جونگکوک جونگکوک گم شده
𝑀𝑦 𝐴𝑛𝑔𝑒𝑙 | 𝑝𝑎𝑟𝑡 22
-جونگکوک!!!! جونگکوک گم شده!!!!!
قلب تهیونگ فرو ریخت...
{ 'اگه ولش نکنی کاری میکنم امگات با پای خودش بره تو باتلاق مرگ' }
نه نه نه... کار اون عوضی بود نه؟
یقه جیمین رو گرفت.
-توی الدنگ پیشش بودی!!!!!!!!!!!!
جوری داد زد که همه سمتشون برگشتن. جیمین فقط اشک میریخت و چیزی نمیگفت.
-هی!! ولش کن!! به ما چه که امگات تا پلک میزنی غیب میشه!!!
یونگی گفت و تهیونگ رو عقب هل داد. تهیونگ با چشم های خون شده اینبار یقه یونگی رو گرفت .
-حتی تو هم بودی تا مراقبشون باشی!!! چجوری تونستین بزارین گم بشه؟!!!!!!
-هی تهیونگ داد نزن!! میگردیم پیداش میکنی-
نامجون سعی کرد بگه ولی تهیونگ حرفش رو قطع کرد.
-اگه بلایی سرش بیاد نمیزارم یک تار مو ازتون باقی بمونه!!!
با چشم های طلایی شده به همشون گفت و سمت ساحل رفت تا امگاش رو پیدا کنه...
حالا همشون داشتن ساحل رو میگشتن که ناگهان جیمین داد زد.
-جونگکوک!!!!!!!! دیوونه شدی؟!!!!!!!
تهیونگ با سرعت برق سمتش دوید و جونگکوک رو دید که توی تیکه ای از ساحل که خالی از ادمه و بخش عمیق دریاس و اب تا گردنش رسیده ولی همچنان داره میره جلوتر.
{ 'اگه ولش نکنی کاری میکنم امگات با پای خودش بره تو باتلاق مرگ' }
-جونگکوک!!!!!!!!!!!
همشون اسمش رو داد میزدن ولی انگار کر شده بود... تهیونگ توی دریا دوید و درست لحظه ای که موجی به جونگکوک خورد و سمت قسمت خیلی عمیق پرتش کرد قبل اینکه زیر اب بره گرفتش و محکم به خودش چسبوندنش. قد تهیونگ بلند بود و ابی که برای جونگکوک تا بالای سرش بود برای تهیونگ تا پایین سینه اش بود.
از دویدن زیاد نفس نفس میزد و قلبش از استرس بی وقفه جوری میکوبید که ممکن بود سینش رو سوراخ کنه...
-جونگکوک؟!!!
جونگکوک با چشم های پر از اشک بالا رو نگاه کرد و با دیدن تهیونگ چشم هاش گرد شد.
-ددی؟! م-مده-( ددی؟! مگه-)
-چرا داشتی میرفتی اونجا هان؟!!!!! میدونی داشتم سکته میکردم؟!!!!
داد میزد ولی جونگکوک فقط محکم بهش چسبیده بود و اشک میریخت.
-چرا میرفتی اونجا؟!!!
-ا-ا-اگاهه د-د-دفت د-د-د-دالی گ-گرگ م-م-م-میشی و ک-کوکی ل-لو ش-شدا میکنی و ا-اگه ن-نیام م-م-میمیلی!( اقاهه گفت داری غرق میشی و کوکی رو صدا میکنی و اگه نیام میمیری! )
-کدوم اقاهه؟!
جونگکوک ساحل رو نگاه کرد ولی مردی که اینارو بهش گفته بود نبود...
-ن-ن-نیش! ( نیس! )
تهیونگ اهی کشید و محکم جونگکوک رو به سینه اش چسبوند.
-ددی... کوکی ت-تلسید...ک-ک-ک-ک-کوکی ف-فک ت-ترد د-ددی ملد! ( ددی... کوکی ترسید... کوکی فک کرد ددی مرد! )
-نترس بیبی... ددی همینجاس و دیگه نمیزاره تنها بمونی...
و به سمت ساحل رفت که ناگهان متوجه شد بدن جونگکوک چقدر داغه و مایوش با مایع غلیظ تر از اب خیسه...
-الان وقت هیت شدنه اخه امگا؟!
و با سرعت بیشتری به ساحل رفت.
-حالت خوبه کوک؟!
-چرا داشتی میرفتی؟!
-چش شده بود؟!
-چرا-
-سوالات رو بزارید برای بعد! همین الان باید بریم خونه!!
و همه از رایحه جونگکوک فهمیدن که چرا...
نامجون سوییچ رو از تهیونگ گرفت و سمت ماشین رفت ولی جونگکوک گردن تهیونگ رو گاز گرفت.
-خونه نه... الان میخام! ددییی... الان...
-تو منو دیوونه میکنی خوشگلم... هی نام فک کنم امشب بریم هتل...
...
میخواستن راند دوم رو شروع کنن که متوجه شدن کاندوم هایی که تهیونگ محض احتیاط تو ماشینش داشت تموم شده و مجبور بودن از کاندوم های هتل استفاده کنن و اخر فهمیدن کاندوم سوراخ بوده و حالا تهیونگ سعی داشت تمام کامش رو از سوراخ جونگکوک پاک کنه و جونگکوک حتی دلیل اینکار تهیونگ رو نمیفهمید...
-مطمعن بودم به این هتل ها اعتمادی نیس!
-ددی؟
-جون دلم؟
-ش-شلا ا-ا-اینتارو م-میتنی؟( چرا اینکارو میکنی؟ )
-اگه اینکارو نکنم یه فرشته دیگه از اسمون میفته تو زندگیم
-یه ف-فلشته د-دیده؟ ( یه فرشته دیگه؟ )
-اهوم...تمومه... حالا بیا بخوابیم هوم؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ˡᶦᵏᵉ:²⁵
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:³⁰
#تهکوک#فیک#اسمات#بی_تی_اس#فیکشن#رمان
-جونگکوک!!!! جونگکوک گم شده!!!!!
قلب تهیونگ فرو ریخت...
{ 'اگه ولش نکنی کاری میکنم امگات با پای خودش بره تو باتلاق مرگ' }
نه نه نه... کار اون عوضی بود نه؟
یقه جیمین رو گرفت.
-توی الدنگ پیشش بودی!!!!!!!!!!!!
جوری داد زد که همه سمتشون برگشتن. جیمین فقط اشک میریخت و چیزی نمیگفت.
-هی!! ولش کن!! به ما چه که امگات تا پلک میزنی غیب میشه!!!
یونگی گفت و تهیونگ رو عقب هل داد. تهیونگ با چشم های خون شده اینبار یقه یونگی رو گرفت .
-حتی تو هم بودی تا مراقبشون باشی!!! چجوری تونستین بزارین گم بشه؟!!!!!!
-هی تهیونگ داد نزن!! میگردیم پیداش میکنی-
نامجون سعی کرد بگه ولی تهیونگ حرفش رو قطع کرد.
-اگه بلایی سرش بیاد نمیزارم یک تار مو ازتون باقی بمونه!!!
با چشم های طلایی شده به همشون گفت و سمت ساحل رفت تا امگاش رو پیدا کنه...
حالا همشون داشتن ساحل رو میگشتن که ناگهان جیمین داد زد.
-جونگکوک!!!!!!!! دیوونه شدی؟!!!!!!!
تهیونگ با سرعت برق سمتش دوید و جونگکوک رو دید که توی تیکه ای از ساحل که خالی از ادمه و بخش عمیق دریاس و اب تا گردنش رسیده ولی همچنان داره میره جلوتر.
{ 'اگه ولش نکنی کاری میکنم امگات با پای خودش بره تو باتلاق مرگ' }
-جونگکوک!!!!!!!!!!!
همشون اسمش رو داد میزدن ولی انگار کر شده بود... تهیونگ توی دریا دوید و درست لحظه ای که موجی به جونگکوک خورد و سمت قسمت خیلی عمیق پرتش کرد قبل اینکه زیر اب بره گرفتش و محکم به خودش چسبوندنش. قد تهیونگ بلند بود و ابی که برای جونگکوک تا بالای سرش بود برای تهیونگ تا پایین سینه اش بود.
از دویدن زیاد نفس نفس میزد و قلبش از استرس بی وقفه جوری میکوبید که ممکن بود سینش رو سوراخ کنه...
-جونگکوک؟!!!
جونگکوک با چشم های پر از اشک بالا رو نگاه کرد و با دیدن تهیونگ چشم هاش گرد شد.
-ددی؟! م-مده-( ددی؟! مگه-)
-چرا داشتی میرفتی اونجا هان؟!!!!! میدونی داشتم سکته میکردم؟!!!!
داد میزد ولی جونگکوک فقط محکم بهش چسبیده بود و اشک میریخت.
-چرا میرفتی اونجا؟!!!
-ا-ا-اگاهه د-د-دفت د-د-د-دالی گ-گرگ م-م-م-میشی و ک-کوکی ل-لو ش-شدا میکنی و ا-اگه ن-نیام م-م-میمیلی!( اقاهه گفت داری غرق میشی و کوکی رو صدا میکنی و اگه نیام میمیری! )
-کدوم اقاهه؟!
جونگکوک ساحل رو نگاه کرد ولی مردی که اینارو بهش گفته بود نبود...
-ن-ن-نیش! ( نیس! )
تهیونگ اهی کشید و محکم جونگکوک رو به سینه اش چسبوند.
-ددی... کوکی ت-تلسید...ک-ک-ک-ک-کوکی ف-فک ت-ترد د-ددی ملد! ( ددی... کوکی ترسید... کوکی فک کرد ددی مرد! )
-نترس بیبی... ددی همینجاس و دیگه نمیزاره تنها بمونی...
و به سمت ساحل رفت که ناگهان متوجه شد بدن جونگکوک چقدر داغه و مایوش با مایع غلیظ تر از اب خیسه...
-الان وقت هیت شدنه اخه امگا؟!
و با سرعت بیشتری به ساحل رفت.
-حالت خوبه کوک؟!
-چرا داشتی میرفتی؟!
-چش شده بود؟!
-چرا-
-سوالات رو بزارید برای بعد! همین الان باید بریم خونه!!
و همه از رایحه جونگکوک فهمیدن که چرا...
نامجون سوییچ رو از تهیونگ گرفت و سمت ماشین رفت ولی جونگکوک گردن تهیونگ رو گاز گرفت.
-خونه نه... الان میخام! ددییی... الان...
-تو منو دیوونه میکنی خوشگلم... هی نام فک کنم امشب بریم هتل...
...
میخواستن راند دوم رو شروع کنن که متوجه شدن کاندوم هایی که تهیونگ محض احتیاط تو ماشینش داشت تموم شده و مجبور بودن از کاندوم های هتل استفاده کنن و اخر فهمیدن کاندوم سوراخ بوده و حالا تهیونگ سعی داشت تمام کامش رو از سوراخ جونگکوک پاک کنه و جونگکوک حتی دلیل اینکار تهیونگ رو نمیفهمید...
-مطمعن بودم به این هتل ها اعتمادی نیس!
-ددی؟
-جون دلم؟
-ش-شلا ا-ا-اینتارو م-میتنی؟( چرا اینکارو میکنی؟ )
-اگه اینکارو نکنم یه فرشته دیگه از اسمون میفته تو زندگیم
-یه ف-فلشته د-دیده؟ ( یه فرشته دیگه؟ )
-اهوم...تمومه... حالا بیا بخوابیم هوم؟
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ˡᶦᵏᵉ:²⁵
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ:³⁰
#تهکوک#فیک#اسمات#بی_تی_اس#فیکشن#رمان
- ۱۸.۷k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط