{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۲۵

سه روز از دستگیری کیم دوهان گذشته بود.
برای اولین بار، عمارت در آرامش کامل فرو رفته بود.
نه صدای تیراندازی شنیده می‌شد،
نه جلسه‌های شبانه مافیا.
فقط سکوتی که سال‌ها منتظرش بودند.

میره کنار پنجره ایستاده بود.
نگاهش روی باغ عمارت ثابت مانده بود.
باد آرام شاخه‌های درختان را تکان می‌داد.
دیگر از جونگ کوک نمی‌ترسید.
اما هنوز حرف‌های زیادی بینشان باقی مانده بود.

تق‌تق...

صدای در، سکوت اتاق را شکست.
جونگ کوک پشت در ایستاده بود.
کت مشکی همیشگی‌اش را نپوشیده بود.
چهره‌اش از همیشه آرام‌تر به نظر می‌رسید.

میره آرام گفت:
«بیا تو...»
جونگ کوک وارد اتاق شد.
چند لحظه فقط سکوت کردند.
هیچ‌کدام نمی‌دانستند از کجا شروع کنند.
اما این سکوت، دیگر تلخ نبود.

جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«می‌تونی چند دقیقه باهام بیای؟»
میره بدون سؤال،
فقط سرش را تکان داد.
هر دو از اتاق خارج شدند.

جونگ کوک او را به باغ عمارت برد.
تمام مسیر با شمع‌های کوچک روشن شده بود.
گلبرگ‌های سفید روی زمین دیده می‌شد.
چراغ‌های ریز میان شاخه‌ها می‌درخشیدند.
فضا آرام و رویایی بود.

میره با تعجب اطرافش را نگاه کرد.
«همه اینا...»
جونگ کوک لبخند زد.
«می‌خواستم یه بار،
بدون ترس و بدون جنگ،
کنار هم قدم بزنیم.»

آن دو آرام در مسیر باغ راه رفتند.
هیچ عجله‌ای نداشتند.
فقط صدای باد،
و خش‌خش برگ‌ها شنیده می‌شد.
قلب هر دو تند می‌زد.

جونگ کوک ایستاد.
به سمت میره برگشت.
نگاهش پر از پشیمانی بود.
برای اولین بار،
غرورش را کاملاً کنار گذاشت.

«میره...»
«شش سال هر شب،
به این فکر می‌کردم که اگه اون روز حقیقت رو می‌گفتم،
الان کنارم بودی یا نه...»
صدایش لرزید.

«من اشتباه کردم...»
«فکر کردم با دور کردنت،
ازت محافظت می‌کنم.»
«اما فقط باعث شدم هر دومون عذاب بکشیم.»
اشک در چشمانش جمع شد.

میره آرام نزدیک‌تر شد.
«منم اشتباه کردم...»
«بدون اینکه بهت فرصت توضیح بدم،
رفتم...»
«و سال‌ها فقط ازت متنفر بودم.»

هر دو چند لحظه سکوت کردند.
بعد میره آرام ادامه داد:
«اما حالا...
همه حقیقت رو می‌دونم.»
«و دیگه نمی‌خوام گذشته بینمون باشه.»

جونگ کوک از جیبش جعبه کوچکی بیرون آورد.
همان حلقه ازدواجی که سال‌ها نگه داشته بود.
درِ جعبه را باز کرد.
حلقه هنوز مثل روز اول می‌درخشید.
دستانش کمی می‌لرزید.

او آرام روی یک زانو نشست.
نگاهش را از چشمان میره برنداشت.
«هان میره...»
«حاضری دوباره همسرم باشی؟»
«این بار بدون هیچ رازی...»

اشک‌های میره بی‌اختیار سرازیر شد.
لبخند زد.
آرام دستش را به سمت جونگ کوک دراز کرد.
«آره...»
«این بار ازت فرار نمی‌کنم.»

جونگ کوک با لبخندی پر از آرامش،
حلقه را دوباره در انگشت میره گذاشت.
بعد خیلی آرام دستش را بوسید.
نگاهش هنوز پر از عشق بود.
انگار دوباره نفس کشیدن را یاد گرفته بود.

میره دستش را روی گونه جونگ کوک گذاشت.
چند ثانیه فقط به چشمانش خیره شد.
بعد فاصله بینشان را از بین برد.
لب‌هایشان در یک بوسه آرام،
بعد از شش سال دوباره به هم رسید.

وقتی از هم فاصله گرفتند،
هر دو لبخند می‌زدند.
دیگر نه ترسی مانده بود،
نه سوءتفاهمی،
نه دیواری میان قلب‌هایشان.

در همان لحظه...
صدای دست زدن از پشت سرشان آمد.
جیمین، تهیونگ، سوهی و آرا
با خنده به آن دو نگاه می‌کردند.
هیچ‌کس نتوانست جلوی لبخندش را بگیرد.

تهیونگ با خنده گفت:
«بالاخره رئیس ما دوباره شوهر شد!»

همه با صدای بلند خندیدند.
میره با خجالت سرش را پایین انداخت.
جونگ کوک دستش را محکم‌تر گرفت.
و برای اولین بار بعد از سال‌ها،
هر دو مطمئن بودند که...
دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند آن‌ها را از هم جدا کند.

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.

خوب حمایت کنید مگر نه میام تو خوابتون 🔪💅😎🥸
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های مافیاپارت : ۲۶ صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ها...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۴ سه روز از دستگیری کیم دوهان گذشته بو...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۳ صدای انفجار، انبار را به لرزه انداخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط