𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART²⁹
(نایون+)(جونگکوک–)(لارا#)(جیهون/)
«ویو لارا»
طبق نقشه ای که جیهون چند مین پیش کشید و بهم گفت باید اینجا حواس جونگکوک رو پرت میکردم تا جیهون با نایون تنها باشه...اما جونگکوک حتی یه ثانیه هم از کنار نایون تکون نمیخورد برای همین مجبور شدم یه دکتر رو بفرستم سراغش و به یه بهونه ای بکشوننش اینجا و خب نقشه جواب داد...جونگکوک اومد و دقیقا همون لحظه نتیجه آزمایش هم اومد...من خیلی از نتیجه مطمئن بودم چون جیهون گفته بود ترتیب همه چیز رو داده اما بازم میخواستم مطمئن بشم پس اول خودم دیدم و با دیدن نتیجه...برگه از دستم افتاد...امکان نداشت...قرار بود دکتر نتیجه رو عوض کنه چرا اینطوری شد...
«پایان ویو لارا»
«ویو جونگکوک»
بعد از اینکه به درخواست دکتر اومدم اونجا اولش لارا شروع کرد به گفتن چرت و پرت هاش که بچه شبیه به کدوممون میشه و اینا و هربار خواستم برم گفت که نه الان نتیجه میاد...وقتی نتیجه اومد گفت که میخواد اول خودش اون رو ببینه و با دیدنش جا خورد و کاغذ رو انداخت...من کاغذ رو برداشتم و با دیدنش پوزخندی زدم...دی ان ای تطابق نداشت!لارا دیوونه شده بود با دستاش موهاش رو گرفت
# نه قرار نبود این بشه! اون گفت نتیجه قراره یه چیز دیگه باشه!
داشت با خودش حرف میزد...راستش حدس زده بودم ممکنه به دکتر رشوه بدن پس منم به روش خودم رشوه دادم...قرار شد هرچقدر اون ها رشوه دادن من سه برابرش رو به دکتر بدم تا نتایج رو عوض نکنه و نتایج واقعی رو نشون بده...
«پایان ویو جونگکوک»
«ویو نایون»
تازه به هوش اومده بودم...سرم درد میکرد و چشمام هنوز تار میدیدن...نمیدونم چرا یهویی بیهوش شده بودم؟جونگکوک کجا بود... وقتی بلاخره دید عادیم برگشت نگاهی به اطرافم کردم اما جونگکوک نبود...همون لحظه یه نفر با روپوش دکتر اومد داخل...ماسک داشت اما چشماش خیلی آشنا بود و به دلیل بیهوشیم ذهنم درست کار نمیکرد تا از چشم هاش بفهمم کیه...
/این آمپول باعث میشه حالت بهتر بشه!
با شنیدن صداش فهمیدم جیهونه... اون آمپول چی بود؟نمیتونستم از جام بلند بشم...خواستم دستم رو تکون بدم اما بدنم حتی یه ذره هم همکاری نکرد...انگار سنگین بودم...فقط آروم اسمش رو زمزمه کردم
+جیهون؟
ماسکش رو آروم داد پایین و یه لبخند از خود راضی زد
/درسته خودمم!
+اون...اون آمپول...چیه؟
/اوه این؟فقط باعث میشه کمتر درد بکشی! میدونی توی این زندگی داری خیلی درد میکشی به خاطر عشقت نسبت به جونگکوک...این آمپول از درد رهات میکنه...یه میانبر به اون دنیا...البته میتونستی از طریق پیشنهادم خودت رو هم از درد هم از این وضعیت نجات بدی اما اونقدر که فکر میکردم باهوش نیستی و پیشنهادم رو رد کردی!
حرفاش داشت اذیتم میکرد اما حتی حرف زدن هم دردم رو بیشتر میکرد...باید جلوش رو میگرفتم اما حتی نمیتونستم انگشتم رو بلند کنم...جیهون داشت آمپول رو به سرم نزدیک میکرد...باید تسلیم میشدم؟اما دقیقا وقتی میخواستم تسلیم بشم و با مـرگم رو به رو بشم...زندگی کوچیکی که توی درونم داشت شکل میگرفت رو به یاد آوردم درسته این بچه هنوز خیلی کوچیک بود اما بازم بچه بود...بچه ای که از خون و گوشت من و جونگکوک بود...نباید تسلیم میشدم...به سختی بدنم رو تکون دادم و سوزن سرم رو از دستم کشیدم بیرون و سوزش زیادی رو حس کردم
/واو بلاخره به خودت تکونی دادی!خب اما هنوز ضعیفی!
جیهون سریع با یه دستش دوتا دستم رو گرفت و آمپول رو به رگ گردنم نزدیک کرد
/اونطوری کمتر درد میکشیدی اما فکر کنم درد بیشتر رو ترجیح میدی!
دقیقا وقتی سردی سوزن آمپول رو روی پوستم حس کردم در باز شد و نگاه جیهون به سمتش چرخید...جونگکوک بود...
–جیهون همین حالا از نایون فاصله بگیر!
/اوه و اگر این کار رو نکنم؟
جونگکوک لارا رو گرفت و آوردش داخل اتاق!
–فکر کنم تو هم مهره مهمی داری که باید نجاتش بدی!
نگاهم بین همشون داشت میچرخید دنبال راه حلی بودم که خودم رو از چنگ جیهون آزاد کنم... اما چیزی که عجیب بود این بود که جیهون خیلی سریع و راحت گفت...
/هرکاری میخوای باهاش بکن!برام مهم نیست!
میتونستم لارا رو ببینم که با اشک به جیهون خیره شد
# م-منظورت چیه برات مهم نیستم!
/اوه لارا واقعا باور کرده بودی که دوستت دارم؟تو هم فقط یه مهره دیگه بودی که من یه مدت کوتاه نیازش داشتم...تا چند دقیقه پیش هنوزم برام مهم بودی ولی الان فهمیدم مهره هایی با ارزش تر از تو وجود دارن...ولی به دست آوردنشون سخته
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر✨
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART²⁹
(نایون+)(جونگکوک–)(لارا#)(جیهون/)
«ویو لارا»
طبق نقشه ای که جیهون چند مین پیش کشید و بهم گفت باید اینجا حواس جونگکوک رو پرت میکردم تا جیهون با نایون تنها باشه...اما جونگکوک حتی یه ثانیه هم از کنار نایون تکون نمیخورد برای همین مجبور شدم یه دکتر رو بفرستم سراغش و به یه بهونه ای بکشوننش اینجا و خب نقشه جواب داد...جونگکوک اومد و دقیقا همون لحظه نتیجه آزمایش هم اومد...من خیلی از نتیجه مطمئن بودم چون جیهون گفته بود ترتیب همه چیز رو داده اما بازم میخواستم مطمئن بشم پس اول خودم دیدم و با دیدن نتیجه...برگه از دستم افتاد...امکان نداشت...قرار بود دکتر نتیجه رو عوض کنه چرا اینطوری شد...
«پایان ویو لارا»
«ویو جونگکوک»
بعد از اینکه به درخواست دکتر اومدم اونجا اولش لارا شروع کرد به گفتن چرت و پرت هاش که بچه شبیه به کدوممون میشه و اینا و هربار خواستم برم گفت که نه الان نتیجه میاد...وقتی نتیجه اومد گفت که میخواد اول خودش اون رو ببینه و با دیدنش جا خورد و کاغذ رو انداخت...من کاغذ رو برداشتم و با دیدنش پوزخندی زدم...دی ان ای تطابق نداشت!لارا دیوونه شده بود با دستاش موهاش رو گرفت
# نه قرار نبود این بشه! اون گفت نتیجه قراره یه چیز دیگه باشه!
داشت با خودش حرف میزد...راستش حدس زده بودم ممکنه به دکتر رشوه بدن پس منم به روش خودم رشوه دادم...قرار شد هرچقدر اون ها رشوه دادن من سه برابرش رو به دکتر بدم تا نتایج رو عوض نکنه و نتایج واقعی رو نشون بده...
«پایان ویو جونگکوک»
«ویو نایون»
تازه به هوش اومده بودم...سرم درد میکرد و چشمام هنوز تار میدیدن...نمیدونم چرا یهویی بیهوش شده بودم؟جونگکوک کجا بود... وقتی بلاخره دید عادیم برگشت نگاهی به اطرافم کردم اما جونگکوک نبود...همون لحظه یه نفر با روپوش دکتر اومد داخل...ماسک داشت اما چشماش خیلی آشنا بود و به دلیل بیهوشیم ذهنم درست کار نمیکرد تا از چشم هاش بفهمم کیه...
/این آمپول باعث میشه حالت بهتر بشه!
با شنیدن صداش فهمیدم جیهونه... اون آمپول چی بود؟نمیتونستم از جام بلند بشم...خواستم دستم رو تکون بدم اما بدنم حتی یه ذره هم همکاری نکرد...انگار سنگین بودم...فقط آروم اسمش رو زمزمه کردم
+جیهون؟
ماسکش رو آروم داد پایین و یه لبخند از خود راضی زد
/درسته خودمم!
+اون...اون آمپول...چیه؟
/اوه این؟فقط باعث میشه کمتر درد بکشی! میدونی توی این زندگی داری خیلی درد میکشی به خاطر عشقت نسبت به جونگکوک...این آمپول از درد رهات میکنه...یه میانبر به اون دنیا...البته میتونستی از طریق پیشنهادم خودت رو هم از درد هم از این وضعیت نجات بدی اما اونقدر که فکر میکردم باهوش نیستی و پیشنهادم رو رد کردی!
حرفاش داشت اذیتم میکرد اما حتی حرف زدن هم دردم رو بیشتر میکرد...باید جلوش رو میگرفتم اما حتی نمیتونستم انگشتم رو بلند کنم...جیهون داشت آمپول رو به سرم نزدیک میکرد...باید تسلیم میشدم؟اما دقیقا وقتی میخواستم تسلیم بشم و با مـرگم رو به رو بشم...زندگی کوچیکی که توی درونم داشت شکل میگرفت رو به یاد آوردم درسته این بچه هنوز خیلی کوچیک بود اما بازم بچه بود...بچه ای که از خون و گوشت من و جونگکوک بود...نباید تسلیم میشدم...به سختی بدنم رو تکون دادم و سوزن سرم رو از دستم کشیدم بیرون و سوزش زیادی رو حس کردم
/واو بلاخره به خودت تکونی دادی!خب اما هنوز ضعیفی!
جیهون سریع با یه دستش دوتا دستم رو گرفت و آمپول رو به رگ گردنم نزدیک کرد
/اونطوری کمتر درد میکشیدی اما فکر کنم درد بیشتر رو ترجیح میدی!
دقیقا وقتی سردی سوزن آمپول رو روی پوستم حس کردم در باز شد و نگاه جیهون به سمتش چرخید...جونگکوک بود...
–جیهون همین حالا از نایون فاصله بگیر!
/اوه و اگر این کار رو نکنم؟
جونگکوک لارا رو گرفت و آوردش داخل اتاق!
–فکر کنم تو هم مهره مهمی داری که باید نجاتش بدی!
نگاهم بین همشون داشت میچرخید دنبال راه حلی بودم که خودم رو از چنگ جیهون آزاد کنم... اما چیزی که عجیب بود این بود که جیهون خیلی سریع و راحت گفت...
/هرکاری میخوای باهاش بکن!برام مهم نیست!
میتونستم لارا رو ببینم که با اشک به جیهون خیره شد
# م-منظورت چیه برات مهم نیستم!
/اوه لارا واقعا باور کرده بودی که دوستت دارم؟تو هم فقط یه مهره دیگه بودی که من یه مدت کوتاه نیازش داشتم...تا چند دقیقه پیش هنوزم برام مهم بودی ولی الان فهمیدم مهره هایی با ارزش تر از تو وجود دارن...ولی به دست آوردنشون سخته
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر✨
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۲۹۶
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط