مخملی
مخملی
Part 22
پرش فردا صبح
جونگکوک از خواب بیدار میشه. بلند میشه لباساشو عوض میکنه سوار ماشین میشه میاد خونه. درو باز میکنه وارد خونه میشه. صدای بچه گربه ها میومد
خم میشه بهشون نگاه میکنه. لبخند کمرنگی میزنه و آروم نوازششون میکنه. میره تو اتاقش که دوش بگیره که با تهیونگ روبرو میشه. میره رو تخت دراز میکشه و تهیونگو میگیره تو بغلش.
تهیونگ با حس بغل گرفته شدن چشاشو اروم باز میکنه.
با دیدن جونگکوک خودشم تو بغلش فرو میره.
ته- هوومم...کجا بودی..؟( خواب الود)
جونگکوک سر پسر کوچولوش رو بوس میکنه.
کوک- باشگاه بودم
ته- کی تو باشگاه یه شب میمونه فرداش میاد..؟
کوک- خسته بودم نمیتوستم بیام
ته- تاکسی میگرفتی خب
کوک- نمیشد
ته- چرا؟
کوک- چون داشتم فکر میکردم خودمو آروم کنم بعد بیام پیش پسر کوچولوم
ته- واسه چه چیزی اروم کنی؟
کوک- یکم اعصابم رiده بود ...به بچه هاتون حسودیم میشه خب..من دوست داشتم منم شریک باشم!
ته- شریک باشی..؟ منظورت چیه؟
تهیونگ یکم فکر میکنه و چشاش درشت میشع.
ته- ببینم...تو که منظورت رابطه تریsام نیست...؟
جونگکوک سریع سرشو به تایید تکون میده.
کوک- آفرین دقیقا همین منظورمه بچه!
تهیونگ اخم کمرنگی میکنه.
ته- ینی شماها تاحالا به نظر منم فکر نکردید؟؟ اینکه تریsام دوست دارم یا نه؟
کوک- نباید مشکلی باهاش داشته باشی چون ما نمیتونیم یکیمون فقط داشته باشیمت!
چشای تهیونگ درشت میشه.
ته- اصن کی گفته قراره شما ها منو داشته باشید؟؟
کوک- از همون اول که پاتو گذاشته داخل این خونه تو برای ما شدی تموم شدو رفت چه بخوای چه نخوای!
تهیونگ از تو بغل جونگکوک جدا میشه و ملافه رو بیشتر رو خودش میکشه میره اونور تر.
ته- من متعلق به هیچکس نیستم گفتم روم صفت مالکیت نذارید بدم میاد!
کوک- چرا هستی متعلق به من و یونگیای به غیر از ما برای هیچکس نیستی
ته- نخیرم نیستم...مگه وسیلم که متعلق به دو نفر باشم؟!
تهیونگ بلند میشه میره اونور ولی ملافه رو سفت به خودش چسبونده بود...خودشو خوب میدونست از اول و احساس اون دو نفر رو واضح میتونست رو خودش حس کنه چون حس شیشم یه گربه خیلی قویه و اونم یه گربست!
ولی فعلا دلش میخواست از قصد لجبازی بکنه و حرصشونو در بیاره.
چشاشو میبنده و تبدیل به گربه میشه. از زیر ملافه بدو بدو میره از اتاق بیرون و میره تو لونش. صدای بچه گربه ها با حس کردن مادرشون بیشتر میشه و حمله میکنن به نiپلای تهیونگ که غذاشونو بخورن و خود تهیونگ هم تصمیم میگیره بقیه خوابشو اونجا بگذرونه.
جونگکوک انقدر تو اتاق به سقف زل میزنه و تو فکر فرو میره که خوابش میبره.
یونگی که از خواب بیدار میشه از اتاقش خارج میشه میخواست بچه هاشو ببینه میاد سمت لونه گربه ها و خم میشه و نگاهی میندازه. با دیدن اینکه تهیونگ هم اونجاست و بچه هاش دارن شیر میخورن لبخند کمرنگی میزنه. گوشیشو در میاره و از این منظره دیدنی رو عکس میگیره.
با صدای عکس گرفته شدن، تهیونگ چشاشو باز میکنه و به یونگی نگاه میکنه. میو ارومی میکنه و دوباره چشاشو میبنده.
یونگی دستشو میبره داخل و آروم گربه رو و بچه هارو نوازش میکنه. لبخندی به گربه ماده میزنه.
یونگی- گشنته عزیزم؟
تهیونگ در جواب میوای میکنه. به بچه گربه ها که همچنان شیر میخوردن نگاه میکنه و خم میشه و چشاشونو تند تند لiس میزنه.
Part 22
پرش فردا صبح
جونگکوک از خواب بیدار میشه. بلند میشه لباساشو عوض میکنه سوار ماشین میشه میاد خونه. درو باز میکنه وارد خونه میشه. صدای بچه گربه ها میومد
خم میشه بهشون نگاه میکنه. لبخند کمرنگی میزنه و آروم نوازششون میکنه. میره تو اتاقش که دوش بگیره که با تهیونگ روبرو میشه. میره رو تخت دراز میکشه و تهیونگو میگیره تو بغلش.
تهیونگ با حس بغل گرفته شدن چشاشو اروم باز میکنه.
با دیدن جونگکوک خودشم تو بغلش فرو میره.
ته- هوومم...کجا بودی..؟( خواب الود)
جونگکوک سر پسر کوچولوش رو بوس میکنه.
کوک- باشگاه بودم
ته- کی تو باشگاه یه شب میمونه فرداش میاد..؟
کوک- خسته بودم نمیتوستم بیام
ته- تاکسی میگرفتی خب
کوک- نمیشد
ته- چرا؟
کوک- چون داشتم فکر میکردم خودمو آروم کنم بعد بیام پیش پسر کوچولوم
ته- واسه چه چیزی اروم کنی؟
کوک- یکم اعصابم رiده بود ...به بچه هاتون حسودیم میشه خب..من دوست داشتم منم شریک باشم!
ته- شریک باشی..؟ منظورت چیه؟
تهیونگ یکم فکر میکنه و چشاش درشت میشع.
ته- ببینم...تو که منظورت رابطه تریsام نیست...؟
جونگکوک سریع سرشو به تایید تکون میده.
کوک- آفرین دقیقا همین منظورمه بچه!
تهیونگ اخم کمرنگی میکنه.
ته- ینی شماها تاحالا به نظر منم فکر نکردید؟؟ اینکه تریsام دوست دارم یا نه؟
کوک- نباید مشکلی باهاش داشته باشی چون ما نمیتونیم یکیمون فقط داشته باشیمت!
چشای تهیونگ درشت میشه.
ته- اصن کی گفته قراره شما ها منو داشته باشید؟؟
کوک- از همون اول که پاتو گذاشته داخل این خونه تو برای ما شدی تموم شدو رفت چه بخوای چه نخوای!
تهیونگ از تو بغل جونگکوک جدا میشه و ملافه رو بیشتر رو خودش میکشه میره اونور تر.
ته- من متعلق به هیچکس نیستم گفتم روم صفت مالکیت نذارید بدم میاد!
کوک- چرا هستی متعلق به من و یونگیای به غیر از ما برای هیچکس نیستی
ته- نخیرم نیستم...مگه وسیلم که متعلق به دو نفر باشم؟!
تهیونگ بلند میشه میره اونور ولی ملافه رو سفت به خودش چسبونده بود...خودشو خوب میدونست از اول و احساس اون دو نفر رو واضح میتونست رو خودش حس کنه چون حس شیشم یه گربه خیلی قویه و اونم یه گربست!
ولی فعلا دلش میخواست از قصد لجبازی بکنه و حرصشونو در بیاره.
چشاشو میبنده و تبدیل به گربه میشه. از زیر ملافه بدو بدو میره از اتاق بیرون و میره تو لونش. صدای بچه گربه ها با حس کردن مادرشون بیشتر میشه و حمله میکنن به نiپلای تهیونگ که غذاشونو بخورن و خود تهیونگ هم تصمیم میگیره بقیه خوابشو اونجا بگذرونه.
جونگکوک انقدر تو اتاق به سقف زل میزنه و تو فکر فرو میره که خوابش میبره.
یونگی که از خواب بیدار میشه از اتاقش خارج میشه میخواست بچه هاشو ببینه میاد سمت لونه گربه ها و خم میشه و نگاهی میندازه. با دیدن اینکه تهیونگ هم اونجاست و بچه هاش دارن شیر میخورن لبخند کمرنگی میزنه. گوشیشو در میاره و از این منظره دیدنی رو عکس میگیره.
با صدای عکس گرفته شدن، تهیونگ چشاشو باز میکنه و به یونگی نگاه میکنه. میو ارومی میکنه و دوباره چشاشو میبنده.
یونگی دستشو میبره داخل و آروم گربه رو و بچه هارو نوازش میکنه. لبخندی به گربه ماده میزنه.
یونگی- گشنته عزیزم؟
تهیونگ در جواب میوای میکنه. به بچه گربه ها که همچنان شیر میخوردن نگاه میکنه و خم میشه و چشاشونو تند تند لiس میزنه.
- ۶۲۷
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط