{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۶۴

پارت۶۴

ییبو دسته ژان کشید دنبالش بردکه ژان هم مجبور بود دنبالش بدوع
شوکای..کجامیرید باید بریم

ژان..صب کن دستم درد گرفت ییبو وایستا
شوکای منتظرمونه
ییبو..چراانقدرشوکای برات مهمه
ژان..چون دوستمه اصلا چرا منواوردی اینجا

ییبو..ببین دیگه نبینم نزدیک شوکای بشی مفهومه
ژان..چرا اخه نکنه توبایدبگی نزدیک کی بشم نزدیک کی نشم
ییبو..بله من میگم پیش کی بری پیش کی نری توعم باید گوش کنی
ژان..نمیدونم چی میگی بروبابا
ژان داشت میرفت که یهو ییبو دستشو گرفت کشوندش سمت خودش

جوریکه صورتاشون روبه روی هم بودن
ییبو .. نمیدونی چی میگم بزار بهت بگم
من ساحبتم اینو توگوشت فروع کن
حتا اگه الان نباشم بعدنا میشم

بعدم ییبو رفت
و ژان از پشت سرش یه لبخندی زدورفت دنبالش
ژان..کجا میری صب کن منم بیام
ییبو..مگه نگفتی شوکای منتظرمونه
بیرم دیگه
ژان..بریم (باخنده)

شوکای..چه عجب یا مایل هستین که حرکت کنیم ؟
ژان..اره بریم که خیلی کارداریم
شوکای..هیچ وقت نمیتونم درکتون کنم
دیدگاه ها (۰)

پارت۶۵دینگ یوشی و لیژان به غذاخوری رسیدن دینگ یوشی یه صبحان...

پارت۶۶چینیونگ راه افتاد که بره دهکده پیش ییبو تنهاییوانگ اوم...

پارت۶۳ژان تو راه بود دید شوکای و ییبو خواب هستن حوصلش سر رفت...

پارت۶۲چنگ یه جای خوشگل پیدا کرد سرو وضعشو داشت مرتب می‌کرد ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط