابسته‌م شده و از خواهر و حتی خودش براش عزیز تر شدم نباید اینطوری باهاش بی‌رحم میبودم . اما اون هم حق نداشت اینقدر بی‌رحمانه حرف بزنه . در اتاق رو باز کردم و رفتم تو ، توقع داشتم داهی دوباره شلوغ کاری کنه اما نه تنها داهی بلکه می‌سون و سارانگ هم نبودن . بی خیالی گفتم و به سمت کتابام رفتم ، فقط اینطوری میتونستم حواس خودمو پرت کنم..
تقریبا تا آخر شب ساعتای نه و نیم ، ده درس خوندم و تست زدم . کم کم داشتم نگران اون سه تا کله پوک میشدم . به سمت قرصام رفتم ، یه مسکن برای درد دستم خوردم و قطره چشمم رو انداختم ، به سمت تخت رفتم ، میخواستم گوشیم رو برای صبح تنظیم کنم اما با یادآوری اتفاقی که صبح افتاد دست برداشتم و فقط سرم رو روی بالشت گذاشتم تا خوابم ببره
دیدگاه ها (۰)

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³⁸..< ⁰⁵ : ⁰⁰ AM >از خواب بیدار...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³⁹..با آخرین جملش دیگه پلاستیک ر...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³⁶..سرشو پایین انداخت و گفتمینجی...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉  ³⁵..با نگاه نرمش بهم زل زده بود ...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁴..وقتی در اتاق رو باز کردم متوج...

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁵..هالمونی : ایگو چقدر تو مهربون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط