عاشقت نیستم 🥀
عاشقت نیستم 🥀
پارت 22
و بلاخره یکی از صاحبان اومد اون کی بود؟!
تو کی هستی؟!
اولین صاحب
و چرا اینجایی؟؟
برای کمک به تو، تو میخوای به مردم کمک کنی تو صاحب شماره 9 هستی و من به تو ایمان دارم پس قدرتمون رو بدون مشکلی به تو میدیم بدن تو امادست
و در اون زمان با شکستن انگشتانم شست و شوی مغزی رو ازبین بردم هنوز توی شوک بودم اما در کنار اون خیلی خوشحال بودم که تلاشم بی نتیجه نبود
برگشتم و شینسو رو از زمین خارج کردم و بعد سریع به سمت اتاق انتظار رفتم همش درحال خندیدن بودم اما من الان فقط با یکی از صاحبان ارتباط برقرار کردم
میدوریا: میگم کوسه ی تو جیه؟!
صاحب شماره 1:من کوسه ای ندارم
ــ پس تو الان به من چه قدرتی میدی؟!
ـــ تو همون قدرت رو داری فقط دیگه اسیب به بدنت نمیرسه
ـــ خب این عالیه!!
باکوگو: اوی نفله داری با کی حرف میزنی؟! روانی شدی؟!
صاحب اول: نگران نباش اون من رو نمیتونه ببینه
میدوریا: هوف خب این خوبه!
باکوگو(متعجب) هوی حواست اصلا هست؟!
ــــ اره اره چیکارم داشتی؟!
ـــ فقط میخواستم بگم که تو باید بیای به مرحله اخر
ـــ نمیگفتی هم من میومدم (خنده)
ـــ داد) اصلا برو به درک خواستی بیا نخواستی نیا ولی تو باید با من مبارزه کنی فهمیدی؟!
ـــ باشه بابا😂
شوتو میاد داخل: مثل اینکه خیلی دیر کردم...
باکوگو: اره تو دیر کردی من زودتر اومدم
شوتو: مهم نیست بلاخره من خیلی از تو جلو ترم
باکوگو: منظور؟!
شوتو: قبل مسابقات من با میدوریا یه گپ کوچیک زدیم همین(نکاه از بالا)
باکوگو چی گفتی نفله؟!(اماده برای حمله)
میدوریا: کافیههههههه بس کنید دیگه
باکوگو: هی شوتو!! منو میدوریا تو مدرسه باهمدیگه بودم من قبل تو بودم
میدوریا: کاچان خفه شو
ـــ چت شده؟! ناراحتی؟! شوتو جانت ناراحت شده؟!
ــ معلومه که ناراحت شدم!! چرا باید خوشحال باشم؟! انتظار داری بشینم بگم از دوران راهنمایی؟؟ چیه؟! برم به شوتو بگم که چقدر من بدبخت و فلک زدم؟!
باکوگو: میدوریا صب کــ
میدوریا:(لبخند غمناک) گه زود یادت رفته کاچان که چقد منو تو اون دوران اذیت میکردی جوری که نمیتونستم حتی راه برم پوففف(خنده) منو بگو دارم برای کی میگم؟! تو که اصلا ناراحت نبودی خیلی از چشمات معلوم بود خوشحالی...
بیخیال
شوتو منو تو بعدا مسابقه داریم خودتو اماده کن
وقتی که همه جا رو سکوت دربر گرفته بود من اون محل گرفته رو ترک کردم و به بیرون رفتم احساس غمی توی وجودم درحال راه رفتن بود و داشت قلمروی خودشو تا اشک چشمانم گسترش میداد
پارت 22
و بلاخره یکی از صاحبان اومد اون کی بود؟!
تو کی هستی؟!
اولین صاحب
و چرا اینجایی؟؟
برای کمک به تو، تو میخوای به مردم کمک کنی تو صاحب شماره 9 هستی و من به تو ایمان دارم پس قدرتمون رو بدون مشکلی به تو میدیم بدن تو امادست
و در اون زمان با شکستن انگشتانم شست و شوی مغزی رو ازبین بردم هنوز توی شوک بودم اما در کنار اون خیلی خوشحال بودم که تلاشم بی نتیجه نبود
برگشتم و شینسو رو از زمین خارج کردم و بعد سریع به سمت اتاق انتظار رفتم همش درحال خندیدن بودم اما من الان فقط با یکی از صاحبان ارتباط برقرار کردم
میدوریا: میگم کوسه ی تو جیه؟!
صاحب شماره 1:من کوسه ای ندارم
ــ پس تو الان به من چه قدرتی میدی؟!
ـــ تو همون قدرت رو داری فقط دیگه اسیب به بدنت نمیرسه
ـــ خب این عالیه!!
باکوگو: اوی نفله داری با کی حرف میزنی؟! روانی شدی؟!
صاحب اول: نگران نباش اون من رو نمیتونه ببینه
میدوریا: هوف خب این خوبه!
باکوگو(متعجب) هوی حواست اصلا هست؟!
ــــ اره اره چیکارم داشتی؟!
ـــ فقط میخواستم بگم که تو باید بیای به مرحله اخر
ـــ نمیگفتی هم من میومدم (خنده)
ـــ داد) اصلا برو به درک خواستی بیا نخواستی نیا ولی تو باید با من مبارزه کنی فهمیدی؟!
ـــ باشه بابا😂
شوتو میاد داخل: مثل اینکه خیلی دیر کردم...
باکوگو: اره تو دیر کردی من زودتر اومدم
شوتو: مهم نیست بلاخره من خیلی از تو جلو ترم
باکوگو: منظور؟!
شوتو: قبل مسابقات من با میدوریا یه گپ کوچیک زدیم همین(نکاه از بالا)
باکوگو چی گفتی نفله؟!(اماده برای حمله)
میدوریا: کافیههههههه بس کنید دیگه
باکوگو: هی شوتو!! منو میدوریا تو مدرسه باهمدیگه بودم من قبل تو بودم
میدوریا: کاچان خفه شو
ـــ چت شده؟! ناراحتی؟! شوتو جانت ناراحت شده؟!
ــ معلومه که ناراحت شدم!! چرا باید خوشحال باشم؟! انتظار داری بشینم بگم از دوران راهنمایی؟؟ چیه؟! برم به شوتو بگم که چقدر من بدبخت و فلک زدم؟!
باکوگو: میدوریا صب کــ
میدوریا:(لبخند غمناک) گه زود یادت رفته کاچان که چقد منو تو اون دوران اذیت میکردی جوری که نمیتونستم حتی راه برم پوففف(خنده) منو بگو دارم برای کی میگم؟! تو که اصلا ناراحت نبودی خیلی از چشمات معلوم بود خوشحالی...
بیخیال
شوتو منو تو بعدا مسابقه داریم خودتو اماده کن
وقتی که همه جا رو سکوت دربر گرفته بود من اون محل گرفته رو ترک کردم و به بیرون رفتم احساس غمی توی وجودم درحال راه رفتن بود و داشت قلمروی خودشو تا اشک چشمانم گسترش میداد
- ۴۶
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط